وحدت وجود (7)

وحدت وجود (7)
ما عرض مى كنيم همه آنچه را نسبت به يك جزء و يك فرد از ساخته ها گفته ايد حق است، اما بيان كامل و نفى و سلب تام در اينجا اين است كه بگوييم خدا در هيچ جزيى از اجزاء عالم حلول نكرده و محدود و محبوس نشده است و هويت واجبى او به هويت هيچ يك از ممكنات تبديل نمى يابد و همانطور كه در يك جزء عالم محبوس نيست در كل اجزاء عالم نيز محبوس نيست و همانگونه كه يك فرد مثل گوساله سامرى يا ملائكه يا بت مظهر و محبس و مجلاى او نيست كل عالم نيز مظهر و محبس و مجلاى او نيستند. همه ساخته هاى او و مخلوق او هستند. نه حلول و اتحاد است نه معانى نزديك به آن مثل تجلى و ظهور. همه خدايى صحيح نيست و اشكال بر سامرى و مسيحى ها اشكال به حبس حق در يك شىء خاص يا سه شىء نيست. اشكال به اصل مطلب و حلول و اتحاد و معانى مشابه و نزديك به آن است چه آن را در فردى منحصر و محبوس كنند يا همه را مظهر آن بدانند و «مسلمان گر بدانستى كه بت چيست» بگويند.

اين انفصال و انعزالى كه آن را نفى مى كنند معنايش سلب و نفى اتصال است.
اين كه گفته شود: اگر انفصال باشد بعد نامتناهى ميان او و خلق پيدا مى شود مگر براى او مكانى تصور مى شود كه با خلق بعد نامتناهى پيدا كند؟ بين خلق كه زمانى و مكانى است چه مقارنه اى با او كه منزه از زمان و مكان است وجود دارد كه بعد نامتناهى يا متناهى بين آنها فرض شود؟ اين اتصال و انفصال كه شما مى خواهيد اولى را مثلا صفات ثبوتيه و دومى را از صفات سلبيه معرفى كنيد هر دو از او، عز اسمه، مسلوب است و چه اصرارى داريد كه اين اتصال را به عنوان تجلى و ظهور و فيض منبسط و هر بيانى كه داريد براى او ثابت كنيد و بيشتر از آنچه قرآن مجيد ما را به آن دلالت فرموده حرف بزنيد و جلوتر برويد و خود را در معرض خطا و اشتباه قرار دهيد.

6. اين كه مى گوييد نمى توان گفت اين ذات نامتناهى...

و عين يكى از ساخته هاى خود شده است و هم چنين نمى توان گفت اين ذات نامتناهى و محيط على الاطلاق در يك گوشه اى از گوشه هاى جهان آفرينش جايى براى خود باز كرده...
البته نمى توان گفت كه چنانكه هم نمى توان گفت كه او در تمام اجزاء جهان حلول دارد و در همه گوشه ها و جاها و مكان ها مكان گرفته است و همه جا، جا دارد هر چند مكان داشتن او در هر جا با مكان داشتن اشياء ديگر در اين مكان ها مانعة الجمع نباشد زيرا اين به هر حال با لا مكانى منافات دارد. فرق اين مكانى با مكانى هاى ديگر اين مى شود كه اين در همه جا مكان دارد و مكانى هاى ديگر در همان مكان جزيى خود مكان گرفته اند و خلاصه عالم و مكان كه مخلوق خود او است مكان او مى شود و توالى فاسده اين حرف معلوم و واضح است. اين حرف ها با قول به قدم عالم منطبق است.
و اگر او در همه و همه جا به نحوى جا دارد پيش از همه جا و مكان در كجا جا داشته است؟ و مراد شما از عدم انعزال و انفصال چيست؟
اين كه مى گوييد: خداوند متعال احاطه وجودى و ذاتى بر ماسوى دارد كه طبعاً احاطه علمى او را بى زمينه مى سازد و مثل احاطه علمى نفس بر خودش مى شود يعنى چه؟ اين كه در رابطه لاهوت با ناسوت تعبير تجلى و ظهور را مناسب تر از تعبيرات قرآنى خلق و جعل و تكوين و امثال آنها مى دانيد آيا غير از اين است كه اين تعبيرات آن توحيدى را كه مى خواهيد افاده نمى كند و غيريت خالق و مخلوق از آن استفاده مى شود. همان معنايى كه از بسم الله سوره فاتحه و جمله هاى اين سوره و هزارها جمله و كلمات قرآنيه و احاديث شريفه استفاده مى شود كه خالق غير از از مخلوق است.
و خلاصه عالم شئون و تطورات و ظل واقعى حق نيست بلكه مخلوق او است.
ماسوى الله اگر تجلى و ظهور ذات حق است و خلق و جعل او به معنايى كه از مثل اين دو كلمه متبادر است نيست، يا عين متجلى و ظاهر است يا غير او است. اگر عين او باشد كه همان موج و بحر و آن سخنان پيش مى آيد، و اگر عين آن نيست آيا قائل به مجالى و مظاهر باشيم يا نباشيم، اگر قائل باشيم، مجالى و مظاهر را اگر حقيقى بدانيد مثل آنكه از قرآن و حديث واقعيت آسمان و زمين و همه اشياء استفاده مى شود آن توحيدى را كه مى خواهيد اثبات نمى كند، فقط خلق و فعل و جعل الهى را ظهور و تجلى گفته ايد كه با معناى «ليس فى الدار غيره ديار» نزديك باشد ولى غيريت و انفصال ذاتى ماسوى الله با الله در جاى خود باقى است و مجلى غير از جلوه و تجلى است هر چند در آن بعض معايب ديگر وجود دارد. و اگر قائل به مجالى نباشيم و مجالى و مظاهر را امورى اعتبارى و غير واقعى بدانيم و به نفس تجلى و ظهور قائل باشيم كه آن را مثل ظل و ذى الظّل غير متجلى بگوييم و نسبت همه را باو تعالى نسبت ظل به ذى الظل بگوييم و همه ظلال و سايه ها را از شئون و لوازم او بدانيم كه نه عين ذى الظل مى باشند و نه از او منفصل و منعزل هستند اگر چه شايد اين معنى بى اشكال تر است از اين كه بگويند:
وجود اندر كمال خويش سارى است تعينها امورى اعتبارى است يا بگويند:

