متفکر بزرگ شیعه آیت الله رضوی: محی الدین و ملاصدرا بدیهیات عقلی را زیر پا می گذارند.

پرستش خدا سه نوع است:

الف: همه چيز پرستي (همه چيز خدائي ). به دليل اين كه همه ی چيزها مظهر ذات خدا هستند. (به نظر او اساس توحيد، و توحيد صحيح، يعني همين).


ب: كسي كه بت مي پرستد، اگر الوهيت را در آن بت بداند، او خداپرست است ليكن داني است (بت پرستي بدون سازمان).


ج: كسي كه بت مي پرستد اگر الوهيت را در آن بت نداند و همه اشياء از جمله آن بت را مظهر ذات خدا بداند، او خداپرست عالي است (بت پرستي با سازمان).

2ـ علت اين همه پيچ دادن دو چيز است:


الف: اين كار في نفسه يك «هنر» است. دست اندركاران تئاتر مي گويند «لقمه را جويده به دهان مخاطب ندهيد. بگذاريد كمي هم خودش بجود وگرنه كارتان كار هنري نخواهد بود».


ب: در اين چرخش هفت كوچه اي گاهي به آيه هائي هم سر زد. كه: اولاً: عريضه خالي از آيه نباشد. ثانياً: لازم است يك آيه از توحيدي ترين آيات قرآن و دو آيه در مورد بت پرستي بيايد، تا مخاطب نگويد: پس آن همه آيات كه به يك توحيد محض دعوت مي كنند و هر نوع آميزه را رد مي كنند حتي اگر نام آن آميزه مظهر باشد، چه مي گويند؟! يا بگويد اين همه آيات كه بت پرستي را از هر جهت بالاترين بل منحصر به فردترين مصداق شرك مي دانند، چه مي گويند؟!


با ماست مالي كردن پيام يكي دو آيه، مخاطب گرچه پاسخ خود را در نيابد ليكن از شدت تعجبش كاسته مي شود، و چون شيخ اكبر اين سخنان را از راه كشف و شهود به دست آورده (تا اسلام را در مقابل دين حبّ از پاي در آورد) بگويد: پس حتماً ضعف از من است كه كلام او را كاملاً نمي فهمم.


3ـ عرض كردم: هر آدم عاقل (تا چه رسد به آنان كه اندكي فكر فلسفي دارند يا در فلسفه متخصص اند) مي دانند كه خداي متجلّي بالذات و خداي متظاهر بالذات، عين خداي متغير و متحرك بالذات است و چنين چيزي حادث است و نمي تواند خدا باشد. تجلي و ظهور بالذّات، به هر معني و با هر تأويل و با هر توجيه و با هر تصور و با هر تصوير ذهني ، عين تغيير و عين تحرّك است و بس.
اين تنها محي الدين، ملاصدرا و صدرائيان امروزي ما هستند كه اين بديهي عقلي را زير پا مي گذارند. انگيزه محي الدين را من توضيح دادم، انگيزه ملاصدرا را نيز ديگران بگويند، و انگيزه صدرائيان (صوفيان نو پديد) را خود خواننده دريابد.


4ـ ابن عربي كه اينقدر به دنبال آيه است چرا يك آيه براي تجلّي و ظهور (تجلي و ظهور بالذّات) خدا، نمي آورد. اصل و اساس مكتبش را همين طوري ارسال مسلّم مي كند آنگاه براي فروعات آن دست به دامن آيه مي شود؟ ـ؟!


صوفيان تصوف فارسي در آغاز انتقال جوكيات از هند و چين، به آيه « فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَ خَرَّ مُوسى صَعِقا »تمسك مي كردند و لفظ «تجلّي » را دست آويز قرار داده بودند. سپس به دلايل زير از آن دست برداشتند:


1) تجلّي در تجلّي : از طرفي معتقد بودند كه همه چيز از جمله وجود آن كوه، تجلّي و «متجلّي»ي خداست، يعني خود كوه جلوه خدا است و جلوه مجدد خدا بر آن، چه معني دارد. براي شان مشخص شد كه اگر اين تجلّي دوم، حتي تجلّي ذات خدا هم باشد، ربطي به اصل اعتقاد آنها ندارد. بل يك حادثه استثنائي است. نه يك جريان مستمر و رابطه هميشگي ميان خدا و خلق كه مورد ادعايشان است. بل اين آيه بر عليه عقيده شان است.

