سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور / جلسه پرسش و پاسخ علامه سیدان پیرامون ادعای مهدویت

به نام خداوند بخشنده مهربان
ریشه یابی و آسیب شناسی عرفان
سخنرانی حجت الاسلام مهدی پور همراه با جلسه پرسش و پاسخ از علامه سیدان پیرامون ادعای مهدویت

« فَلْيَنظُرِ الْانسَانُ إِلىَ‏ طَعَامِه » با توجه به انعقاد این مجلس و عنوانی که برای این مجلس در نظر گرفته شده این آیهء شریفه را مطلع سخنان خود قرار دادم که خداوند تبارک می فرماید: « فَلْيَنظُرِ الْانسَانُ إِلىَ‏ طَعَامِه»[1]


انسان باید مواظب و مراقب خوراکش باشد و مفسران قرآن یعنی شخص رسول گرامی اسلام و ائمه هدی علیهم السلام فرمودند که منظور از این طعام، خوراک روحی است[2] یعنی انسان باید مواظب باشد که معالم دینش را از کجا اخذ کند و معارف را از چه کسی کسب کند، انسان علم و دانش را از کجا به دست آورد؟ آیا سراغ باب مدینة العلم برود و از پیشگاه امیرالمؤمنان علیه السلام ، از پیشگاه اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام فرا بگیرد، یا از کسانی که آنها خود به راهنما نیاز دارند، به تعبیر ظریف قرآن«أَ فَمَن يهَْدِى إِلىَ الْحَقّ‏ِ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لَّا يهَِدِّى إِلَّا أَن يهُْدَى »[3] آیا کسی که به سوی حق فرا می خواند از اوباید پیروی کنیم یا کسی که خود هدایت نمی یابد مگر این که کسی دست او را بگیرد و به راه راست هدایتش کند؟ آیا سراغ باب مدینة علم الرسول برویم یا کسی که خود بر فراز منبر اعلام می کند«أقیلونی أقیلونی لست بخیرکم»[4] مرا رها کنید من بهترین شما نیستم تا وجود مقدس مولای متقیان امیرمؤمنان در میان شما هست یا تعبیر دیگری که گفت:«کُلّ النّاس افقه منی حتی المخدرات»[5] همه ی مردمان از من داناترند حتی زنان پرده نشین، آنان نیز به احکام دین از من واقف ترند.

چند سال قبل یک مصاحبه زنده ای با آقای دکتر عصام العماد انجام شد، من هم در خدمتشان بودم، آنجا خبرنگار از ایشان سوال کرد: آقای دکتر عصام شما ده سال پیش از این یک وهابی بودید، الان یک شیعه هستید، شما به نظر خودتان آقای دکتر عصام العماد امروز را با دکتر عصام العماد 10 سال قبل چگونه ارزیابی می کنید؟ یک جواب ظریفی داد که ما چون در دریای معارف اهل بیت غوطه وریم به اینها توجه نداریم، گفت: من آن روز پیرو خلیفه ای بودم که از او پرسیدند: « وَ فَاكِهَةً وَ أَبًّا»[6] یعنی چه؟ دستور داد او را شلاق بزنند که چرا مسئله ای می پرسد که به دردش نمی خورد، با این که آیه ی قرآن بود و هر کسی باید آیه ی قرآن را بفهمد اما امروز پیرو آقایی هستم که شب و روز داد می زد «سلونی سلونی قبل أن تفقدونی»[7] تا من در میان شما هستم از من بپرسید، پس ما کجا برویم آیا دنبال کسی که قرآن کریم در حق او فرمود: « َ كلُ‏َّ شىَ‏ْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فىِ إِمَامٍ مُّبِينٍ»[8] آنچه از آسمان و زمین بخواهیم در سینه او هست که خود فرمود:«ان ها هنا لعلماً جمّاً لو أصبت له حملة»[9] آیا سراغ او برویم یا سراغ اینها؟ وقتی او خانه نشین بشود ودر زاویهء خانه بنشیند، طبعاً نوبت می رسد به دیگران، اما رسول گرامی اسلام برای اینکه امّت بداند که کجا باید رفت، هر روز به هنگامی که برای نماز صبح تشریف فرما می شدند، درِ خانه حضرت علی علیه السلام را می کوبیدند، آیه ی شریفه ی « إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ »[10] را می خواندند[11]یعنی ای امت اسلامی باید سراغ این درِخانه بروید، آنچه می خواهید باید از درخانه امیرمؤمنان بخواهید، اما وقتی امیرمؤمنان خانه نشین شد کعب الاحبارها شدند تعزیه گردان و میدان دار.

آمدند شروع کردند برای خود شاگردانی تربیت کردند سه نفر نسخه برابر با سند خود، که ابوهریره و عمروعاص و عبدالله بن عمر را تربیت کردند.

اینها شدند سخنگوی اسلام فقط یک مرد پیدا شد با عصا بزند بر سر کعب الأحبار که تو را چه می رسد که در امور مسلمین مداخله می کنی؟ اما او آمد مشاور خاص خلیفه شد و تمام کارهای خلیفه بدون مشورت او انجام نمی شد و او بود که پایه گذار حکومت امویان شد به مشاورت ایشان بود که معاویه فرستاده شد به دمشق، اول به عنوان استاندار و او هر روز حدیث جعل می کرد در مورد معاویه و به آنجا رسید که معاویه شد یک حالت الوهی اگر تعجب نکنیدبرخی از شخصیتهای عامه گفتند قرآن قدیم است و قرآن کلام قدیم است، بعد گفتند کسی که کاتب قرآن است آن نیز قدیم است و لذا برای معاویه یک سهمی از الوهیت یعنی همان حالت تثلیث که در میان مسیحیان پیش آمده اب و ابن و روح القدس شرکت سهامی خدایان سه گانه، آمدند او را نیز جزء قدما قرار دادند، به این حد رسید شد کاتب وحی، در حالی که بزرگانی از اهل سنت به صراحت گفتند حتی یک آیه از قرآن را ننوشته، اما شد کاتب وحی وشد خال المؤمنین تا آخر این بحث ها که بالاخره صبغه ی الوهیت به او دادند.

