محی الدین درآئینه فصوص / آیت الله حاج شیخ مرتضی رضوی ـ مجله ی شماره ی 8 و 9

اشاره

کتاب مستطاب محی الدین در آیینه فصوص تألیف دانشمند بزرگ معاصر، محقق مدقق علامه‌ی عالی مقام حضرت آیت الله حاج شیخ مرتضی رضوی است که در دو جلد وزیری هر یک در 800 صفحه منتشر شده است. این محقق عالی مقام در این کتاب با مهارت بسیار بالایی، پرده‌های اسرار را عقب زده و چهره‌ی واقعی محی الدینیان و صدراییان و افلاطونیان و ارسطوییان و... و پشت پرده‌های آن‌ها را به نمایش گذاشته است و توضیح داده که غربیان برای براندازی معارف امام صادق علیه السلام چه‌ ها که نکردند.

جلد اول این کتاب را انتشارات قم چاپ و منتشر نموده[1] اما جلد دوم آن هنوز به زیور طبع نرسیده است.[2] دارالصادق اصفهان تصمیم دارد، جلد دوم این کتاب گران سنگ را تقطیع کرده و هر از گاهی در گاهنامه نورالصادق به چاپ رسانده و به جلوه و جلال این گاهنامه بیفزاید.

از هر مسلمان طالب حق و آزاد اندیشی ملتمسانه تقاضا داریم، که این کتاب بی‌نظیر در نوع خودش را به دقت مطالعه نماید، تا حقایق برایش آشکار و حقانیت معارف حقّه‌ی جعفری در اعماق جانش رسوخ نماید و هرگز از صراط مستقیم قرآن و عترت خود را جدا نسازد.

اینک قسمت اول این کتاب را تحت عنوان «هانری کربن و مأموریت او در ایران» برای خوانندگان این مجله و طالبان حق و حقیقت تقدیم می‌نماییم.

هانري كربن و ماموريت در ايران
تهاجم فكري علمي ـ تهاجم فرهنگي

هولدرلين: هر جا كه خطر از آن برآيد، از همان‌جا دفع مي‌شود.

در نوشته‌هاي پيشين از جمله جلد اول همين كتاب مكرر گفته‌ام، كه اروپایيان به شدت از مكتب امام صادقعلیه السلام واهمه دارند و چون خودشان را مالك جهان مي‌دانند تحت كنترل داشتن فكر و انديشه مردم جهان را يكي از برنامه‌هاي پايه‌اي خود قرار داده‌اند، كه هم اهميت زيادي به اين كنترل مي‌دهند و هم زحمت اين كار را تحمل مي‌كنند.

در اين موضوع نكته يا اصل مهم اين است كه، آنان اين برنامه را به طور پوينده و همگام با پويش زمان ادامه مي‌دهند، كه همواره و نو به نو اين تغذيه فكري و جهت دادن به انديشه‌ها، را ادامه دهند.


جبهه‌گيري فرهنگي

اروپائيان به دنبال شكست‌هاي مكررشان در جنگ‌هاي صليبي نتيجه قطعي گرفتند كه هرگز تنها با نيروي نظامي بر اسلام پيروز نخواهند شد. بايد جبهه فكري و فرهنگي باز كنند و به آن بيش از جبهه نظامي اهميت دهند. مقرر شد ابتدا اين كار را به طور آزمايشي در اندلس (اسپانيا) پياده كنند و كردند و به زودي به نتايج باور نكردني در جنگ‌هاي داخلي اسپانيا رسيدند و جريان نبردها عوض شد. مسلمان‌ها در بيش‌تر جنگ‌ها شكست خوردند. سپس در سال 566 ه‌.ق يعني مطابق زماني كه محي‌الدين از اندلس به مراكش آمده، برنامه جنگ فكري و فرهنگي را به داخل ممالك اسلامي نفوذ دادند.