2) حسن بصري بنيان گذار بدعت تصوف در ميان مسلمانان، خود در تفسير اين آيه گفته است: «تجلّي بآيةٍ من آياته»: خداوند با يكي از نشانه هاي قدرت خود به آن كوه تجلّي كرده است نه تجلّي بالذات.(1) يعني اين تجلي فعلي از افعال خدا بوده و نه تجلي ّ وجود و ذات خود خداوند.


بدين سان صوفيان دست از اين آيه برداشتند (گرچه هنوز ناپخته هايشان گاهي به آن متمسك مي شوند) و ديگر هيچ مدركي از قرآن براي تجلّي و ظهور نيافتند. ادعاي به اين بزرگي كه همه چيز اسلام را وارونه مي كند حتي يك مستمسك در حد «بهانه جوئي » هم در قرآن ندارد.

 

5ـ ملاصدرا: ملاحظه فرموديد كه بنيانگذار «همه چيز خدائي » بدين صورت، محي الدين است كه اساسي ترين فرق ميان تصوف فارسي و تصوف عربي ابن عربي است آنان به «وحدت وجود» معتقد بودند نه به «وحدت در عين كثرت، كثرت در عين وحدت» كه «بت پرستي در عين خدا پرستي و خدا پرستي در عين بت پرستي » را عقيده محمدييّن عالِم و دانا، بدانند.

اينكه مي گويند ملاصدرا ميان ارسطوئيات و تصوف آشتي داده درست نيست، اين كاري بود كه محي الدين كرده بود. كار اصلي ملاصدرا آشتي ميان تصوف فارسي و تصوف عربي محي الدين بود او در اين راه توانست علاقه مندان به محي الدين را جذب كند، اما صوفيان كلاسيك كه همچنان به تصوف فارسي پايبند هستند، اعتنائي به ملاصدرا نكردند. آنان هميشه عطاي محي الدينيان را به لقايشان بخشيده اند.


صدرا براي پيمايش اين راه دست به دامن «تفكيك وجود از ماهيت» شد و آن را از عرصه ذهن به عرصه عينيات و موجودات خارجي سرايت داد و براي بت پرستي هاي محي الدين، راه توجيه گشود كه: شيخ اكبر مي فرمايد: بت منهاي ماهيت بت بودنش، عين وجود خدا است.


در صورتي كه محي الدين بت را در همان بت بودنش خدا مي داند.

باز تكرار مي كنم: تفكيك وجود از ماهيت، و باور به اصالت وجود و اعتباريت ماهيت، در عالم ذهن و مفاهيم شناسي يك حرف درست است. اما در عالم واقعيت خارج از ذهن، تفكيك وجود از ماهيت صرفاً يك «فرض محال» است.

 

6ـ بالاخره معلوم نشد مراد از «لا تعبدوا»، در آيه « وَ قَضى رَبُّكَ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا إِيّاهُ » چيست؟ و نيز معلوم نشد به اصطلاح «مستثني منه» چيست؟ چه چيز بايد عبادت نشود؟ محمدييّن از پرستش چه چيز نهي شده اند؟


وقتي كه همه چيز خدا است و همه اشياء را مي توان عبادت كرد، پس پيام آيه چيست؟ در نظر محي الدين آن چه آيه نهي مي كند، كيفيت و نحوه عبادت و نيّت عبادت، است كه هيچ شيئي را بدون سازمان عبادت نكنيد و مي توانيد همه چيز را در يك سازمان واحد، عبادت كنيد و به قول قيصري : خدا را به يك شيء منحصر نكنيد. در اين صورت بايد مي گفت «وقضي ربّك ان لا تعبدوه محصّراً في شيء».

 

7 ـ محي الدين مي گويد «ما عُبدَ غير الله في كلّ معبود». و آيه دقيقاً همان «كل معبود» را ردّ مي كند و سپس مي فرمايد «الاّ الله» يعني مي فرمايد «وقضي ربّك ان لا تعبدوا كلّ معبود الاّ ايّاه».