حتی بعضی از بزرگان عامه می نویسند که آیا عمر بن عبدالعزیز افضل است یا معاویه؟

عمربن العزیز مقدس ترین فرد است در میان عامه از خلفا

بعد گفتند نه گرد دماغ اسب معاویه از عمربن عبدالعزیز برتر است[12] همه اینها را با منابع و مدارک داریم همه اینها جزء مطالبی است که در کتابهای خاصٍ آنها مورد بحث هست و موجود هست[13] پس بنابراین یک چنین انحرافی پیش آمده برای زمینه سازی مطالب بعدی که معاویه را بیاورند برای مستند سازی این معنا که معاویه را سهمی از الوهیت بدهند راهی که پیدا کردند مسئله وحدت وجود بود با مسئله وحدت وجود معاویه را آوردند جزء دستگاه پروردگار، آن هم شد صاحب سهمی از الوهیت اینجا بود که امام حسن العسگری علیه السلام فرمود: «علمائهم شرار خلق الله علی وجه الأرض لأنهم یمیلون الی الفلسفة و التصوف»[14] علمای آنان از بدترین انسان های روی زمین هستند، و یا بدترین انسان های روی زمین هستند، چون به فلسفه و تصوف می گرایند.

امام علیه السلام دست گذاشته روی نقطه حساس که انسان ها از کجا ممکن است از راه راست منحرف بشوند و در این زمینه باز مطالب خیلی فراوان است که از وحدت وجود به وحدت موجود تا برسد که «لیس فی جبتی الّا الله» و منصور حلاج و دیگران با همان تز وحدت وجود هر روز به رنگی در آمدند، اگر وحدت وجود نبود اینها نمی توانستند ده تا ادعا داشته باشند یک روز آقای منصور گفت من وکیل صاحب الزّمانم، اول خود را نماینده ی آقا بقیة الله که مرحوم شیخ طوسی در کتاب الغیبه صفحه ی 401 این متن را آورده که به نو بختی ایشان گفتند، یک روز آمده یک پله بالاتر گفته من مهدی صاحب الزمانم، این را برای اینکه عزیزان شاید با منبعش آشنا نباشند این را بیرونی در کتاب بسیار ارزشمند«الآثار الباقیة عن القرون الخالیة» صفحه 259 آورده و حتی گفته که در زمان ما هستند کسانی که به مهدویت منصور یعنی حسین بن منصور حلاج معتقدند، با این که زمان ایشان بیش از یک قرن بعد از حلاج است، می گوید در زمان ما هستند کسانی که به مهدویت حلاج معتقدند و لذا توقیع لعن صادر شده این توقیع لعن را مرحوم شیخ طوسی در الغیبة نقل فرموده و از این ظریفتر این است که مرحوم مقدس اردبیلی در این کتاب شریف حدیقة الشیعة می نویسد که کتاب قرب الاسناد علی بن بابویه یعنی پدر شیخ صدوق.

علی بن حسین بن موسی بن بابویه، ایشان می نویسد: کتاب قرب الأسنادش را من دارم به خط خودش و در آنجا متن توقیع لعن آقا بقیة الله پیرامون منصور آمده در حدیقه جلد2 صفحه ی 972 .

منحصر به منصور نیست همه کسانی که ادعاهایی دارند با تز وحدت وجود این ادعاهای خود را به کرسی می نشانند، احمد بن هلال عبرتایی یک روز گفت من نایبم، یک روز گفت خودم هستم یک روز ادعای الوهیت کرد (یعنی وقتی از او می خرند چرا در یک کلاس بماند هر روز کلاس جدید 54 بار حج رفته 20 بار پیاده رفته یعنی افراد ظاهر الصلاح اما وقتی توقیع از وجود مقدس آقا بقیة الله رسیده باز حضرت روی آن نقطه خاص انگشت گذاشته احذروا الصّوفی المتصّنع از این آقای احمد بن هلال عبرتایی که صوفی متصنّع، متصنع یعنی ریاکار و تصوف با ریاکاری لازم ملزوم است شما نمی توانید زیر آسمان یک صوفی پیدا کنید که ریاکار نباشد حضرت فرموده از این صوفی ریاکار، تزویرکار بپرهیزید.

این را مرحوم شیخ طوسی در کتاب اختیارمعرفة الرجال، مشهور به رجال کشی متن توقیع را نقل فرموده.

آن زمان نصیریها بودند همه ی آنها اول با بیتت تا رسیدند به الوهیت تا به تناسب بعد به اباحی گری نعوذبالله، یعنی هیچ چیز برای کسی که به اولیاء الله پیوست، جزو صافیان شد و جزو صوفیان هم چنین افرادی، هیچ چیز برایشان خط قرمز ندارد من نمی خواهم بیشتر از این توضیح بدهم این را شیخ طوسی در کتاب شریف الغیبه صفحه 398 .

به آنجا می رسد که همه فرائض را رها می کند دیگر نمازی برایش واجب نیست خود آقا بقیة الله در این توقیع شریفی که مرحوم شیخ طوسی در کتاب شریف الغیبة آورده می فرماید این جعفر کذاب که ادعای امامت می کند اَ بِفَضلٍ آیا یک فضیلتی، سوادی دارد خدا می داند که فرائض را نمی داند ام بورع یا به اتکای یک تقوی، بعد می فرماید خدا می داند که او 40 روز نماز را رها کرد که یک شعبده را یاد بگیرد برای این که یک شعبده را یاد بگیرد 40 روز نماز، رها کردن نماز برای صوفیان علی القاعده است چون وقتی صوفی به خدا وصل می شود آیا در مقابل آینه بایستد به خودش سجده کندخودش دیگر وقتی خودش است دیگر نیازی نمی بیند.

این را شیخ طوسی در صفحه 289 نقل فرموده.

داستان مرحوم زر آبادی خیلی مفصل است ما در اجساد جاویدان آوردیم از مرحوم آیت الله ملکی که ایشان بدون واسطه از خود آیت الله زر آبادی نقل می کند که من سالیان دراز چشم برزخی داشته پشت دیوار را می دیدم پشت در را می دیدم از دل مردم خبر می دادم تا روزی از زیر سقف ندایی شنیدم که: آقای سید موسی زر آبادی! آنچه به تو دستور می دهیم باید مو به مو اجرا کنی فرائض را رها کنی، منظور از فرائض نماز، روزه.