جبهه سياسي

از جانب ديگر در همان زمان، مراوده و مذاكره با چنگيز را آغاز كرده و او را براي حمله به ممالك اسلامي تشويق كردند و اطلاعات مهمي به خان مغول مي‌دادند، كه اسپانيا در غرب به دست اروپائيان و خراسان بزرگ (شامل تاجيكستان، ازبكستان، تركمنستان، افغانستان، پاكستان و خراسان ايران تا ري) در شرق به دست چنگيز سقوط كرد.

مشروح اين موضوع را در همين كتاب و همين مجلد خواهم آورد.

موفقيت در جبهه فكري، فرهنگي در اندلس، افزايش قدرت معنوي، اجتماعي و اقتصادي پاپ و اسقف‌ها را در پي داشت. زيرا هر دو طرح (هم تخريب فرهنگي و هم مراوده با چنگيز) مال آنان بود و مجري آن نيز سران كليسا بودند. بيش از پيش از اهميت در بارها و پادشاهان كاسته مي‌شد، شاهاني كه نتوانسته بودند، در ميدان‌هاي صليبي كاري از پيش ببرند و سخت شرم‌سار بودند.
با سقوط خراسان به دست چنگيز، غربي‌ها دقيقاً دريافته بودند كه مسلمانان هرگز در فكر حمله‌ی مجدد به اسپانيا و اروپا نخواهند بود. زيرا اگر همت يا تواني داشته باشند، به جانب شرق و مغول خواهند پرداخت كه چنين همتي وجود نداشت. اين احساس امنيت به ضررشان تمام شد زيرا به خودشان مشغول شدند و بر سر ره‌آورد پيروزي‌ها ابتدا به طور اعلام نشده با هم درگير شدند. پاپ با شبكه كليساها بيش از پيش درصدد تملك اجتماعي و اقتصادي كل اروپا بود و ماجرا مي‌رفت كه جايگاه شاهان را به صفر برساند، و بالاخره منجر به كشاكش علني گرديد و نهضت پرتستانت به راه افتاد.

در نتيجه‌ی اين غفلت اروپایيان، دولت مقتدري به نام عثماني در آناتولي پديد آمد و توانست تا آغاز جنگ جهاني اول در مقابل غرب مقاومت فعالانه داشته باشد. اگر اروپایيان به خود مشغول نمي‌شدند مي‌توانستند همه‌ی ممالك اسلامي را (در فاصله حمله چنگيز و آمدن هلاكو) بگيرند، زيرا هم تصوف فارسي و هم تصوف عربي غيرت و انگيزه دفاعي را از مسلمانان كاملا سلب كرده بودند.

درگيري دروني اروپا در حوالي سال 1500 ميلادي به پيدايش رنسانس و آغاز پيروزي پادشاهان منجر گشت و در همان دوران دو قدرت عثماني و صفوي در ممالك اسلامي پاي گرفت (910 ه‍.ق).

پيدايش هر دو قدرت اسلامي ثمرة هوشمندي و درايت و انديشه بس شگفت خواجه نصير بود، كه قدرت مغول را مهار كرد و به يك قدرت نسبتاً اسلامي تبديل نمود كه زمينه براي پيدايش دو دولت مذكور فراهم گشت.

اروپائيان وقتي به خود آمدند كه شرايط دنيا عوض شده و مسلمانان از نو جان گرفته و تا قلب اروپا پيش مي‌رفتند، اين بار دربارهاي سلطنت برنامه جنگ فكري، فرهنگي را در كنار قدرت نظامي قرارداده و هر دو را خودشان اجرا كردند و به ارسال مأموران دانشمند و هوشمند به درون ممالك اسلامي پرداختند. كه مأموريت همفر و لورنس (معروف به لورنس عربستان) هم زمان با جنگ جهاني اول از آن قبيل است.
اين بار پرونده و تز برنامه جنگ فكري، فرهنگي دو پرونده شده بود و نسخه‌هاي مربوط به ممالك تحت حاكميت عثماني و ايران از هم جدا و حتي بخش اداري جداگانه داشتند.
در ايران از جملة اين مأموران، ادوارد براون سفير انگليس و گوبينو سفير فرانسه و نيز اوژن اوبن وزير مختار فرانسه و ... و ... بودند كه كتاب‌هايي در مورد ايران براي ايرانيان نوشتند.