«سبحان من اظهر الاشياء و هو عينها»

يا «از تو اى بى نقش با چندين صور» يا «نسبت واجب به ممكن نسبت حبر است و حرف»،

اما حرف در نفس اين ظهور و تجلى است كه حتى مجلى و مظهرى در بين نباشد آيا همان است كه از آن تعبير به وجود منبسط مى نمايند و آيا همه ماسوى الله ظهور و تجلى ذاتند و فنا ندارند و اين تطورات همه خيال است و اگر نيست و معتعدد است وجه اين تطور و تعدد شئون و تجليات و شدت و ضعف آنها و اختلاف سايه ها چيست؟ و اصلا با اين مبانى اسماء حسنى چگونه معنى پيدا مى كند و رب و مربوب و محيى و مميت و اين سازمانى كه از آيات قرآن در ربط خلق به خالق و هزار مطلب ديگر كه متبادر از ظواهر و نصوص شرع است چگونه تفسير مى شود؟ و اصلا اين كه مقصد از توحيد نفى غير و نفى تحقق مجعولات و مخلوقات و ماسوى الله و به گفته اينها محاط بودن وجود همه به وجود محيط خدا است، از كدام آيه و روايت استفاده شده است؟

خواندن 400 دفعه
برچسب‌ها
Share this article
محتوای بیشتر در این بخش: « وحدت وجود (6) سخنان شخصیتها »

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

آيت الله حاج شيخ علي صافي اصفهاني(سرپرست مجموعه ي دارالصادق اصفهان)

مؤسسه دارالصادق (عليه السلام) با قاطعيت تمام اعلام مي کند که يکي از اهداف اين مؤسسه مبارزه فرهنگي با انحراف و منحرف و با بدعت ها و پاسداري قاطع از مکتب نوراني اهل بيت(عليهم السلام) است و تنها به قرآن و عترت تکيه دارد و از آنها کمک مي گيرد و لاغير، لذا در اين راه مقدس هيچگونه ترس و واهمه اي به خود راه نمي دهد و...

ادامه مطلب...

تماس با ما

home-icon- اصفهان، چهارراه عسگریه ، خیابان صغیر اصفهانی ، ابتدای کوچه لاله ، پلاک 70 ، دارالصادق اصفهان

 telephone  32317981 ، 03132317982  

 

   linkdin2  googleplus22  telegram4  twitter2  instagram2  facebook2

 

آمار بازدید کنندگان

امروز462
دیروز1361
این هفته1823
این ماه27656
جمع بازدیدها375659

1396-08-30
Top