گفتم: نماز و روزه به ضرورة من الدین ثابت شده گفت و لو خوب اگر اطاعت نکنم، گفت آنچه به تو دادیم از تو پس می گیریم، گفتم به جهنم، میم جهنم تمام نشده دیدم نه پشت دیوار را می بینم، نه از دل کسی خبر دارم معلوم شد سالها شیطان نقشه درست می کرده که این نماز وروزه را از او بگیرد[15] و لذا از آن جعفر کذاب گرفته تا جعفر کذاب های زمان ما آنان که یک عمر نماز نخواندند نه برای اینکه با نماز مشکلی داشتند نیازی نمی دیدند. مرحوم آیت الله کشمیری می گفت در تمام مدتی که جعفر در عتبات بود نماز نخواند نه این که بگوید من ندیدم بخواند نه گفت نخواند اما جواب اینها در قرآن یک جمله است « وَ إِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلىَ أَوْلِيَائهِمْ»[16]،آری اگر از غیب خبر می دهند چون شیاطین را در اختیار دارند اخیراً یک آقایی پیدا شده در بصره ادعا می کند که من فرزند بلافصل امام زمانم دلیل می طلبد، می گوید: من از غیب خبر می دهم با هر کسی که رو به رو می شود از بدو تولد تا به امروز یک روز فرزند برومند مرحوم آیت الله العظمی شیرازی در صحن مطهر آقا امام حسین علیه السلام با 4 نفر از مبلغین شان مصادف شد، ایشان را دعوت کردند که بیا بیعت کن پرسید به چه دلیل؟ گفتند غیب، گفت نه من غیب را قبول ندارم، چون قرآن فرموده: « وَ إِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلىَ أَوْلِيَائهِمْ » پس چه کنیم؟ بیایید مباهله کنیم، آقاتون بیاید فردا در صحن قمر منیر بنی هاشم آنجا مباهله کنیم هر که سیلی خورد آن باطل است گفتند نه ایشان به آیت الله العظمی سیستانی پیشنهاد مباهله کرده و ایشان قبول نکرده، گفته بود گفت:درست است چون آیت الله سیستانی آن را آدم حساب نکرده من فرزند مرجعم، بیاید با 100 نفر، من نیز بیایم با 100 نفر، ایشان بیاید اینجا مباهله کنیم.

اما مسئله ترک فرائض این ریشه را دارد از عرفان هندی آمده وارد عرفان اسلام شده می دانید که الکفر ملت الواحده عین عبارتی که در عرفان هندی آمده خدمتتان تقدیم می کنیم.

«تا از این هوای رایگان استنشاق می کنید شادمانه خدمت کنید چون بر عدم دم و بازدم تسلط پیدا کردید از رعایت احکام معاف هستید یعنی وقتی به حالتی رسیدید که خلع می کنید خودتان را دیگر نفس در اختیار خودتان هست نفس بکشید یا نکشید آن موقع دیگر هیچ وظیفه ای ندارید».

کتاب سرگذشت یک یوقی صفحه 178 پس ترک فرائض یک شیوه است از عرفان هند گرفته تا عرفان ایران.

یک نکته ظریفی اخیراً مصادف شدم کتاب مال سابق است کتابی است به نام ((مناظره)) این را عموی حاج آقای علم الهدی امام جمعه مشهد نوشته و مرحوم آیت الله آقا سید علی علم الهدی که در حرم مطهر آقا امام هشتم مدفون است آنجا از پدرش نقل کرده در نجف شخصی بود به نام میرزا ابراهیم خان که الان کوچه ای به نام ایشان است ایشان چشم برزخی داشت و از دل مردم خبر می داد، از این نوع مسائل، روزی یک آقا یی وارد حرم شد دوید به طرف مرحوم آیت الله طه نجف گفت آقا به دادم برسید، گفتند: چه شده؟ ایشان هم در حرم نشسته بود یک عده دست و پای ایشان را می بوسیدند گفت این ملعون الوالدین، گفتند نگو، گفت چرا داستان را بگویم گفت یک روز رفتم خدمت ایشان گفتم من دلم می خواهد مثل شما صفا پیدا کنم روحم منور شود صفا پیدا کنم گفتند نمی توانی، گفتم چرا، گفت خیلی سخت است، گفتم حاضرم، گفت: پس برو به خانواده ات بگو که من چند ماه نخواهم آمد چند ماه باید ریاضت بکشی، رفتم وجهی گذاشتم در اختیار خانواده ام گفتم من چند ماه می روم مسافرت، آمدم گفتم حاضرم گفت که امروز می آیی در سرداب خانه ی ما بیرون نمی روی تا دوره ریاضتت کامل شود گفتم چشم، اول به من دستور داد نماز اول وقت بخوان و چه ذکرهایی بخوان 40 روز.

بعد از 40 آمد ـ روز من از نقلش خیلی عذر می خواهم ـ گفت از امروز باید ادرار کنی و با ادرار خودت وضو بگیری و نماز را با آن وضو بخوانی!!

گفت آن چهل روز که آنجا ریاضت کشیده بودم، این را پذیرفتم و چهل روز این کار را انجام دادم و بعد از چهل روز یک دستوری که نمی خواهم آن را به زبان جاری کنم.

باز چهل روز این برنامه را انجام دادم، گفت حالا ریاضت تو دیگر تمام است الان برو بیرون ببین چی می بینی، آمدم بیرون دیدم نجف دیگر آن نجف نیست چه خیابانها چه قصرها، کاخها رفتم. رسیدم به یک جایی که چشم برزخی پیدا کرده دیدم آقایی نشسته روی منبر، یک عده نشستند پای منبر من را به اسم صدا زد گفت:فلانی من ربّ تو هستم تو عبد منی به من سجده کن.

من آنجا فهمیدم که بله آخرش به عبادت شیطان انجامید گفتم: خدا لعنت کند شیطان را تا این را گفتم یک پس گردنی خوردم افتادم زمین، نگاهی کردم دیدم همان آقای میرزا ابراهیم خان است [17] آنان که رسیدند از این راه رسیدند.

