باب شانزدهم - در مقالات صوفیه

و ایشان از اهل سنت باشند و هر که دعوت سنت کند ایشان را اولیاء و اصحاب کرامت دانند الا ابوحنیفه و اسفراینی و معتزله که انکار کرامات کنند و این قوم شش فرقت باشند :

اول ایشان که دعوی اتحاد کنند رئیس ایشان حسین بن منصور حلّاج باشد و این حسین بن منصور حلّاج ساحر بود و در آن مهارتی داشت و در سحر شاگرد عبدالله بن هلال الکوفی بود و عبدالله شاگرد زرقاءالیمامه و زرقاء از کسانی که از سجاج آموخته بودند و سجاج در زمان مسلِمه‌ی کذّاب بود که دعوی پیغمبری کرد و حلّاج دعوی خدائی کرد و در سال سیصد و نه از هجرت معلوم وزیر حامد بن عباس کردند که حلاج دعوی خدائی می کند و می گوید مرده زنده می کنم و جن خدمت من می کنند و هر چه از ایشان می خواهم پیش من می آرند و من توانم که همه معجزات انبیا کنم و نصر سِمّری و جماعتی از کتّاب دیوان تبع وی شدند و یک از بنی هاشم دعوی می کند که او نبی حلّاج است و حلّّاج الهست ، وزیر این قوم را حاضر کرد و با ایشان مناظره کرد همه مقرّ شدند که ایشان خلق را بالهیّت حلّاج می خوانند و ایشان را یقین است که او مرده زنده می کند ، حلّاج را حاضر کردند و از او پرسیدند انکار کرد و گفت این قوم خلاف می گویند و من نه دعوی خدائی می کنم و نه دعوی نبوت و من بنده خدایم به نماز و روزه و خیرات مشغول و از من جز از این چیزی به وجود نیاید .

وزیر قاضی ابوعمر و ابوجعفر بُهلول و جماعتی از فقها را حاضر کرد و آن قوم را که بر وی گواهی دادند از ایشان سؤال کرد ، قاضیان فقها گفتند تا پیش ما درست نشود ما بر خون او حکم نکنیم ، یکی از اهل بصره گفت من اصحاب وی را می شناسم و ایشان در بلدان متفرّقند و خلق را بالهیّت او می خوانند این بصری از اصحاب حلّاج بود چون بدانست که ساحرست ترک وی بکرد و با اوعلی هارون بن عبدالعزیز کاتب انبای گواهی داد و او کتابی کرده است در مخاریق حلّاج ، آنگه حلاج را در سرای سلطان محبوس کردند به نزد نصر حاجب و حلّاج را دو نامست یکی حسین منصور دوم محمد بن احمد الفارسی و دختر سمری صاحب حلّاج در سرای سلطان بود مدتی پیش حلّاج رفته بود او را پیش وزیر آوردند ، وزیر از وی احوال پرسید ، ابوالقاسم زنجی گوید من حاضر بودم و ابوعلی احمد بن نصر بازیل حاضر بود ، چون وزیر احوال از وی پرسید گفت پدرم مرا پیش وی برد او مرا چیزها بسیار بخشید و این زن فصیحه بود و عبارت و لحجه خوش داشت ، گفت چون آن چیز ها به من داد مرا گفت تو را به پسر خود سلیمان دادم و او نزد من از همه فرزندان عزیزتر است و او به نیشابور مقیمست لابد باشد که میان زن و شوهر وقتها سخنی افتد که خاطر از آن برنجد من او را وصیّت کرده ام که تو را نیکو دارد ، آن روز روزه دار و در آخر روز بر بام شو و بر سر خاکستر و نمک همچون بلغور کرده بایست و چون روزه خواهی گشودن از آن خاکستر و نمک هم در دهان کن و بدان روزه گشای و روی با من کن و هر چه میخواهی با من بگوی که من می شنوم . زن گفت روزی بامداد از بام به زیر آمدم و دختر حلّاج با من بود ، حسین پیش از ما فرود آمده بود چون به نردبان رسیدم که او ما را می دید و ما او را دخترش بمن گفت سجده کن او را ، گفتم جز از خدای دیگران را سجده نتوان کرد، حلاج آواز من بشنید گفت بلی خدائی در آسمان است و یکی در زمین ، مرا پیش خود خواند و دست در جیب کرد و حقّه بیرون آورد پر از مشک به من داد سه بار همچنین و گفت زن را چون شوهر باشد محتاج بوی خوش باشد این را در طیب بکار دارد و روزی مرا بخواند و بر بوریائی نشسته بود مرا گفت گوشه بوریا بردار از آن جانب و آنچه زیر آنست برگیر چندانکه خواهی ، گوشه بوریا برداشتم زیر آن زر بود پهن باز کرده جمله چنین بود من مبهوت بماندم ، و این زن را در خانه وزیر حامد بازداشته بودند ، تا آن وقت که حلّاج را هلاک کردند وزیر طلب اصحاب وی می کرد حیدره و سِمّری و محمدبن علی قُنّائی یکی از خواصّ او پنهان شدند و از خانه وی کتابی چند بیرون آوردند و همچنین از خانه قنائی بعضی به زر نوشته و در دیبا پیچیده و در اسمای اصحاب وی ابن بِشْر و شاکر یافتند وزیر تفحّص کرد از اصحاب حلّاج که ایشان را گرفته بود ، گفتند این دو داعی اند از آن حلّاج در جانب خراسان که خلق را بدو می خوانند و در میان کتب نامه چند یافتند که بدو فرستاده بودند از ناحیت ها و وصیّت که او کرده بود داعیان را که خلق را چگونه بدو خوانند و سخن گفتن ایشان بر قدر عقول ایشان و جوابها که با وی نوشته بود یا آن که بدو نوشته باشند .