اينان علاوه بر سر سپردگان داخلي از قبيل فتحعلي آخوندزاده، ملكم خان، فريدون آدميت و دانش‌آموختگاني از ايرانيان كه در غرب تحصيل كرده بودند، هستند.

هانري كربن پس از جنگ دوم جهاني به عنوان فردي صرفاً فكري و فرهنگي و مثلاً بدون كار ديپلماتيك و در شأن صرفاً يك دانشمند، اين مأموريت را به عهده گرفت.


هانري كربن و اقدامات او در حوزه علميه قم

در آن زمان ما طلبه بوديم و جوان، مي‌شنيديم كه كربن فرانسوي به حضور برخي از اساتيد بزرگ حوزه مي‌آيد و با آنان به تبادل مطالب علمي مي‌پردازد، به خود مي‌باليديم كه ما هم استاداني داريم كه دانشمندان غربي سخت نيازمند علوم‌شان هستند و مي‌آيند دو زانو در حضورشان مي‌نشينند و مطالب علمي ياد مي‌گيرند. در آن سن و سال چه مي‌دانستيم آن مطالب كه مبادله مي‌شود در نظر غربي‌ها پشيزي ارزش ندارد كه اروپائيان قرن‌هاست اصول افلاطونيات و ارسطوئيات را به گوشه موزه علوم انداخته‌اند و جناب كربن مأموريت ديگري دارد.

اروپائيان به ويژه دست اندركاران دانشگاه سوربون، نسخه روز را براي انديشه و فكر ايران نوشته بودند كه از چند عنصر تشكيل شده بود:


1ـ تصوف با عنوان ارزشمند عرفان.

2ـ ارسطوئيات براي علمي جلوه‌دادن و معقول كردن تصوف، تصوفي كه علم را حجاب اكبر مي‌دانست و پاي استدلاليان را چو بين.

3ـ افلاطونيات كه قدري از خشكي مزاج ارسطوئيات، بكاهد و قدري هم از بي مبالاتي تصوف عشقي هپروتي، بكاهد و چسب ميان آن دو باشد.

4ـ قدري هم از اشراقيات شيخ اشراق لازم بود، كه هم بر توان چسبانندگي افلاطونيات بيفزايد و هم بوي ايراني ناسيوناليستي هم داشته باشد.

5ـ آميزه‌اي از قرآن و حديث نيز لازم است تا اين معجون به نام دين به خورد متفكران ايراني اعم از حوزوي و دانشگاهي داده شود، مبادا كه رگ دين‌داري بجنبد و مكتب جعفر صادقعلیه السلام و فلسفه و عرفان قرآن و اهل بيت جان بگيرد.

هانري كربن آن‌قدر دقيق بود برنامه‌اش را كاملاً زير نظر داشت، كه عناصر مذكور هر كدام به همان اندازه كه لازم است باشد نه بيش و نه كم، و چون مشاهده مي‌كرد عشق تصوف برخي از ايرانيان را بيش از حد به طرف افلاطون مي‌كشد براي پيش‌گيري از اين خطر يك شعار درست كرده بود: «بعضي‌ها افلاطوني متولد مي‌شوند».

جمله عجيبي است چندين كاربرد و ويژگي دارد:

1ـ مرادش اين بود كه اساساً ايراني گرايش شديد به تخيل محض دارد و اساساً ايرانيان افلاطوني متولد مي‌شوند.