خوب ممکن است در میان علمای اعلام مراجع تقلید افرادی باشند که در اثر عبادت به جایی برسند اما امروز کسانی که میدان دار این عرفان ها هستند عمدتاً یعنی 99% منحصراً از راه خلاف شرع رسیدند نه از راه دیگر. مرحوم علامه مجلسی بیاناتی دارد در مورد ابن عربی یعنی بزرگترین استاد این عرفا می فرماید البته در کتابهایش هست می خواستم با نام مرحوم علامه مجلسی آغاز کنم می گوید ما آنچه وصف برای خداوند گفتیم دیدیم که ما عین همان وصفیم گفتیم خدا خالق است، دیدیم ما هم خالقیم، خدا رازق است ما هم رازقیم این تا الان هم ادامه دارد یکی از بزرگان کشوری ما که یک تریلی القاب دارد کتابی دارد به نام الهی نامه در صفحه 66 آن می نویسد: من تا به حال می گفتم « لا تأخذه سنة ولانوم»[18] الان می بینم مراهم لا تأخذنی سنه ولانوم [19]همه اینها با تز وحدت وجود حل است چون من اویم او من، قبلاً می گفتم که او را چرت نمی گیرد الان می بینم که مرا نیز چرت نمی گیرد این در کتاب عین الحیات صفحه 50 .

بعد ایشان می گوید که حضرت نوح خطا رفت یعنی نوح علیه السلام ولی قومش در دریای معرفت غرق شدند اینها که در رود نیل غرق شدند حضرت نوح را گنهکار می کند قوم عصیانکارش را در دریای معرفت ، همین بزرگوار در فتوحات می نویسد که عذاب از ماده عذب چرا به عذاب جهنم می گویند عذاب، چون اولیای الهی در آتش وصال حق تعالی می سوزند و لذت می برند و به این جهت به اینها می گویند غذاب از ماده عذب به معنای شیره این هم در عین الحیات صفحه 51 .

دیگر من شرمم هست در محضر شما عزیزان حرفهایی که این بزرگان نقل کردند بر زبان جاری کنم در فصوص در فص هارونی می نویسد که همه چیز خدا هست، البته با بیان شفاف می گوید که من شرمم هست بگویم، بعد می گوید که

ان قلت:پس چرا حضرت موسی یقه ی حضرت هارون را گرفت که چرا گذاشتی به گوساله پرستش کنند؟

قلت: داستان این نبود که پرستش کنند؟ نه، می گوید: چرا فقط به گوساله؟! همه ی حیوانات ـ نعوذبالله ـ مظهر خدا هستند، چرافقط گوساله؟ ولذا از آن مکتب الهام گرفته جناب شبستری همشهری ما که :



مسلمان گر بدانستی که بت چیست * بدانستی که دین در بت پرستی است



و می گوید:


حلول و اتحاد این جـا محـال است * که در وحدت دوئی عین ضلال است



اصلاً مسئله، مسئله وحدت است نه اتحاد، این در گلشن راز، اما ابن عربی در کتاب فتوحات مکیّه، که خیلی ارزش دارد، من چهل هزار تومان دادم یک دوره خریدم، چهارصد هزار تومان هم باشد ارزش دارد، شما هیچ جعبه ای را پیدا نمی کنید که این قدر معجون داشته باشد.

می گوید فرعون ایمان آورد، اما ایمانش را ابراز نکرد چون اهل حق، حق را ابراز نمی کنند. کلی فرعون را آنجا تعریف کرده و وقتی که می گفت «َ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلىَ‏»[20] این زبان، زبانِ خدا بود، چون فرعون ایمان آورد، شد مظهر خدا، از سوی خدا به زبانِ خدا می گفت «َ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلىَ‏» شما را به خدا شیطان این حرفها را بلد است که بیاید فرعون را سنبل معرفت، وجودش را تجلی پروردگار، زبانش را زبانِ خدا، «َ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلىَ‏» را از زبان خدا و لذا در قیامت با یک جلالی محشور می شود که همه تعجب می کنند در همین فتوحات مکیه صفحه264 جلد ششم، فتوحات چاپ های زیادی دارد، چاپ من 8 جلدی است و = چاپ دارالصّادر بیروت است، در این چاپ جلد ششم صفحه 264 .

در همین صفحه نوشته: ابوطالب کافر از دنیا رفته، و لذا هنگامی که ابوطالب وفات کرد، علی علیه السلام از او ارث نبرد، همه ی اموالش را عقیل ارث برد. فرعون شده مظهر جلال خدا و حضرت ابوطالب شده نمونه فردی که نعوذبالله کافر از دنیا رفته .

برای روشنی چشم کسانی که با افتخار داد می زنند که ابن عربی استاد اکبر ماست، در همین کتاب فتوحات می نویسد: رجبیون چرا رجبیونند؟ چون از روز اول ماه رجب چشمهایشان باز می شوند و هر چیزی را حقیقتش را می بینند و اینها در ماه رجب ـ نعوذ بالله ـ شیعیان را به صورت خوک می بینند، این در کتاب فتوحات همین چاپ، جلد سوم، صفحه.

12 بعد می گوید که غالب عرفا فقط در ماه رجب این حال را دارند ولی به ندرت، اولیای خاص الهی پیدا می شوند که در طول سال این معرفت را دارند.

بعد می گوید من یکی از اینها را در مراکش دیدم او همواره می دید .

بعد می گوید دو تا شیعه رد می شد که نمی شناخت. گفت: بیایید بیایید، بروید توبه کنید. چرا توبه؟ گفت شما شیعه هستید، گفت از کجا؟ گفت من شما را خوک می بینم اینها تو دلشان متنبه شدند و توی دلشان برگشتندگفت بله بله توبه تان قبول است، الان شما را دارم آدم می بینم و مورد دیگر کسی آمد از شیعیان گفت: من رها کردم تشیّع را و سنی شدم. گفت: نه دروغ می گویی، چون من هنوز تو را به حالت خوک می بینم.

واقعاًَ چشم کسانی روشن که معتقدند که شیعیان در دیدگاه رجبیون ـ نعوذبالله ـ به این صورت دیده می شوند.

بعد ایشان مطالبشان خیلی زیاد است و وقت محدود است اگر انسان یک سال هر روز یک ساعت فقط شطحیات ابن عربی را بخواند جا دارد در این حد است.

اول کتابش، همان جلد اول، در این چاپ صفحه 16، بحث معراج است می گوید: من معراج رفتم، رسول خدای را دیدم، بعد دیدم که صدیق دست راست او نشسته و فاروق طرف چپ او نشسته و ذوالنّورین عبای حیا به دوش انداخته و علی مرتضی دارد از زبان او ترجمه می کند.

