
چکیده:
در این نوشتار ابتدا به ادعای وحدت وجودیها و عرفان شرق مبنی بر فانی بودن آنها در حق و رؤیت حضرت حق اشاره و پس از آوردن اشعاری از آنها و طرح سؤالاتی و بیان اقوال خودشان مبنی بر عاجز بودنشان و جاهل بودنشان به بسیاری از مطالب، ادعای خدایی آنها را با جهل آنها به مخلوقات ناسازگار معرفی می نماید.
دعوای خدایی با جهل به مخلوقات سازگار نیست
گرچه الفباء خود آموز جهان بر کودکان
بنوشت استاد ازل بر لوحـه ی صاف روان
او کلمه و سطر و ورق خواندند گاهی این و آن
خوانـنده ی مجـموع دفتـر را نـدیـدم در جـهان
گرچه عقول کـودکـان سـرمـست این دعـواستی
در دعاوی وحدت موجودی ها و عرفای شرقی صریحاً و کنایةً و اشارةً این که انسان به توسط ریاضات بجایی می رسد که فانی در حق گشته و با اشاره ی هوهو می توان حق را در لباس این انسان ظاهری دید گنجانده شده است. برای توضیح مقصود چند بیت از قهرمانان این گروه نقل می کنیم: (اگر مقصودشان ظاهر شعر بوده باشد)
ای بولای تو تمنـای من از خود و اغیار تبرای من
بود تو پیدایش پیدای من گر بشـکافند سراپای من
جز تو نیابند در اعضای من
صحبت لاری
گر در دل تـو گل گذرد گل باشی ور بلبـل بیـقرار بلبـل باشی
تو جزئی و حق کل است اگر روزی چند اندیشه ی کل پیشه کنی کل باشی
عبدالرحمن جامی
منـصور حـلاج آن نهنـگ دریـا کز پنبه ی تن جان کرد جدا
روزی که انا الحق بر زبان می آورد منصور کجا بود؟ خدا بود خدا
ابوالسعید ابوالخیر
آن را که فنا شیوه و فقر آئین است نه کشف یقین نه معر فت دین است
رفت او زمیان همین خدا ماند خدا (( الفـقر اذاتـم هـوالله)) اینـست
ابوالسعید ابوالخیر
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تـا کرد مـرا تهی و پـر کرد ز دوسـت
اجـزای وجودم همـگی دوست گرفت
نامی است زمن بر من و باقی همه اوست
ابوالسعید ابوالخیر
عارف که ز سر معرفت آگاه است بیخود زخود است و با خدا همراهست
نفی خود و اثبات وجود حق کن کایـن مـعنی لاالـه الا الله اسـت
ابوالسعید ابوالخیر
آن کس که بدو می شنوم می گویم وانکس که بدو هر طرفی می پویم
هم اوست زمن که هر زمان می گوید پیـدا و نهان که او من و من اویم
مغربی
در جمله صور عابد و معبود تویـی زآن روی که هم ساجد و مسجود تویی
ز آن روی که هر که عابد و معبود است موجود یقین بدان که موجود تویی
مغربی
ای زندگی تن و توانـم همه تـو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنم همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو
فخرالدین عراقی (همدانی)
این چند رباعی تنها برای توضیح مقصود نقل شد والاّ مجلداتی را با اینگونه دعاوی می توان املاء کرد. پس این معنی جای هیچ گونه تردیدی نیست که عده ی زیادی از طائفه عرفا و متصوفین مخصوصاً از شرقی ها ادعّای وصول حقیقی و اتحاد با مبدأ اعلی را نمودند، ضمناً اگر چه عبارات بعضی از آنها را می توان تأویل کرد. لکن بعضی دیگر را هیچگونه تأویل و تغییر صراحت عبارت شان را نتوان کرد.
اکنون پس از این مقدمه می گوییم: اگر حقیقتاٌ این طائفه به حقیقت پیوسته اند چرا اولاً مطالب متناقض عقلی و عشقی از این ها سر میزند؟ و ثانیاً چرا این حقیقت مطلقه در نفوس این طائفه به طور اختلاف جلوه گر می شود، ثالثاً اگر این ها [وحدت موجودیها] حقیقتاً با خداوند اعلی تماس وجودی پیدا می کنند چرا از عالم حقایق بی خبرند؟ و همین واصلین به خدا طبیعیاتی که گفته اند امروز تنها در کتب فکاهی باید نوشته شود از قبیل وحشت آب از خلاء دارای نفوس بودن کرات فضائی؟ به چهار منحصر بودن عناصر …. و صدها از این قبیل محسوسات که امروز حتی کودکان نورس ما برای این گونه آراء به طور سخریه می نگرند.