ابوالقاسم زنجی گوید روزی با پدر پیش وزیر بودیم وزیر برخاست ما در سرا پیش او آمدیم و هرون بن عمران حاضر بود با پدرم حدیث می کرد غلامی دیدیم که اشارت به وی کرد برخاست و بعد از ساعتی باز آمد لونش متغیّر شده ، حال پرسیدیم گفت غلامی موکّلست بر حلّاج و هر روز طبقی پیش وی می برد ، مرا بخواند گفت به عادت هر روز طبقی پیش حلاج بردم او را دیدم که خانه از سقف تا زمین از جسد خود پر کرده بود ، در خانه هیچ جای نیافتم بترسیدم و طبق بینداختم و غلام را تب گرفت و ما در عجب ماندیم تا که وزیر کس فرستاد و ما را بخواند و غلام را بخواند و حال از وی پرسید غلام قصّه باز گفت وزیر وی را دشنام داد و گفت از سحر حلّاج بترسیدی بعد از آن در میان کتب کتابی یافتند در آنجا نوشته بود که چون خواهی که حجّ کنی و نتوانی رفتن خانه خالی کن چهار سوی پاکیزه در خانه خویش چنانکه کس در آن آمد و شد نکند ، چون ایّام حجّ شود آن را طواف کن و مناسک حجّ بجای آر چنانکه مناسک حجّست پس سی یتیم را حاضر کن و طعامی ساز از بهر ایشان چنانکه توانی و آن طعام در این خانه بخورد ایشان ده و تو خدمت ایشان می کن و چون خوردند و نشستند هر یکی را پیرهنی در پوش و هر یک را هفت درم بده یا سه درم (راوی را در این شک افتاد ) چون این بکنی قائم مقام حجّ بود ، و پدرم این دفتر می خواند چون بدین فصل رسید قاضی ابوعمر حلّاج را گفت از کجا می گوئی گفت از کتاب اخلاص حسن بصری ، قاضی گفت دروغ می گویی یا مبیح الدّم ، ما کتاب اخلاص در مکه شنیدیم بر استاد و در وی این نیست، وزیر قاضی را گفت بنویس آنچه گفتی و قاضی با حلّاج سخن می گفت وزیر الحاح می کرد قاضی بنوشت و هر که در آن مجلس بودند از قضات و فقها و مفتیان بنوشتند چون حلّاج را معلوم شد که او را بخواهند کشت گفت خون من حرامست و شما را روا نباشد خون من ریختن و اعتقاد من اسلام است و مذهب من سنّت و کتب من در میان ورّاقان بسیار است در سنّت ، الله الله خون من مریزید ، او تکرار این کلمات می کرد و ایشان می نوشتند ، پس از آن نوشته پیش مقتدر عباسی فرستادند جواب بیرون آمد که چون فتوی قضات و مفتیان چنین است او را مجلس شرطه برید و هزار تازیانه بزنید اگر نمیرد دست و پای او ببرید دیگر سرش ببرید و بیاویزید و جثه اش بسوزانید ، چنین که فرموده بود بکردند بعد از آن سرش بر نیزه کردند و یک سال در خراسان می گردانیدند تا همه کس را معلوم شد که سر زندیقیست و از جمله بیت های حلاج یکی اینست:


