
متفکر بزرگ شیعه علامه آیت الله حاج شیخ مرتضی رضوی:
به آن داستان معروف مولوی و شمس توجه کنید:
شمس سوار بر اسب و مولوی افسار اسب او را گرفته و می کشد، روی به عقب برگردانیده و به شمس می گوید: ای پیر آیا محمد [صلی الله علیه و آله و سلم] افضل است یا بایزید؟؟
شمس: این چه پرسشی است، محمد [صلی الله علیه و آله و سلم] کجا و بایزید کجا.
مولوی: پس چرا محمد[صلی الله علیه و آله و سلم] می گوید «ما عرفناك حق معرفتك» و بایزید می گوید «سبحانی ما اعظم شأنی»؟ـ؟
در پایان داستان، حضرت صوفی (مثلاً) بیهوش می افتد.
ببینید: مولوی نمی پرسد «آیا سلمان افضل است یا بایزید» یا با مقداد، عمار، ابن مسعود، ابوایوب، جابر انصاری، عمر، ابوبکر، و… مقایسه نمی کند. یعنی در نظر او تکلیف اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مقایسه با بایزید دقیقاً روشن است که هیچکدام به گرد پای بایزید نمی رسند.
و نیز نمی پرسد: «آیا علی علیه السلام افضل است یا بایزید» و همچنین امام حسن و حسین و… علیهم السلام(در مورد امام زمان(عج) هم که اصل وجود و اصل چنین شخصی آمده یا در آینده خواهد آمد، بر خلاف اجماع مسلمین حتی خوارج، را انکار کرده و مهدویت را تعمیمی کرده است) را اساساً (نعوذ بالله) قابل قیاس با بایزید نمی داند.
و همچنین مولوی نمی پرسد «آیا حضرت ابراهیم، نوح، موسی، عیسی افضل هستند یا بایزید» تا چه رسد دیگر انبیاء. زیرا همه این مسائل برای او حل شده بود تنها مسئله ای که باقی مانده بود افضلیت بایزید بر خاتم المرسلین و اشرف المرسلین بود که آیا بایزید افضل است یا محمد صلی الله علیه و آله و سلم ؟ـ؟ تا بایزید دقیقاً شانه به شانه خدا بایستد. آن هم بایزید که در عوام فریبی و ابراز شطحیات گستاخ ترین صوفی بود و با شعار«سبحانی ما اعظم شأنی» راه را برای دیگر عربده های صوفیان باز کرد و دروازه خرافات را در جامعه امت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برگشود که سیل خرافات به راه افتاد و اصول و فروع دین را در خود فرو برد و امت اندیشمند را یک امت کاملاً خرافی، به بار آورد.
از متن پرسش مولوی روشن است که در نظرش بایزید با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کاملاً دوش به دوش، مساوی و برابر است تنها جای شک این است که آیا از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز افضل است یا نه.
محی الدین در آیینه ی فصوص جلد دوم – فصل اول: مقالات مقدماتی (بخش دوم).