چه شده است که خدا از موجودات خود که ساخته است بلکه جلو گاه خود او است بیخبر است؟
اگر این اشخاص اصلاً درباره ی طبیعیات گفتگو نمی کردند و مسئله به طور اجمال می ماند، ممکن بود گفته شود که این ها اصلاً با محسوسات طبیعیه سرو کاری نداشته و قابل توجه نمی دانستند ولی بالعکس این آقایان در طبیعیات هم اظهار نظرها کرده اند.
این دعوای وصول بحق مستلزم ادّعای علم بحقیقت موجودات است زیرا تمامی آن در انسان واصل مندمج و درهم فشرده شده زیرا به گمان این ها واصل به حق می شود و حق صورت اجمالی این موجودات و موجودات صورت تفصیلی حق است، با این مقدمه ی بدیهی چرا این قهرمانان عالم وجود مانند سائر متفکرین حقائق را مجهول دانسته غایت الامر بعضی ها متوجه شده اقرار نموده اند ولی عده ی دیگر از این ارائه حقیقت غفلت ورزیده اند.
در این جا بی مناسبت نیست که چند جمله از اقوال همین مکتب که اعتراف صریح به ناتوانی از دریافت حقیقت کرده اند نقل کنیم: مضمون از افکار کوچک و دنیای بزرگ ص 136 نقل از (ریگ ودا شرح ودا قدیمترین کتب فلسفه که بوئی از وحدت موجود در آن احساس می شود).
1- در اول هستی و نیستی و فضاء و آسمانی نبود، و چیزی در هیچ طرفی حرکت نمی کرد. و کسی چیزی را به طرفی حرکت نمی داد. در آن موقع زندگی و مرگ و نور و ظلمتی نبود. چیزی که موجود بود همان واحد حقیقی بود و بس، آری همان واحد بود فقط.
و از من مپرس که آن واحد چه شد؟
و آن واحد چه کرد؟
و این دستگاه وجود چگونه ایجاد شد؟
اگر بگویم در آن واحد تمایلی ایجاد شد و آن تمایل تبدیل به حرکت و این موجودات از آن حرکت ایجاد شد در این صورت آن واحد را به خودم تشبیه کردم… کیست که بگوید: این عالم وجود پس از نیستی موجود شد، یا این که سابقه ی عدم نداشته و از ازل موجود بود؟ کسی که می داند فقط خود آن واحد است.
هم در ره معـرفت بسی تاخته ام هم در صف عالمان سر انداخته ام
چون پرده ز پیش خویش برداشته ام بـشناخته ام که هیچ نشناخته ام
ابوالسعید ابوالخیر
روزها فکر من این است و به شبـها سخنـم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
از کـجا آمـده ام آمـدنم بـهر چه بود بـه کـجا می روم آخـر نـنـمایی وطنـم
جلال الدین رومی
حیران شده ام که میل جان با من چیست؟ و اندر گل تیره این دل روشن چیست؟
عمریست که با هزار من هستی مـن بگذشته ولیک می دانم من چیست؟
عبدالرحمن جامی
وجود ما معمایی است حافظ که تحقیقش فسونه است و فسانه
حافظ
اگـر مـحول جـان جهانیـان نه قضـا است چرا مجاری احوال بر خلاف رضا است
بلی قضا است بهر نیک و بد عنان کش خلق بدان دلیل که تدبیرهای جمله خطا است
کسی زچـون و چـرا دم نمی تواند زد که نقش بند حوادث ورای چون و چراست
انوری
هر یکی بر دیگری دارد دلیل از گفته ای در میان بحث و نزاع و شورش و غوغاستی
این سخن ها گفت دانا هر کسی از وهم خویش در نیابد گفتـه ای کاین گفته معماستی
بیتکی از بومعین دارم در استشـهاد این گرچه آن از جای دیگر لائق اینجاستی
هر کسی چیزی همی گوید به تیره رای خویش تا گمان آید که او قسطای بن لوقاستی
میرفندرسکی
خداوندا در این دیر تحیرّ همی هستم تهی دست و دلی پر
فریدالدین عطار نیشابوری
(می بینید فکر می کنیم، لکن فکر چیست؟ کسی قدرت جواب این سؤال را ندارد، راه می رویم حقیقت این عمل عضلی چیست؟ کسی نمی داند، می بینم اراده ی من امر غیر مادی است، بلکه هر چه که از خواص روحی دارم امری است غیر مادّی، می بینم هر موقعی بخواهم دستم را بلند کنم قادرم، و اراده است که سبب این کار میشود، حقیقت این حادثه چیست؟ آن حقیقتی که در صدور امر مادی از قوه ی زندگی توسط می کند چیست؟ کسی پیدا نمی شود از این سؤالات جوابی بدهد، به من بگویید اعصاب چشمی صور خارجیه را منتقل به فکر می کند؟ به من بگویید حقیقت این فکر چیست؟ محلّش کجا است؟ طبیعت عمل مخی چیست؟ قدرت این که ده سال از این سؤالات از شما بکنم دارا هستم در صورتیکه بزرگترین مخ از کوچک ترین این سؤالات را جواب نخواهد داد.)