سبحان من اظهر ناسوته  * سرّ سنا لا هوته الثّاقب

ثمَّ بدا فی خلقه ظاهرا * فی صوره الّآکل و الشّارب

حتی لقد عاینه خلقه * کلحظه الحاجب بالحاجب

و کتابی کرده است او را بستان المعرفه و طاسین الأزل نام نهاده است جمله کفر و زندقه است در آنجا گوید که هر که خدای را بصنع بشناسد اقتصار بر صنع کرده بود دون صانع و امثال این تا آنجا که گوید دل پاره گوشتست و خون فانی معرفت در آن قرار نگیرد زیرا که معرفت جوهر ربانیست و هذیان بسیار یاد کند ، آنکه گوید در حقیقت حقیقت : کانّه کانّها ، کانّه کانّه ، کانّها کانّها ارکانه کانّه بنیانها صحبانها اصحابها اصحبها شهابها ابراقها اربابها صفاتها لبابها لاهی هم ولا هم هی لا هو الّا هو ، دیگر گوید عارف با عرفان خود باشد و عرفان با عارف.

شبلی گوید سر بر زبان این طایفه پوشیده نباشد اما معنی به حال خود مانده باشد آنکه گفت :

 

کادت سر ایران سربما[کذا؟] * اولیتنی من جمیل لا اسمیه

مصباح بالسر من منک یرقبه [کذا؟] * کیف السرور یسردون مبدیه[؟]

فظل یلحظنی سری و الحظه * و الحق یلحظنی الا اراعیه

و اقبل الوجد یفنی الکل من صفتی*  و اقبل الحق یخفینی و یبدیه


و از او پرسیدند چه فرقست میان اولیاء و انبیاء گفت انبیاء را مسلّط کردند بر احوال مالک احوال شدند و تصرّف در احوال می کنند چنانکه می خواهند و احوال بر اولیاء مسلّط کردند احوال تصرّف دریشان می کنند ، دیگر گفت علوم من بزرگوار شد از نظر دقیق یعنی کسی اندیشه در علوم من نتواند کردن و باریک شود بفهم های بشر یعنی بشر فهم معانی سخن من نتواند کرد و گفت من منم نه نعت دارم و نه صفت نعتم ناسوتیست و صفتم لاهوتی ، و امثال این کفر ها می گوید تا آنکه گوید انا منزّه عن نفسی من منزّهم از نفس خویش ، نفس من منست .

بایزید گفت سبحانی مسکین بایزید کجا بود در ابتدای نطق حقّ ناطق شد جهت او ، بعد ازین زندقه های دیگر گوید خدای تعالی در ازل موصوفست در آن که لایزال موصوف بود ، درین سخن تعریض کرد بر قدم عالم .

بدان که کتاب ایشان از اول تا آخر کفر و زندقه است از این نوع که یاد کردیم و گوید خدای تعالی هر شب با دُرّی بیضا به آسمان دنیا آید تا درین زمین سخن گوید و دیگر با ابدالان سخن گوید ، دیگر با کسانی که عاشق او باشند و نامهای ایشان بنویسد تا آن روز که روح را به روح و نور را به نور جزا دهند . آنکه زمین را پر از خیرات و برکات کند و بعد از آن با عزّ و جلال و عظمت خود رود ، و حلّاج نامه نوشت به یکی از اصحاب خویش در آن نامه نوشته بود : من الله فلان بن فلان . ازو پرسیدند که خط تست گفت بلی گفتند چرا چنین نوشتی گفت این عین جمعست نزد ما یعنی او و خدا یکی اند و گفت این کتاب خدا ست من و دست در میانه عاریتیم او را گفتند کسی دیگر هست با توکه چنین می گوید گفت بلی شبلی و ابن عطاء و ابومحمد حریری و اگر ما خواهیم که فضایح او یادکنیم میّسر نشود و از تطویل سخن ملالت خیزد.