 

8ـ سخن محي الدين كاملاً «مصادره به مطلوب» است مگر خدا نمي داند كه بت پرست سنگ را به عنوان سنگ و چوب را به عنوان چوب، عبادت نمي كند يا به عنوان مظهر، پرستش مي كند و يا به عنوان اين كه الوهيت در آن هست. خداوند همين مظهر پرستي و پرستش الوهيت توي بت، را ردّ و نهي مي كند. محي الدين همين موضوع نهي شده و تحريم شده را از نو مصادره مي كند.


حوّا گفت: بيا از اين درخت بخوريم. آدم گفت: خوردن از اين درخت، منهي است. شيطان گفت: خوردن به عنوان تغذيه نهي شده و خوردن به عنوان «عامل خلود» نهي نشده.


همانطور كه اصل و اساس ادعاي شيطان باطل و پوچ بود و آن درخت عامل خلود نبود بل بر عكس عامل خروج بود، همانطور هم ادعاي محي الدين در مظهر بودن اشياء از اصل و اساس باطل و پوچ است. يعني در هر دو ادّعا دو بطلان هست:

 

الف: در ادعای شيطان:

باطل اول: در اين درخت عنصري هست كه «عامل خلود» است.

باطل دوم: خوردن به عنوان تغذيه نهي شده و خوردن به عنوان عامل خلود، نهي نشده است.

 

ب: در ادعای محی الدين:

باطل اول: هر شيئي مظهر خداست و خدا متظاهر بالذات است.

باطل دوم: پرستش شيئي يا اشياء، به عنوان شيئيت خودشان، نهي شده، و به عنوان مظهر بودنشان نهي نشده است.

 

9- محي الدين بالاتر مي رود، او ابتدا سخن را مي رساند به «تقريب» و به نتيجه ديگر مي رسد. مي گويد عبادت بت به عنوان «مقرِّب» عيب دارد. يعني حتي عبادت بت به عنوان سنگ و چوب نيز اشكال ندارد. زيرا مگر سنگيت سنگ و چوبيت چوب، مظهر خدا نيست. پس اشكال اين نيست كه بت را نبايد خدا ناميد. اشكال اين است كه در اين صورت دو گانگي پيش مي آيد بت مي شود «خداي مقرِّب» و خدا مي شود «خداي مقرّب اليه».


اما، در سازمان و چارت اداري كه محي الدين براي خدا درست مي كند و هر كدام از اسم هاي خدا را يك «موجود متعين و مشخص» مي كند و تصريح مي كند كه هر كدام كار و مسؤوليت مشخص دارند، و تصريح مي كند كه «رحمان» مي رود پيش «منتقم» و براي مردم شفاعت مي كند. عين همين دو گانگي (بل چندگانگي ، بل ميليون ها گانگي ـ زيرا او اسامي خدا را بي نهايت مي داندـ است.

آيا در اين چارت محي الدين، رحمان «شفيع» و منتقم «مستشفع منه» نمي شود.


سپس او متوجه مي شود كه ادامه سخن در اين بستر به همان باتلاق خودش منجر مي شود، از موضع خود لغزيده كوچه دوگانگي را رها كرده و به كوچه «عنوان» مي رود كه همان كوچه شيطان است. منظورم اهانت نيست فرض كنيد آن عنوان بازي ، را شيطان نكرده، كسي به نام «بكر بن خالد» كرده است. فرقي در ماهيت مسئله نمي كند.

 

10ـ او جمله «حيث ظهر» را با آقائي خودش درست كرده و به آيه مي چسباند ببينيد: «الهكم الهٌ واحدٌ فله اسلموا حيث ظهر» اگر جبرئيل همين جمله را به همراه آيه مي آورد امت اسلام تا آمدن خاتم الاولياء به نام محي الدين، 600 سال در انحراف به سر نمي بردند. و صوفيان نيز در كوچه تنگ «وحدت وجود» نمي ماندند و به شاه راه «وحدت در عين كثرت، و كثرت در عين وحدت» مي رسيدند.


امان از دست جبرئيل علیه السلام كه سخاوتش به دو كلمه، تنها دو كلمه «حيث» و «ظهر» نرسيد تا همگان بدانند كه همه اشياء «مظهر خدا» هستند آن هم نه به معني «نشانه قدرت خدا» بل به معني مظهرِ «تظاهر بالذات خدا» كه تغيير وجود خدا بل تغيير و تكثير ذات خدا را لازم گرفته است.