کامیل فلامریون، خدا در طبیعت ص 66
اعضاء مکتب وحدت موجودی از این گونه عبارات صریحه و کنایی در موارد بیشماری گفته اند. بنابراین، آن دعاوی اتصال به مبدأ اعلی یا تنها ذوقیات است یا ناشی از تجسمات روحی است که در آینده بیان خواهیم کرد.
خود بینی کودک ببین ناخوانده الف و باء را دعوای خواندن می نماید دفتر اشیاء را
عرفـان ذاتـش دم زند نـشناسـد او اسمـاء را این کـودک نـوزاد در یلدا رود بیداء را
مگذار ایـن کودک رود دریـاستی صحراستی
تقریباً در میان عموم متفکرین مسلم است که علم به علّت ملازم علم به معلول آنست، زیرا معلول در نزد آنها غیر از علّت در لباس صدور و در مرتبه ی نازله آن چیز دیگر نیست، حال اگر دسته عرفا در دعوای خود صادقند و این که بعلت العلل معرفت حقیقی دارند بلکه عین همان علت مطلقه می گردند چرا جاهل به محسوسات و معقولات عالم وجودند. بلکه بنا به دعوای عدّه دیگر مسئله مبدأ اول و موجودات از قبیل علت و معلول نیست بلکه نسبت جزء و کل و یا جزئی و کلی و یا اجمال و تفصیل و یا احد و سائر اعداد است این اشکال قوی تر و جواب از آن محال واضحی است، و برای اثبات این که عده ای ارتباط واجب و ممکن را بالاتر از علت و معلول می دانند عبارتی از ملاصدرا نقل می کنیم:
(فصل در کشف از مطلوب نهایی و بزرگترین غایت از مباحث گذشته ـ کسی از این عبارات توهم نکند که نسبت ممکنات بر ذات قیّومی نسبت حلول است. این معنی بسیار بعید است زیرا حال و محلّ مقتضی دو بودن است. در این موقع یعنی در موقع طلوع آفتاب تحقیق از افق عقل انسانی که با نور هدایت و توفیق منور است آشکار شد که برای وجود واحد احد حق دومی نیست، پس آن چه که قبل توصیف می کردیم که در عالم وجود علت و معلولی است، با نظر بلندی بالاخره بحسب سلوک عرفانی به این برگشت که آنچه که امر حقیقی است (یعنی موجود است) تنها علت است و معلول است جهتی از جهات اوست، و بالاخره علیت آن وجود که مسمی بعلت و تأثیر آن در معلول است و برگشت بتطور آن علت به طور معلولی و متصف بودن بحیثیتی، نه انفعال چیزی که مباین با علت بوده باشد.) (1)
و امثال این مضمون مخصوصاً در کلمات ملاصدرا که در تلفیق فلسفه اشراق و مشاء مهارت عظیمی به خرج داده است زیاد دیده می شود، اینجانب بیشتر از بیست مورد پیدا کرده و در مقایسه میان فلاسفه قدیمه و جدیده که به لغت عربی نوشته ام نقل کرده ام.