بایزید گفت سبحانی ما اعظم شانی و این قوم از کبار اولیای اهل سنت و جماعتند و العجب که لایزال بر شیعه تشنیع می زنند که عبدالله بن سبأ و اصحاب او گفته اند که علی خداست تعالی عن کلّ ضدّ و ابوالخطّاب دعوی کرد حلول الله را در ائمه نزد ما ایشان کافرند و ابداً در دوزخ باشند و اینان که یاد کردیم و آنچه یاد خواهیم کرد نزد شما اولیاء اند و اصحاب کرامات.

بسطامی را مقالاتی چندست قبیحتر از اول ، گفت : سبحانی سبحانی ما اعظم شأنی چنانکه یادکردیم از پیش و گوید من بر آسمان رفتم یک به یک آسمان بگردیدم بالای آسمانها هیچ کس ندیدم خیمه بر عرش بردم یکی ازیشان نزد او نشسته بود گفت هر شب به خانه کعبه روم و طواف کنم و با موضع خود بر آیم چون دو سه نوبت این سخن بگفت بایزید گفت بهتر از تو کسی هست که کعبه هر شب به زیارت او آید چون زیارت وی کرد بازگردد و گفت جزویست از خالق و در حجاب افتاد چون بدو اتصال کند یعنی به خدا پیوندد و او را بشناسند بدانند که اوست یا ازوست یعنی بایزید خداست یا بعضی از خداست و گوید : عجبت منک و منی ، عجب دارم از تو و من ، حجبتنی بک عنّی مرا بخود در حجاب کردی از من تا چون که نزدیک شد که بر شوم جسم مرا نیست کنی مرا در مقام علوّ بازداشتی و به ذهن من رسانیدی من در آن ممکن شدم حتّی تیقّنت انّی انت ، یعنی مرا یقین شد که من تو ام ، و این قوم حکایت بکنند که در این حکایت امیرالمؤمنین علی به کمیل بن زیاد گفت : اُولئِکَ هُمُ اْلاقَلَّونَ عدداً و الْاَعْظَمونَ عِنْدَالله قَدْراً ، تا آخر سخن یعنی ایشان اندک باشند و قدر ایشان نزد خدای تعالی عظیم باشد ، ایشان را می خواهد یعنی این قوم را که دعوی اتّحاد و الهیّت کنند تعالی الله عن قول المفترین و دعوی کنند که یحیی بن زکریّا از ایشان بود و خدای تعالی او را از بهر آن سیّداً و حصوراً خواند و خرافات آن قوم که اتحاد بر خدای دعوی می کنند بیش از بیشست و در ذکر آن فایده نیست و معجزه هایی که نامش کرامات نهند و ازیشان باز گویند جمله زرق و مخرقه و سحر بود .