امیر المؤمنان شده مترجم، صدیق و فاروق شدند دو نفری که در دو طرف حضرت نشستند.

سیداعلی یعنی رسول خدا من را پشت سر خاتم مشاهده کرد به جهت وجه اشتراکی که بین من و اوست، من با خاتم یک وجه اشتراکی داشتم که مرا مشاهده کرد، بعد به خاتم دستور داد فرمود:"هذا عدیلک" این هم سنگ و همسطح توست و "ابنک" و پسر توست و "خلیلک" و دوست توست(( إنصب له منبر الطرفاء بین یدیّ)) یک منبری برایش نصب کن در مقابل من.

به من گفت «یا محمد» محی الدین، اسمش محمد است «قم یا محمد علیه» ای محمد روی این منبر بایست «فَاین علی من أرسلنی و علّی» برای کسی که مرا فرستاده و برای من ثنا بخوان.

تا می رسد این جا ((فان فیک شعرة منی)) یک مو از من در تو هست، بعد می گوید من رفتم روی منبر دیدم نوشته ((هذا هو مقام المحمدی الأطهر من رقا فیه فقد ورثه)) این جا مقام پاک و پاکیزه رسول گرامی اسلام است هر که روی این منبر برود وارث پیغمبر است «و أرسله الحق حافظً لحرمة الشریعه و بعثه» خدا او را فرستاده تا حریم شریعت را نگهدارد.

بعد می گوید به این حد که رسیدم (( کانّی اوتیت جوامع الکلم)) مثل این که جوامع کلم هم به من داده شد بعد مفصل رجز خوانی می کند و می گوید: ظاهرشد به من آنچه بر موسی مخفی بود چون بر موسی مخفی بود حضرت خضر را انکار کرد بر او اعتراض کرد ولی به من آشکار شد دیگر من نخواستم بر کسی اعتراض کنم این در همان فتوحات چاپ دارالصادر جلد یک صفحه 16 .

بعد می گوید پیامبر از هر طرف می دیدید، مفصل می برد اول مسئله را فقهی می کند می گوید: پیامبر با شتر راه می رفت و نماز شب می خواند می گوید بله می گوید آخر رو به قبله نبود می گوید: چرا پیامبرکُلّه وَجهُ از هر چهار طرف صورت است، پشت ندارد، همین طور که از جلو می بیند از پشت سر می بیند، از طرف راست می بیند از طرف چپ می بیند، به هر طرف باشد یک طرفش به طرف قبله است، هان می گویند گل پشت و رو ندارد، می گوید پیامبر از چهار طرف می بیند، هر چهار طرفش وجه است، هر طرفش به سوی قبله باشد، متوجه به سوی قبله است، من نیز وارث او هستم، چون وارث او هستم، همان گونه که از جلو می بینم، از پشت سر می بینم.

بعد داستان ها نقل کرده که رفتم در محراب ایستاده بودم اشخاص پشت سرم را می دیدم، نماز تمام کردم به یکی گفتم شما در نماز چنان کردید، شما چنین کردید، همه تعجب کردند گفتم تعجب ندارد من مظهر پیامبرم، وارث پیامبر،م او هم پشت سر را میدید، من هم می بینم در فتوحات جلد2 صفحه 135 این ادعاها مخصوص ابن عربی نیست، همه شان دارند.

ابوالمغیث بن جمیل صوفی می گوید که ما در دریایی فرو رفته ایم که پیامبران بر کرانه آن هستند پیامبران کنار دریا هستند، ما در این دریا غوطه وریم. عبد القادر گیلانی می گوید: که آنچه بر شما پیامبران اعطا نشده به ما گروه اولیاء اعطا شده، این را هاشم معروف حسنی کتاب: الصلّة بین التشیع و التصوف، نقل نموده و لذا چون مسئله، مسئله وحدت وجود شد همه مشکلات حل است، فرعون وموسی یکی می شود می گوید عیسی و موسی چه باشد، یکی هستند، در آن تعبیر که می گوید موسی با موسی در جنگ شد بعد هم می آید مطالبی در مورد شمس تبریزی و دیگران از زبان مولوی و دیگران که نقلش تاریکی می آورد من به همین مقدار اکتفا می کنم فقط خواستم این مقدار به عنوان مقدمه ای باشد بر بیانات شیوا و زیبایی که ان شاء الله از سرور معظم استاد مکرم آیت الله سیدان استفاده خواهیم کرد با اجازه همه عزیزان مجلس را به صاحب مجلس می سپارم با یک صلوات استقبال می کنیم.


***


علامه سیدان: ظاهراً نیازی برای این که بنده مطلبی عرض کنم نیست و بحمدالله مجلس کاملاً اشباع شده است و مطالب متنوع و مختلف به صورت های گوناگون مطرح شده، امیدوارم که خداوند متعال به همه ی ما توفیق کرامت کند که هر چه بیشتر در هر سطوحی که هستیم در جهت تقویت مکتب اهل بیت علیهم السلام کوشا باشیم که تبیین مکتبشان تبیین حقیقتی است که خود به خود باطل ها را ابطال می کند و زمینه ای برای روشنی جمع وجامعه است و حقایقی که از طریق وحی رسیده است.

خداوند متعال توفیق فهم و تعهد و تبیین انشاء الله به همه ی علاقه مندان به حق کرامت کند من با عذر خواهی مجدّد عرض می کنم اگر عزیزان امری با بنده داشته باشند در جهتی از جهات که می شود مربوط به حقیر باشد در خدمتشان هستم که بفرمایید آن وقت اگر چیزی به نظرم برسد عرض کنم.

حاج آقای بهبهانی: یکی از شبهاتی که در حوزه و دانشگاه زیاد مطرح می شود مسئله حوزه علم امام علیه السلام است، سؤال به چند بخش تقسیم شده است. 1ـ آیا علم امام علیه السلام از طریق رسول الله است یا مستقلاً از جانب پروردگار تعلیم می گیرد. 2ـ آیا علم امام رو به تکامل و ازدیاد است یا ثابت است . 3ـ آیا امام علیه السلام تمام علم الهی را می داند یا بخشی از آن را .