 

11ـ پيام آيه ی «سَمُّوهُمْ » درست بر عليه محي الدين است و دقيقاً موضوعي به نام «مظهر» و «مظاهر» را از بن و بيخ، رد مي كند به شرح زير:


بت پرستان از جمله (به قول محي الدين) آن بت پرست ادني ، خارج از دو صورت زير نبودند:

الف: همه چيز و همه اشياء را مظاهر خدا مي دانستند، در اين صورت به نظر محي الدين، هيچ اشكال در كارشان نبوده است.


ب: يا چيزي را و هيچ شيئي را مظهر خدا نمي دانستند ـ زيرا هنوز تصوف نيامده بود تا درس مظاهر را به آن بيچارگان ياد دهد ـ در اين صورت نيز بنا به گفته خود محي الدين، آنان الوهيت را به آن بت، و

مظهر بودن را به آن، مي دادند و الاّ آن را عبادت نمي كردند.


آيه خطاب به پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم مي فرمايد: «قُلْ سَمُّوهُمْ»خواهند گفت: سنگ است چوب است. نتيجه اين پرسش و پاسخ اين خواهد بود كه بت ها هيچ ارتباطي با الوهيت ندارند نه به عنوان مظهر، و نه به عنوان تخيل الوهيت در آن بت.


اتفاقاً اين سوال در تبليغات و مباحثات پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اصحاب با بت پرستان قريش و ساير قبايل، هميشه بوده و نتيجه هم مي داد. فرد مومن به فرد بت پرست مي گفت: اسم اين شيء كه مي پرستي چيست؟ بت پرست مي گفت بت است. مؤمن مي گفت: اسم جنسش چيست؟ بت پرست مي گفت: سنگ است. يا مي گفت: چوب است. مؤمن مي گفت: سنگ و چوب كه خدا نيست.

اگر محي الدين آن روز حضور داشت مي گفت: جناب مؤمن همه چيز خداست.

 

12ـ چاله و چاه: پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرآن و اصحاب و امت زير بار «تك بت پرستي » نرفتند، محي الدين امت را به «همه چيز پرستي » دعوت مي كند. از چاله تك بت پرستي در آورده و به چاه همه چيز پرستي مي اندازد.

 

13ـ محكمات و متشابهات: هر كس كه فصوص را (و نيز ساير آثار محي الدين را) مي خواند اگر كمي توجه كند خواهد ديد اين مرد تصميم داشته همه آيات «محكمات» قرآن را به «متشابهات» تبديل كند و تنها آن چند آيه كه متشابه هستند را مصداق «محكمات» بنامد.


اين تبديل محكمات به متشابهات و تبديل متشابهات به محكمات، به حدي در كار اين شخص، واضح و روشن و هويدا است كه از فرازهاي منحصر به فرد تاريخ نويسندگي بشر است. در آثارمحي الدين آيه اي نيامده مگر اينكه اگر محكم بوده به متشابه تبديل شده و اگر متشابه بوده به محكم تبديل شده است. آيا صدرائيان امروزي ما اين فراز بلند را نمي بينند!؟!

 

14ـ فيزيك و متافيزيك: پس از پيدايش منطق ماترياليسم فرانسيس بيكن، عنواني به نام «متافيزيك» به تدريج زير سؤال رفت. و از جانب ديگر خرافات كليسا و نيز سقوط هستي شناسي و كيهان شناسي كليسا كه مال ارسطو بود، چيزي به نام «دين» را مطلقاً به زير سؤال برد. به حدي كه هر اروپائي مثلاً متفكر سعي مي كرد كاري كند كه مخالف دين شناخته شود تا انگ «امّل» به او نچسبد. تب دين ستيزي و سكولاريسم به حدي رسيد كه عده اي بر خلاف باور دروني شان وجود خدا را نيز انكار كردند (زيرا انكار وجود خدا براي بشر محال است). و اين انكار، مد روز شده بود هر كسي مي كوشيد زودتر و شديدتر از ديگران در اين انكار پيش برود. اما انكار كنندگان سخت دچار تضاد دروني و انديشه اي شده بودند. در ظاهر (به اصطلاح) ژست تظاهر، به خود مي گرفتند ليكن در باطن با سرزنش دروني مواجه بودند.