از دفتر تصنیف خود غافل مصنّف را ببین
بی دانش و بی دفتر این کودک مؤلف را ببین
ناخوانده اسم و فعل نحویّ و مصرف را ببین
نشناخته محسوس را بر حق معرف را ببین
کودک کجا فهمد خدایست این و یا خرماستی
بلکه اعضاء این مکتب و فریفتگان این تجسمات علم را مانع و حجاب از وصول به حقیقت حق دانسته اند جامی گوید:
در رفع حجب کوش نه در جمع کتب * کز جمع کتب نمی شود رفع حجب
در جمع کتب کجا بـود نـشئه حب * طی کن همه را و عدا لی الله و تب
گشتـی بوقـوف بـر مـواقف قانـع شد* قصد مقاصدت ز مقصد مانع
هرگز نشـود تـا نکنی رفع حجب * انـوار مـطالـع ز مـطالع طالـع
با این که هیچ جامعه و ملّتی از اجتماعات و ملل عالم بشریت با علم مخالفت نکرده و آن را اولین مقدس عالم شمرده اند. بلی بعضی دیگر از متفکرین گفته اند: علم روشنایی مزاحمی ایجاد می کند. ولی مقصود منحصر کردن معارف بشری به طرق عقلیه است، در این نکته تا اندازه ای حق با آنهاست چنانچه در موقع قضاوت میان وجدان و عقل بیان شد در صورتی که مقصود این مکتب از مانع بودن علم از وصول به حقیقت بالاتر از این است، بدین معنی که علم انسان را دائماً به موضوعات محسوسه متغیره آشنا می سازد و از وصول به حقائق زیر پرده فنومن های دستگاه وجود مانع است ما می توانیم بگوییم: این حقائق از سنخ طبیعت است، این گونه حقایق که اصلاً مشکوک است و ما غیر از عده ای از عوارض وصور در حال جزرو مد که گاهی در صورت حقیقت و گاهی به شکل ظواهر جلوه می کنند سراغ نداریم، حتی آن ماده مطلقه ای که عده ای از افکار شب و روز درصدد اثبات وجود و پایندگی و جاودانی او می باشند بیشتر از خیال چیزی نیست، و اگر حقایق ماوراء طبیعیه را قصد کرده اند، با این که خود این مکتب در معرفت آن حقایق و چگونگی آنها اختلافات زیادی دارند، غالباً و بلکه همه آن حقائق را از همین امور محسوسه محدوده انتزاع کرده با رنگ آمیزی های اطلاق و کلیت و تجرید لباس ماوراء طبیعت به آنها می پوشانند و نیز اگر این گونه متفکرین به حقایق آشنایی پیدا کرده اند بچه جهت از سایه ها و شاخه ها و عکس های آن حقایق که همین موجودات جزئیه است غفلت بلکه وحشت نموده و علم به آنها را حجاب می دانند؟
شگفت آورتر اینست که این ها پس از وصول به حقیقت واهب الصورند در صورتی که از صور غافل اند، می گویند:
ما صوفیان صفا از عالم دگریم
عـالم هـمه صور و ما واهب الّصـوریـم
ما زمره ی فقرا از روز در تعبیم خـورشید اخـتر روز ما آفـتاب شـبیـم
دارنده فـلکیم، با امـر مـشترکیم چون شرک نیست یکیم چون غیر نیست ربیم
در صورتی که:
در چار عنصر حصر الف و باء کند دعوانگر * افلاک هـفت وزنده و دانا کند دعوانگر
باچار آخشیـج این بـدان افشا کند دعوانگر * زان پس مصنف گشته باورها کند دعوانگر
الحـمدالله عین حـق و واجـب اعـلاستـی
و مطالب دیگری که امروز از جنبه ی علم و معرفت به مضحک ترین حکایات شبیه است تا جهان شناسی، و به عبارت مختصرتر نمایندگان این کتب که نوابغ مکتب آنها را تشکیل می دهند زیادتر از علوم و معارف محیطی خود حقیقتی را که قابل انکار نبوده و به عالم بشریت به عنوان تحفه ی خصوصی مکتب تقدیم کنند دیده نشده است، تحیرّ افکار عالیه ی بشری در این است که این مکتب چگونه خود را مصنف دیده و از تصنیف خود غافل است؟
مجلـه ی نورالصـادق، شمـاره ی 18
1- فصل فی الکشف عما هو البغیة القصوی و الغایة العظمی من المباحث الماضیة- و لا یتوهمن احد من هذه العبارات ان نسبة الممکنات الی ذات القیوم تعالی یکون نسبة الحلول، هیهات ان الحالیة و المحلیة مما تقتضیان الاننینیة فی الوجود بین الحال و المحل، و هیهنا ای عند طلوع شمس التحقیق من افق العقل الانسانی المتنور بنور الهدایة و التوفیق ظهر ان الاثانی للوجد الواحد الاحد الحق… فما وصفناء اولا ان فی الوجود علة و معلولاً بحسب النظر الجلیل قدآل آخر الامر بحسب السلوک العرفانی الی کون العلة منهما امرا حقیقیاً و المعلول جهة من جهاته ورجعت علیته المسمی بالعلة و تأثیره للمعلول الی تطوره بطور و تحثیة بحیثیة لا انفعال شیئی مباین عنه.
اسفار، سفر اول/187