فرقت دوم از صوفیان که خود را عُشاق خوانند ایشان گویند انبیا بغیر حق مشغول شدند و خلق را بخدا می خواندند و بتکالیف ، پس ایشان را باز می دارند از آنچه بخدای مشغول شوند بحق و هر چه خلق را از خدای تعالی باز دارد باطل بود پس التفات بقول انبیاء و رسل نباید کرد و بتکالیف مشغول نباید شد که آن بی حاصلست و غزالی در کتاب میزان گوید با یکی از شیوخ صوفیان مشورت کردم که مواظبت خواهم کردن بقرآن خواندن مرا از آن منع کرد و گفت علایق دنیا و جاه علم از دل بیرون کن و در خانه فارغ شو ، اقتصار کن بر ادای فریضه و اندیشه را به زبان جمع کن و می گوی الله الله ، و این حکایت قومیست که خود را عشّاق خوانند و ایشان گویند نبوّت کسبیست و خود را اهل حقایق خوانند و اعتقاد ایشان آن بود که بهترین خلق خدای ایشانند از بهر آن منزوی شوند و با خلق اختلاط نکنند و گویند علایق جسمانی از خود بیرون کرده ایم یعنی تا به منزلت انبیا برسیم و گویند مثال این چنانست که در حکایتی معروف آمده است که نقّاشان چین و روم با یکدیگر مفاخرت کردند نزد سلطانی از سلاطین ، هر قومی گفتند نقش ما بهتر از نقش ایشانست سلطان بفرمود بهر دو قوم صفّه ایست پرده در میان ببندید و نقش کنید تا ممیّزان فرق کنند و دعوی شما بظهور آید که کدام نقش بهتر کرده اید ، پس پرده در میان صفّه بستند و هر یکی بکار خویش مشغول شدند چنانکه بر کار یکدیگر هیچ اطّلاعی نداشتند پس اهل چین نقّاشی و قلم کاری کردند در غایت خوبی و کمال که کس مثل آن ندیده بود و اهل روم این طرف خویش را صیقل کردند بمثال آینه ، چون چینیان از نقش فارغ شدند پرده از میانه برگرفتند بحضور سلطان و امرای دولت ، نقش اهل چین عکس انداخت چون این طرف صیقلی بود و لطافت داشت عکس آن طرف در طرف رومیان خوب تر نمود و پسندیده تر افتاد سبب آنکه هر چه در مقابله آینه بداری آن صورت در آینه خوشتر نماید و صافی تر و مقصود ازین حکایت آنست که هر که ترک علایق دنیا کرد و به تفکر و ریاضت مشغول شد صفای اندرون حاصل نمود و مستعد قبول علوم غیبیّه شد و این نبوّت بود ، و گویند آن کس که نبوّت بکسب حاصل کرده باشد فاضلتر باشد از آن که نبوّت او عطائی بود ، و در مثال گویند نبینی که پادشاهان که وی را خاصگیان باشند بسیار چون خواهد که یکی را برسولی فرستد ایشان را نفرستد که بوی نزدیک باشند کسی را فرستد که از خاصّ الخاص نازل تر بود پس ازین جهت خود را از انبیا و رسل فاضل تر و بهتر دانند و گویند انبیا خود را بحکم و ریاست و علایق دنیوی و حبّ جاء مشغول کرده اند و ما از خلق و امور دنیاوی اعراض کردیم ، و گویند جز وی از خدای تعالی در شخص حلول کند و گویند سلیمان پیغمبر روزی بر بساط نشسته بود و باد بساط را بر هوا می برد خلقان بتعجب می نگریستند سلیمان نظر برد برزگری را دید بیل در دست داشت و اصلاح زمین می کرد و التفات بسلیمان نکرد ، بوی سلام کرد و گفت چرا بصنع خدای ننگری چنانکه خلقان می نگرند ، بزرگر گفت شوق و محبت خدای مرا از آن باز داشت و اگر ترا مثل این شوق بودی طلب ملک نکردی و بدین مشغول نبودی ، صد هزار لعنت بر آن زندیق باد که اعتقاد کند که شوق و محبت برزرگری بیشتر از پیغمبر خدای باشد و این سخن قبول نکند مگر بی دینی مردودی و این طایفه از اهل سنّت و جماعتند ، و زندیقی ازین قوم کتابی کرده است و در آنجا می گوید چندین سال در عالم می گردیدم و طلب حق می کردم و از هر که می طلبیدم شفای من حاصل نمی شد بمکّه رفتم و آنجا مجاور شدم و به تفکر مشغول بودم گوید شخصی را شبی بخواب دیدم منظر نورانی داشت از وی سؤال کردم تا مرا راه نماید بحقّ ، ریش شخصی بدست من داد و گفت این را محکم دار که این حقّست من چون از خواب بیدار شدم ریش خودم بود در دست گرفته و آنجا این بیت تمثّل آورده است :


تو بقیمت و رای دو جهانی * چکنم قدر خود نمیدانی

 

یعنی با هر یکی جزوی از اجزای باری هست امّا قدر خود نمی دانند و گویند آنچه رسول می گوید : مَنُ عَرَفَ نَفْسَه فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ یعنی چون خود را شناخت که جزوی از باری تعالی در وی حلول کرده است خدا را شناخت ، و لعنت بر آن ملعون باد که اعتقادش چنین بود .

فرقت سوم از صوفیان که ایشان را نُوریه خوانند و این نوریّه گویند حجاب دواست یکی نوری دوم ناری ، آنچه نوری بود مشغول بود باکتساب صفات خوب چون توکَل و شوق و تسلیم و مراقبت و انس و وجد و حالت و اما آنچه ناری بود مشغول بود بافعال شیطانی چون فسق و فجور و حرص و شهوت و امثال آن چنانکه شیطان ناریست فعل او این چیزها بود و این شخص همان فعلها کند .