سؤالی دیگر: آقایان فلاسفه و عرفا در نهایت پس از عجز از پاسخ به مشکلات فلسفه و عرفان می گویند: این گونه مطالب نوعی لسان خاص و بیانی ویژه از حقایق است و لازم نیست حتماً مثلاً در معارف همان لسان معمول و طریق متدوال به کار رود پاسخ این افراد چیست؟

علامه سیدان: بنابراین نمیشود مختصراً چیزی گفت. سؤالتان این است که در ارتباط با قسمتی از مباحث که اختلاف نظر گفته می شود هست بین آنهایی که فکر می کنند بیشتر در جهت استفاده از بیانات معصومین علیهما السلام در جریان هستند و کوشا با بخشی از مطالبی که در فلسفه معمول و عرفان معمول مطرح است در پاسخ بعضی ایرادها به آنهایی که در ارتباط با مسائل فلسفی و عرفانی مطالبی را دارند و آنها در جواب می مانند بعد می گویند مطالب با زبان خاص خودش صحبت می شود و لازم نیست که حتماً با زبانی که شما دوست دارید صحبت شود این زبان خاص خودش را دارد که به جای خودش محفوظ است.

در پاسخ این سؤال عرض می کنم که اولاً آنها نمی گویند که نمی مانند در جواب، این که فرمودید می مانند در جواب، بله این طور می گویند، نه از نظر خودشان این چیزی که شما به گردنشان می گذارید که می گویید می مانند در جواب، و این چنین می گویند این جمله اش زیادی است نظر آنها این نیست که می مانند، بلکه جواب دارند می دهند، پس توی بحث ماندن و نماندن را این طوری نمی توان بیان کرد . خوب این تذکر کوتاهی بود که مشخص شود که هیچ وقت نمی گویند ما عاجز شدیم از جواب و چون عاجز شدیم از جواب آن وقت چنین می گوییم، یک چنین کلمه ای داشتید شما که عاجز می شوید نه هم چنین چیزی نمی گویند، هیچ فیلسوفی و هیچ عارفی نمی گوید که من عاجزم از این که من جواب شما را بدهم لذا چنین ،پس آن جمله که این چنین است.

اما آن که می گویند زبان خاصی دارد خوب بله راست هم می گویند، چون زبان خاصی هم دارد، اصطلاحاتی است زبان خاصی است و خیلی از مطالب ممکن است به دو زبان و اصطلاحات مختلف یک مطلب گفته شود، خود کلی این که زبان خاصی است مسئله درستی است که زبان خاصی دارد، زبان شعر هم زبان خاصی است، شعرا هم زبان خاص خودشان را دارند، اصطلاحاتی دارند.

و اشکال این است که با توجه به این زبان خاص، اصلاٌ در همه ی موارد مجوز داریم که زبان خاصی را به کار بگیریم یا خیر، من اشاره می کنم به جواب که هر کدام بحث مفصل خودش را دارد :

1- با توجه به این که البته زبان خاصی در کار هست ولی آیا در ارتباط با هر مطلبی و حقایق مختلفه ای مجوز این که ما زبان خاص را اصطلاح کنیم داریم یا خیر؟ این یک که در بعضی از موارد ممکن است که بلااشکال باشد، در نهایت بررسی و در بعضی از موارد ممکن است مشکل داشته باشیم ومجوز چنان اصطلاحاتی برای ما نباشد.

واما بعد مطلب مهمتراین است که با توجه به همان زبان خاص آن زبان خاص قابل فهم است یا خیر؟ آیا هر کس که پذیرفته است می گوئید می فهمد و هرکس که نمی پذیرد می گویید نمی فهمد؟ یا این که خیر آن زبانی خاص گرچه زبان خاص است اما برای کسی که در درس و بحث و مناظره و احتجاج و ان قلت و قلت است با این که زبان خاص است قابل فهمیدن است.

خدا رحمت کند مرحوم علامه جعفری رضوان الله تعالی علیه را در یک کتابشان که خیلی قبل 40 سال قبل نوشتند «مبدأ اعلی» آنجا ایشان می گویند که بعضی از آقایان به گونه ای هستند که اگر اعلم علماء بگویند که حرف شما درست نیست می گویند تو نمی فهمی، اگر ساده ترین افراد بگوید فهمیدم می گوید تو فهمیدی.

مطلب از این قرار است یعنی باید بررسی شود که صرف این که کسی اشکال دارد نمی پذیرد، این معنایش این نیست که او مطلب شما را نگرفته باشد. درست است که زبانتان زبان خاصی باشد توضیحی که اول دادم، اما این زبان خاص آیا مطلب و محتوایش قابل تفهیم است برای کسانی که در این مسیر هستند یا قابل تفهیم نیست اگر قابل تفهیم است حرف این که همان مطلب تفهیم شود، به بیانی گفته شود که آنها هم بفهمند، بعد ببینیم درست هست یا درست نیست.

اگر به طور کلی قابل تفهیم نباشد آن مطالب، برای شخصیت های علمی، برای افرادی که کاملاً در جریان این مطالبند، باز هم قابل تفهیم نباشد، آن وقت دیگر جوابش با خودش است که مطلب، مطلبی است که اصلاً قابل تفهیم نیست و گاهی گفته می شود: طَورٌ وراء طَور العقل، پس بنابراین این چنین شد.

برای این که این مطلبی که فرمودید به نسبت مطلبی است که جا دارد صحبتش شود.

اولاً: عرضمان این شد که در ارتباط با این که می گویند یک دفاعی از آنها داشته، نسبت به سؤالی که شما کردید، کلمه عجزی که آوردید مناسب نبود، من به خیال خودم می خواهم منصف باشم، یعنی آنچه را که راستی راستی می فهمم مطلب چیست همان طور عرض کرده باشم.

مطلب اول آن کلمه عجزی که شما آوردید در ارتباط به سؤال مناسب نبود یک، بعد اینها لسان خاص و زبان خاص دارند، این هم درست است که دارند و مطلب این که حالا این لسان خاص و زبان خاص یک، آیا مجوز داریم که چنین اصطلاحاتی داشته باشیم یا خیر نتیجه بررسی که الان این جا جایش نیست، این است که در بعضی از موارد بلا اشکال است و در بعضی موارد مشکل.