2ـ بدون اين كه افلاطونيات را محكوم كرده و بي‌فايده بداند آن را از كارآئي زياد برمي‌اندازد.[3]

3ـ جمله، خالي از هر نوع دافعه است هم نسبت به ايرانيان و هم نسبت به افلاطون.

تنظيم كنندگان نسخه، دقيقاً مي‌دانستند تصوف تا پايان قرن 6 توانست اسلام را به نوعي پوكيِ كشنده و مضمحل كننده مبتلا كند. اما اين بار مي‌ديدند كه ايران در عصر تشيع به سر مي‌برد و تكليف تصوف در نظر تشيع روشن و مردود است پس بايد برنامه ديگري ريخته شود.
و نيز مي‌دانستند كه شيعيان با وجود ارسطوئيان فراز، مانند فارابي، ابن‌سينا و ... هرگز ارسطوئيات را در جايگاه دين جاي نداده‌اند و همچنين تخيلات و ايده‌ها و مُثل افلاطون مطرود شيعه است.

تصوف محي‌الدين خوب بود اما براي اين كار دو نقطه و نكتة ضعف داشت:

1ـ به قدري از دليل و استدلال عاري است كه نمي‌توان آن را يك مكتب علمي ناميد.

2ـ اصول و اسكلت آن همان افلاطونيات است و آهنگش آهنگ تصوف. با تار افلاطون آهنگ تصوف را مي‌نوازد.

پس بهترين ابزار براي اين نسخه «حكمت متعاليه» و ملاصدرا است كه همه‌ی عناصر مذكور را كاملاً و در حد مطلوب دارد. اما نبايد محي‌الدين كاملاً كنار گذاشته شود، زيرا حكمت متعاليه فرزند فصوص الحكم است.

كربن خودش را خيلي موفق نمي‌ديد. گرچه پيروان دانشگاهي متعدد يافته بود و از اين كه در حوزه قم اسفار تدريس مي‌شود به شدت خوشحال بود، اما وقتي كه مرحوم طباطبائي به ماهيت او پي‌برد و پس از يكي دو سال آشنائي، به او روي خوش نشان نداد، سخت دل‌گير بود.
او در مقدمه كتابش تنها از يك دانشمند ايراني (دكتر حسين نصر) و يك دانشمند سوريه‌اي (عثمان يحيي) نام مي‌برد و مي‌گويد «بين ما سه تن، در مورد جوهر معنوي و روحاني اسلام اتفاق نظر اساسي حاصل گرديد».[4]


لازم است نكته‌اي را در مورد اين جمله او توضيح دهم: كربن كتابش را در اصل براي ايرانيان نوشته است. زيرا او علاوه بر تحريف اصول و فروع اسلام (به ويژه تشيع) واقعيات تاريخي را نيز تحريف كرده است. و غربيان هرگز مردم و مخاطبان غربي‌شان را منحرف نمي‌كنند و به اصطلاح گول نمي‌زنند. اما كتاب او در عين حال گزارش كار مأموريت او نيز هست. و تنها اين جنبه كتاب براي غربي‌ها نوشته شده است.
جمله مذكور درست از الفاظي تشكيل يافته كه كاملاً بر اساس تعبير و ادبيات جاسوسان و مأموران مبتني است و در ديپلماسي آميخته به جاسوسي يك تعبير شناخته شده است. مثلاً اگر يك ديپلمات يا جاسوس در گزارشش بنويسد: «گفتگوي من با فلاني صريح بود» لفظ صريح دلالت مي‌كند كه تفاهمي در بين حاصل نشده و يا خيلي كم به دست آمده است. جمله فوق نيز بدين صورت يك تعبير شناخته شده است يعني «من توانستم اين دو را كاملاً در موضع مورد نظرم قرار دهم» و ناگفته نمي‌گذارد كه دكتر نصر استاد دانشكده ادبيات دانشگاه تهران است و عثمان يحيي متصدي تحقيقات در «مركز تحقيقات علمي» مي‌باشد. هانري كربن اميدوار بود به جاي «نهاية الحكمه» يك كتاب چند جلدي در شكل و ماهيت اسفار ملاصدرا اما با ادبيات و اصطلاحات روز، از قلم مرحوم علامه طباطبایي صادر شود. ليكن آگاهي علامه به ماهيت او، او را ناكام گذاشت و فلسفه در نظر طباطبایي در همان قالب كوچك «نهاية الحكمه» درآمد كه حتي مسؤوليت برخي مسائل اساسي آن را نيز نمي‌پذيرد و مي‌گويد «قالوا».