شخصی حکایت کرد که یکی ازین قوم که ایشان خود را اهل رضا و تسلیم خوانند رفیق من شد در بادیه و روزی از ایَام مرا گفت دوش لحظه در خواب شدم فلان شخص بیامد دست بر پای من نهاد , بیدار شدم با خود گفتم اگر گویم چه می کنی از رضا و تسلیم بیرون رفته باشم خاموش بودم تا دست بالاتر آورد تا آن وقت که زیر جامه را بگشود و مقصود خود از من حاصل کرد و من او را از خود منع نکردم این شخص او را گفت چون دوش خاموش بودی امروز وی را چرا رسوا کردی , صوفی گفت نه بروی تشنیع می زنم معلوم تو می کنم از رضا و تسلیم خود که تا چه غایتست ، و این قوم گویند نشاید که خدای را از بهر بهشت عبادت کنند یا از بیم دوزخ و این قوم دعوی کنند که صهیب از ایشان بود و گویند عمر گفت نیکو مردیست صهیب اگر از خدا نترسیدی گنه نکردی و گویند روایتست که روز قیامت شخصی را بیاورند و گویند خدای را از بهر چه پرستیدی گوید خدایا تو چیزی بیافریدی و آن را نام دوزخ کردی من عبادت تو از بیم دوزخ کردم خدای تعالی گوید ای فرشتگان من گواه باشید که من این شخص را ایمن کردم از دوزخ و بهشت او را واجب کردم , دیگری را بیارند و گویند عبادت از بهر چه کردی گوید خدایا چیزی بیافریدی و آن را نام بهشت کردی و من عبادت تو بهر طمع بهشت کردم خدای تعالی گوید ای ملائکه بر من گواه باشید که بهشت او را واجب کردم و از دوزخ ایمن کردم و فردوس اعلی جای وی کردم , دیگری را بیارند گوید ای بنده از بهر چه عبادت من کردی گوید خدایا ترا نه از بیم دوزخ عبادت کردم و نه بطمع بهشت و باک ندارم اگر مرا در بهشت کنی یا در دوزخ ، ترا از بهر دوستی تو پرستیدم خدای گوید ای ملائکه این شخص را هیچ مکافات نیست جز از جوار من و تجلّی , آنکه خدای تعالی تجلّی کند و خود را بدو نماید و از جمله ترّهات ایشان گویند وقتی رابعه عدویّه رنجور بود دو کس از همسران او بپرسش وی رفتند , چون بنشستند یکی گفت هر که در رنج او صبر نکند و در دوستی نه صادق باشد آن دیگر گفت خاموش باش ای بطّاله هر که الم و ضرب او نیابد نه صادق بود در دوستی , رابعه گفت خاموش باشید ای بظّالان صادق نباشد در دوستی او هر که نه از ضرب او در نعمت بود و سخن رابعه نزد ایشان از آن هر دو به بود .

بدان که معروف و مشهورست در دعوات رسول علیه السلام که مجمع جلالت و قدرت بود گوید : اَلّلهُمَ اِنّی اَسْاَلُکَ الجَنَّهَ وَ اَعُوذُ بِکَ مِنَ النّارِ گفتی بهشت از تو می خواهم و پناه میگیرم به تو از آتش دوزخ , و امیرالمؤمنین علی در مناجات می گوید : اَجِرْنی مِنَ الجَحیم وَ مِنْ هَوْلِها العَظیم وَ مِنْ عَیْشِها الذَّمیم و مِنْ حَرِّها المُقیم وَ مِن مائِها الحَمیم و اَصْحِبْنی الْقُرآن و اَسْکِنِی الْجَنَانَ وَ زَوِّجنِی الحِسانَ و ناوِلْنی الاَمانَ الَی جَنَّه النَّعیمِ و این قوم گویند طاعت نه از بهر طمع بهشت باید کردن و نه از خوف دوزخ .