از این گذشته مطلب دوم این شد که با توجه به این که زبان خاصی است آیا محتوا قابل فهم برای آنان که اهل بحث و گفت وگو و در این مسائل ورودی دارند صحبتی دارند، سابقه ای دارند آیا مسائل قابل تفهیم است یا نه؟ اگر قابل تفهیم هست، گفته می شود هر زبانی هست مطلب تفهیم بشود ببینیم مور قبول هست یا نیست؟

حرف این است که مطلب تفهیم شده است به صورتهای مختلف آنهایی که اشکال دارند با توجه به این که مطلب و محتوا معلوم است اشکال دارند می گویند صحیح نیست این مطلب درست نیست و اگر چنانچه می گویید آن مطلب اصلاً قابل تفهیم نیست آن مطلب که قابل تفهیم نیست طبعاً گفتن ندارد و برای خود آن شخصی که در نظر دارد مطلبی را برای خودشان هر چه هست، هست و گاهی این طور گفته می شود که قابل تفهیم و از نظر مسیر بحثهای عقلی نیست بعضی از مسائل و طَورٌ وراءً و طَور العقل، این هم گفته شده، خوب این اگر این جور است که هیچ.

ولی اگر این جور نیست قابل فهم است قابل تفهیم است یا قابل تفهیم هست. اگر قابل تفهیم نیست، بحث شود که چه می شود آن وقت باید بحث شود اگر چنانچه در بحث اثبات کنند و تقویت بشود حرفشان استدلال بر آن شود مثبت داشته باشند باز قبول. اگر آنچه خیر و بالاخره ((نحن أبناء الدّلیل نمیل حیث یمیل)) پس بنابراین چنین گفتاری یک چنین پاسخ های که عرض کردم در پی دارد.

حاج آقای بهبهانی: در محضر خدای فهیم خدمت استادم دو سؤال متشابه دارم که سعی می کنم در یک جمله آنها را جمع بندی کنم، آیا نظرحضرت عالی راجع به فلسفه و حکمت این است که به طور کلی تعلیم و تعلم آن تعطیل شود یا این که با توجه به روی کرد جهانی به فلسفه و ادیان و نقش فلسفه در جهان امروز باید آن را در حوزه دین اصلاح نمود؟

علامه سیدان: سؤال این است با توجه به نقشی که فلسفه دارد فعلاً در جهان و رویکرد جهان به فلسفه، فلسفه اصلاً کنار زده شود یا اصلاح شود.

کدام یکی نظرتان هست باز در این جا در سؤال عرض می کنیم که نقش جهان، و رویکرد جهان به فلسفه، این ادعاست، جهان که فلسفه و رویکردی ندارد و بلکه به قول آقای دکتر فلاطوری در مصاحبه شان دارند که وقتی که گفته می شود این فلسفه را می خواهیم صادر بکنیم به خارج، ایشان می گویند صادر کنید؟ خدا خیرتان بدهد، ولی آنها می خندند به این حرف ها از این حرف ها گذشته یعنی فلسفه به این کیفیت فعلاً در دنیا جایگاهی ندارد، بلکه فلسفه ای هم که هست در غرب و این ها گاهی عکس این مسئله است پس این که فعلاً جهان به او روی آورده است و رویکرد جهانی است این خودش اول حرف است و هم چنین مسأله ای نیست، ولی اصل مسأله را بگیرید یعنی با توجه به آنچه که هست در ارتباط با این مسائل فلسفی وظیفه چیست؟ من مکرر این جور عرض کردم فلسفه به معنای اصل روش تعقّل جزء فطرت بشر است.

و فلسفه به معنای تعقل و تفکّر در خون انسان است به تعبیر ساده ی عرفی، بزرگانمان مسأله تعقل را به اضافه این که مکتبمان: وحی، دائماً امر به تعقل می کند، می بینیم در کتابهای حدیثی شان، اول کتاب العقل را آوردند بعد کتاب العلم را آوردند پس گاهی فلسفه گفته می شود یعنی اصل تعقل، اصل تفکر، این از مسائلی است که هیچ گونه نمی شود از آن جدا شد و همیشه بایستی کار با تعقل و تفکر باشد و دینمان دینی است که به صورت های مختلف به تعقل و تفکر توجه داده است و هیچ گاه خلق را از تعقل جدا نکرده، دائماً توجه به این حقیقت داده، بنابراین فلسفه به معنای تعقل و بخش های که در فلسفه از تعقل عمومی و همان درک عموم عقلا برخوردار است آنها همیشه به جای خودش محفوظ بوده و هست و نه تنها در حوزه ی دین از آنها استفاده می شود دین بر آنها مبتنی است یعنی شالوده ی دین بر اساس این که معلول بی علت نمی شود، بر اساس این که اجتماع نقیضین محال است، بر اساس این که اجتماع ضدین محال است، بر اساس این مسائل قطعیه بدیهیه اساس دین استوار شده یعنی اصل دین را با تعقل استفاده می کنیم، اثبات می کنیم، اصل رسالت را با تعقل استفاده می کنیم پس فلسفه به معنای اصل تعقل جای خودش محفوظ است.

مشکل این است این را دقت بفرمایید ـ آنچه که محتوای فلسفه ی موجود مورد قبول است، یعنی در حکمت متعالیه که مورد قبول ومطرح است، حرف این است که در محتوای مسائل مهمه به جایی رسیده اند که با آنچه که در دین است سازگار نیست و نمی خواند، بلکه تا آنجا نمی خواند می توان گفت تضاد دارد، یعنی محتوای حکمت متعالیه سنخیت بین خلق و خالق است، در وحی می گوییم بینونت بین خلق و خالق است، محتوای فلسفه حکمت متعالیه در اوجش، چون حکمت متعالیه دو تا فصل دارد در یک فصلش بحث تشکیک در وجود است. بالاخره اوج گرفته می شود به اطلاق در وجود، در بحث اوج و به اطلاق در وجود به عینیت می رسد، ولی در وحی هم نفی عینیت می شود وهم نفی سنخیت می شود، بلکه اثبات بینونت می شود در خدا، این چنین است در ارتباط با مسأله علم و اراده، آنچه که در این مسائل تثبیت می شود این است که علم و اراده یکی است، اما در وحی به صراحت و به کمال صراحت تثبیت می شود که علم و اراده دو تاست، در مسئله حدوث و قدم در این مکتب تثبیت می شود. مسئله قدم عالم فقط حدوث زمانی بر اساس حرکت در جوهر مطرح است ولی در وحی کاملاً حدوث به معنای حقیقی «لم یکن فکان» برای غیر ذات مقدس حضرت حق اثبات می شود و اشدّ وجه بله صراحت کامل، تا انجایی که آنقدر صراحت دارد که مرحوم آقای حاج محمد تقی آملی در این تعلیقهء بر منظومه شان که از بهترین تعلیقه های توضیحی و علمی است آنجا در دو بحث تکان شدیدی خوردند یکی ش در این بحث حدوث و قدم است، آنجا می فرمایند که هر چه من فکر کردم دیدم حدوث ذاتی که ما درست کردیم برای عالم هرگز با آنچه در وحی است سازگار نیست، نه با آنچه که در اسلام است بلکه با آنچه در تمام ادیان الهی است سازگار نیست و در ادیان الهی آن چنان است که جهان ما سوی الله مسبوق به عدم حقیقی و«لم یکن فکان» است و با حدوث ذاتی نمی شود مطلب را تثبیت کرد و از این مطلب گذشت.