اما اگر امروز كربن زنده بود و حال و هواي ما طلبه‌ها را مي‌ديد و آن برنامه متسلسل «زائر شرق» را از شبكه چهار سيما مشاهده مي‌كرد كه چه مداحي‌ها در موردش شده و مي‌شود، گزارش ديگري مي‌نوشت و جايزه بزرگ خدمت به جهان غرب را مي‌گرفت. گرچه مزد كار خود را گرفته و مدير «مطالعات عالي دانشگاه سور بن» شده بود. بلي كسي به نام هانري كربن اين قدر مثبت بوده كه به اصطلاح نون داني چند نفر دانشگاهي ما بشود.

جالب و شنيدني:

در يكي از همين برنامه‌هاي «زائر شرق» حضرات حاضر در ميز گرد دانشمندي، علاوه بر افاضه‌هاي شيوا و بليغ در مدح هانري كربن از دكتر تجويدي كه در آلمان ساكن است مصاحبه‌اي پخش شد كه او مي‌گفت: آقاي جلال‌الدين آشتياني به من گفت هانري كربن به هنگام مرگ روي به قبله كرد و گفت «السلام عليك يا حجة الله». من گفتم شما كه در آن وقت در كنار او نبودي از كجا دانستي كه كربن رو به قبله كرده و اين سلام را گفته است؟ آقاي آشتياني گفت: خوب من دانستم ديگر.

يعني حضرت آشتياني كشف و شهود فرموده است كه مأمور استعمار فكري كه مأموريت براي تخريب اسلام دارد، مسلمان شده بل شيعه شده آن هم شيعه خالص و خلّص و معتقد به امام زمانعلیه السلام. آيا اينان اين قدر از تحريف حقايق نمي‌ترسند!؟!
ناچارم ادامه دهم و تكه‌هائي را از كتاب تاريخ فلسفه اسلامي كربن، بياورم:

در صفحه 3 كتاب مي‌گويد: اذعان مي‌نمائيم كه جامعيت و قاطعيت افكار فلسفي اسلام به خلاف آن چه به مبالغه پنداشته‌اند، فقط در فقه اسلام نهفته نيست.

توجه:

1ـ چه كسي گفته است كه فلسفه اسلام در فقه نهفته است؟! تا چه رسد به مبالغه در اين سخن. بل همگان گفته‌اند و تصريح كرده‌اند كه فقيه حتي با حكمت احكام نيز كاري ندارد و نبايد داشته باشد و بايد با فقه با تعبد محض برخورد كند.

2ـ او با اين عبارت درصدد القاء و ايجاد تنفر در ناخود آگاه مخاطب است كه او را نسبت به فقها بدبين كند.

3ـ محي‌الدينيان و صدرائيان هميشه مخالفان دانشمند و فيلسوف خود را متهم كرده‌اند كه از موضع فقه سخن مي‌گويند و هر كس با ارسطوئيات و تصوف مخالف باشد، حتماً يا فقيه است يا نهايتاً يك متكلم است. و هانري با اين عبارت اين شمشير نامردمي قديم را تيز مي‌كند. بر فرض خواجه نصير، علامه حلي، علامه مجلسي و ... و... صرفاً فقيه يا متكلم هستند، آيا دكارت، كانت، هگل و... و... كه همگي نه ارسطوئي هستند و نه صوفي، فقيه شيعه يا متكلم شيعه هستند!؟! اگر مسلك محي‌الدين و ملاصدرا يك مكتب مفيد است، چرا خود غربيان از آن پيروي نمي‌كنند؟ چرا ارسطوئيات را كه مال خودشان بوده قرن‌ها پيش وانهاده و به دور انداخته‌اند؟ چرا همه نعمت‌هاي مسلمانان را غارت كردند اما اين نعمت(!) بزرگ را به ما مي‌دهند؟ چه سخاوتي!؟!