فرقت چهارم از صوفیان ایشان را واصلیّه خوانند گویند ما واصلیم بحق , نماز و روزه و زکوه و حج و احکام دیگر از بهر آن نهاده اند تا شخص اول بدان مشغول شود و تهذیب اخلاق حاصل کند و او را معرفت حق حاصل شود و چون معرفت حاصل شود واصل بود یعنی بحق رسیده باشد و چون واصل شد تکلیف از وی برخاست و هیچ چیز از شرایع دین بر وی واجب نبود و جمله محرمات از خمر و زنا و لواط و مال مردم بر وی حلال بود و کسی را بر وی اعتراضی نبود هر چه او کند نیکو بود اگر مادر و اگر دختر و اگر خواهر و اگر برادر و اگر خاله و اگر عمه و اگر پسر خود و اگر از آن دیگری و اگر زن دیگری , و اگر دیگری را بر خود افکند جمله او را مباح بود و ازو نیکو باشد , و گویند اگر یکی ازیشان را شهوت غالب شود و از دیگری مجامعت طلب کند اگر او منع کند او نه واصل باشد و منع کفر بود و اگر کودکی یا مردی که نه از واصلان باشد اجابت کند و شهوت او براند این شخص بدرجه ولایت برسد و از اولیای کبار باشد زیرا که راحت به واصلی رسانیده باشد و این مذهب و اعتقاد جمله عارفان بود که در زمان ما اند اگر چه این ساعت عارفان اعتقاد ندارند بگور و قیامت و حشر و نشر و گویند عالم قدیمست و این قدر از کفر اعتقاد کرده باشند .

فرقت پنجم از صوفیان , این فرقت گویند اعتبار به نظر و استدلال نباشد و ممارست علوم و درس و نظر در کتب علم کردن حرام بود و معرفت حق بمجاهده و تلقین شیخ حاصل شود و گویند ایمان نه مخلوقست از بهر آنکه فعل خداست و افعال خدای تعالی نه مخلوقست , و گویند سعادت اخروی به مجاهده و ریاضت حاصل توان کرد و اعتبار بعلوم نباشد و گویند انبیاء و اولیا کمال بمجاهده و ریاضت و زهد حاصل کرده اند و این قول صریحست بر آنکه نبوّت کسبی بود و این قومی باشند که تقشّف نمایند و خرقه دهند و مریدان را بخلوت نشانند و ایشان را از علوم دین هیچ بهره نبود و از فرایض وضو و نماز و غسل بعضی حاصل کنند و زرق و تدلیس نمایند و علما و اهل بیت را دشمن دارند .

فرقت ششم از صوفیان قومی باشند که همّت ایشان جز شکم نبود خرقه ها در پوشند و رکوها و خرقه و سجّاده ترتیب دهند و از حرام احتراز نکنند و ایشان را نه علم باشد و نه دیانت , باطراف عالم می کردند از بهر لقمه و همیشه طالب طعام و رقص باشند و چون شکم سیر کردند روی در روی کنند و حکایت ایشان همه آن بود که در فلان شهر در خانقاه طعامهای نیکو سازند و سماع و رقص نیکو کنند و صوفیی باشد که در سمرقند بشنود که در مصر خانقاه کرده اند و آنجا لوت بسیار بخلق می دهند از سمرقند قصد مصر کند , هیچ کس دون همّت تر ازیشان نباشد , این جمله اصناف صوفیانند که بعضی دعوی ربوبیّت کنند و بعضی دعوی معجزات و کرامات و هشام بن ورقاء در حقّ ایشان گوید , در قصیده :


و شر اصناف الشیوخ ذو ریا * اطلس نحی درعه اذا امتلا

ملوح الجبهه من سجّاده * یاویلها ان مات من نفخ لظی

خواندن 151 دفعه
Share this article

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

آيت الله حاج شيخ علي صافي اصفهاني(سرپرست مجموعه ي دارالصادق اصفهان)

مؤسسه دارالصادق (عليه السلام) با قاطعيت تمام اعلام مي کند که يکي از اهداف اين مؤسسه مبارزه فرهنگي با انحراف و منحرف و با بدعت ها و پاسداري قاطع از مکتب نوراني اهل بيت(عليهم السلام) است و تنها به قرآن و عترت تکيه دارد و از آنها کمک مي گيرد و لاغير، لذا در اين راه مقدس هيچگونه ترس و واهمه اي به خود راه نمي دهد و...

ادامه مطلب...

تماس با ما

home-icon- اصفهان، چهارراه عسگریه ، خیابان صغیر اصفهانی ، ابتدای کوچه لاله ، پلاک 70 ، دارالصادق اصفهان

 telephone  32317981 ، 03132317982  

 

   linkdin2  googleplus22  telegram4  twitter2  instagram2  facebook2

 

آمار بازدید کنندگان

امروز867
دیروز1464
این هفته8542
این ماه33265
جمع بازدیدها512503

1396-12-05
Top