آن وقت در ارتباط با مسائل مختلف فعالیت حضرت حق و در مسئله معاد، محشور در معاد و مسائل مختلف که یک وقتی تا شانزده مسئله اش را به خیال خودم بررسی کردم حرف این است پس تمام حرف این جاست می گوییم که روش، روش عقلایی همیشه محفوظ است روش تفکر همیشه محفوظ است آنچه که فعلاً به عنوان فلسفه معقول و به عنوان معقول مطرح است محتوای مباحث مهمه از قبیل مباحثی که گفتیم با آن چه که در وحی است سازگار نیست، این است والاّ اصل تعقل، اصل تفکر هیچ وقت به هیچ صورت نفی نمی کنیم، تثبیتش می کنیم کما این که دینمان تثبیت کرده، منتهی وقتی که با این تعقلمان به وحی رسیدیم از آنچه که در وحی رسیده به خاطر این که قبول داریم که ضد عقل نیست و هرگز هم ضد عقل نیست استفاده شود در عین حال اگر موردی پیدا کنید در وحی که ضد عقل بیّن یعنی روشن، بفهمیم خلاف عقل است حتماً توجیه می کنیم، ولی این ادعا این است که چنین چیزی وجود ندارد مگر این که وحی خودش بهتر از همه و قبل از همه توجیه کرده، مثلاً «جاء ربک» ضد عقل است، خداوند متعال محدود باشد، رفتی داشته باشد آمدی داشته باشد هزار ویک یا استدلال عقلی نفی ش می کند، اما خود وحی گفته «جاء ربک» یعنی جاء أمر ربک. «نفخت فیه من روحی» به ظاهرش بخواهیم نگاه کنیم خدا چیزی است روح چیزی است و برای اوست و از روح خودش جدا می شود چیزی در آدم می دمد، اشکالات عقلی اش مشخص است، ولی خود وحی معنایش را گفته و اضافه ی تشر یفی را توضیح داده و فرموده که مطلب چیست.

بنابراین می گوییم حاکمیت عقل، آن عقل نه به معنای وهم را بگوییم عقل، نه به معنای ظن را بگوییم عقل، حاکمیت عقل که درک بیّن است، درک روشن است، همه جا حاکم و همه جا به جای خودش محفوظ است و وحی هم مخالف با این نخواهد بود.

منتهی مواردی اگر چه فکر شود آن موارد عرضش می کنیم که در خود وحی تبیین شده به احسن وجه قبل از همه و بهتر از همه، بنابراین بر اصل تعقل حفاظت می کنیم، حرف این است که آنجه هست در محتوای این مکتب سازگار نیست با آنچه که در وحی مطرح است این اجمال مسئله است.

حاج آقا بهبهانی: ان شاء الله بتوانیم از فیوضات اهل بیتی که از لسان علمایمان خارج می شود استفاده و بهره وافی برده باشیم. نازنین جمال امام زمانمان صلوات ختم کنید.


پی نوشت ها : 

[1] . سوره ی عبس:24
[2] . کلینی، الکافی1/ 50، ح8
[3] . سوره ی یونس:35.
[4] . این قتیبة، الامامة و السیاسة / 20 ـ 22.
[5] . رازی، الأربعین /467
[6] .سوره ی عبس: 31.
[7] . مجلسی،بحارالانوار 10/117 ـ 128.
[8] . سوره ی یس: 12.
[9] . مجلسی، همان 32/239.
[10] . سوره ی احزاب: 33.
[11] . حسکانی، شواهد التنزیل2/134،44.
[12] . ابن کثیر، البدایة و النهایة8/139.
[13] . ابن عساکر، تاریخ دمشق 62/38 ـ 164.
[14] . مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة 2/785.
[15] . نگارنده، اجساد جاویدان /314.
[16] . سوره ی انعام:121.
[17] . علم الهدی، مناظره با دانشمندان /125.
[18] . سوره ی بقره،:255.
[19] . حسن زاده ، الهی نامه /66، چاپ مرکز نشر فرهنگی رجا، 1364 ش.
[20] . سوره ی نازعات:24.

خواندن 113 دفعه
Share this article
محتوای بیشتر در این بخش: « سنخیت، عینیت یا تباین!؟ (7)

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

آيت الله حاج شيخ علي صافي اصفهاني(سرپرست مجموعه ي دارالصادق اصفهان)

مؤسسه دارالصادق (عليه السلام) با قاطعيت تمام اعلام مي کند که يکي از اهداف اين مؤسسه مبارزه فرهنگي با انحراف و منحرف و با بدعت ها و پاسداري قاطع از مکتب نوراني اهل بيت(عليهم السلام) است و تنها به قرآن و عترت تکيه دارد و از آنها کمک مي گيرد و لاغير، لذا در اين راه مقدس هيچگونه ترس و واهمه اي به خود راه نمي دهد و...

ادامه مطلب...

تماس با ما

home-icon- اصفهان، چهارراه عسگریه ، خیابان صغیر اصفهانی ، ابتدای کوچه لاله ، پلاک 70 ، دارالصادق اصفهان

 telephone  32317981 ، 03132317982  

 

   linkdin2  googleplus22  telegram4  twitter2  instagram2  facebook2

 

آمار بازدید کنندگان

امروز737
دیروز1442
این هفته737
این ماه39441
جمع بازدیدها289728

1396-07-03
Top