در اين بين تعدادي پيدا شدند گفتند: فيزيك و متافيزيك يكي هستند، خدا و خلق هر دو يك چيز و يك واقعيت هستند، خدا يعني همين عالَم هستي .


اين شعار در آن روز سخت دل چسب بود، زيرا در حد زيادي از شدت آن تضاد دروني مي كاست، قدري به آشوب هاي دروني تسكين مي داد.


اما اين شعار پشتوانه علمي ، تبييني ، توضيحي ، نداشت. همگان آروز مي كردند كه اي كاش كسي مي آمد اين شعار را روي ريل تبيين (گرچه غير مستدل) قرار مي داد.


ناگهان سرو صداي «اسپينوزا» از هلند بلند شد: وحدت وجودِ فيزيك و متافيزيك.


مي گويند: اسپينوزا اروپا را تكان داد. اما حقيقت اين است كه روح تشنه اجتماعي اروپا، اسپينوزا را تكان داد و به اين شعار متوجه كرد.

 

وحدت وجود، بيش از دو هزار سال قبل از آن، در شرق دنيا (هندو چين) بود اما در اروپا خبري از آن نبود. خانواده اسپينوزا از يهوديان اسپانيا، بودند كه به هلند مهاجرت كرده بودند. تصوف نيز توسط ايرانيان در طول سال ها، از هنديان گرفته شده و به ممالك عربي تحويل شده بود. خانواده اسپينوزا كتابي چند از آثار صوفيان مسلمان اندلس (همان ها كه اندلس را بر باد دادند) به دست آورده بودند كه آن روز خمير مايه دست اسپينوزا شد، مكتب او در سر تا سر اروپا درخشيد. اما اروپائيان زرنگ تر از آن بودند كه هميشه دور منقل اين افيون بنشينند، از آن به عنوان مسكّن استفاده كردند سپس به تدريج به «مسيحيت نسبتاً پالايش شده» بازگشتند كه امروز (به قول بوش) جنگ صليبي را از نو به راه انداخته اند. اما آتش اين منقل در مملكت ما هر روز بيش از پيش گرم تر مي شود و حضرات علاوه بر اصطلاح قديمي «وحدت وجود» اصطلاح «وحدت فيزيك و متافيزيك» را نيز به عنوان مدرن گرائي به كار مي برند كه اداي اروپائيان را در آورده باشند. غافل از اين كه نه تنها مد روز نيست بل سال هاست كه غربيان، اين اصطلاح را به آشغال داني تاريخ تحويل داده اند.

 

محی دالدین در آیینه ی فصوص جلد دوم

 

----------------------------------
پی نوشت ها:
1- اين نظريه حسن بصری معروف است، علاوه بر منابع مختلف سنی، طبرسی نيز آن را در «مجمع البيان» آورده است.

 

 

خواندن 62 دفعه
Share this article

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

آيت الله حاج شيخ علي صافي اصفهاني(سرپرست مجموعه ي دارالصادق اصفهان)

مؤسسه دارالصادق (عليه السلام) با قاطعيت تمام اعلام مي کند که يکي از اهداف اين مؤسسه مبارزه فرهنگي با انحراف و منحرف و با بدعت ها و پاسداري قاطع از مکتب نوراني اهل بيت(عليهم السلام) است و تنها به قرآن و عترت تکيه دارد و از آنها کمک مي گيرد و لاغير، لذا در اين راه مقدس هيچگونه ترس و واهمه اي به خود راه نمي دهد و...

ادامه مطلب...

تماس با ما

home-icon- اصفهان، چهارراه عسگریه ، خیابان صغیر اصفهانی ، ابتدای کوچه لاله ، پلاک 70 ، دارالصادق اصفهان

 telephone  32317981 ، 03132317982  

 

   linkdin2  googleplus22  telegram4  twitter2  instagram2  facebook2

 

آمار بازدید کنندگان

امروز733
دیروز1442
این هفته733
این ماه39437
جمع بازدیدها289724

1396-07-03
Top