4ـ چرا تصوف ايراني را در مراكز علمي‌شان تنها براي سوار شدن برگُرده ايراني تدريس و تدرس مي‌كنند؟ درست است خيلي به مسلك محي‌الدين و ملاصدرا ارزش مي‌دهند ارزش بس بزرگ و هنگفت، زيرا بزرگ‌ترين اهرم است در اختيار آنان كه آنان را بر بلند كردن مليت، دين و فرهنگ ايراني توانمند مي‌كند.

شرح خواجه پارسا توسط بخش فارسي «انستيتوي ايران و فرانسه» تحت مديريت كربن براي احياي مجدد محي‌الدين چاپ شد.
5ـ در محافل علمي‌شان اصل ارسطوئي «تقسيم وجود به جوهر و عرض» را به تمسخر مي‌گيرند اما مرتب به گوش ما مي‌خوانند كه «حركت جوهري ملاصدرا» يك ابتكار بس بزرگ است.[5]


در صفحه 4 مي‌گويد: در مغرب زمين تمايز قطعي فلسفه از الهيات به دوران اسكولاستيك قرون وسطي مي‌رسد. ظاهراً موجب اين تمايز تفكيك فلسفه از مذهب بوده است و چون پديده كليسا و تناقضات و نتايج آن، در اسلام وجود نداشته است، لاجرم در اسلام انديشة تفكيك فلسفه از دين به وجود نيامد.

رندانگي‌ها:

1ـ كليسا و ارسطوئيات در عصر اسكولاستيك تنگاتنگ در آغوش هم بودند و اساساً مسيحيت براساس فلسفه ارسطو تبيين مي‌شد و كودكان اروپا نيز اين واقعيت را مي‌دانند، آيا تنها دانشمندي مثل هانري كربن آن را نمي‌داند!؟! و قبل از دوران اسكولاستيك نيز مسيحيت با فلسفه افلاطون تبيين مي‌شد، كه توماس اكوينو ارسطوئيات را جاي‌گزين آن كرد و دادگاه‌هاي انگيزاسيون كه كليسا براي محاكمه دانشمندان به راه انداخته بود آنان را به جرم مخالفت با اصول ارسطو محاكمه مي‌كردند، همان‌طور كه گاليله را رسماً به دليل مخالفت با افلاك نه‌گانه ارسطو محاكمه كردند و گرنه در كجاي انجيل سخني از كيهان شناسي آمده.

2ـ گفتم كه كربن كتابش را براي هالو كردن ايرانيان نوشته است زيرا غربيان خود به روشني دقايق بالا را مي‌دانند.

3ـ آن تفكيك فلسفه و دين از همديگر كه در جامعه اسلامي بوده يك در صد آن در جامعه اروپا نبود. آخر اين واقعيت‌ها آن قدر روشن است كه هم مردم غرب و هم مسلمانان همه به آن آگاه‌اند. به راستي خيلي بي‌شرمانه است كه اين قدر مردم ايران بل متفكران ايران را نادان حساب كرده و اين گونه سخن مي‌گويد.

به حدي در ميان مسلمانان فلسفه از دين منفك بوده و هست كه تقريبا هيچ فيلسوف به اصطلاح حرفه‌اي از تكفير در امان نبوده و نيست مگر آماتورها و يا افرادي به تعداد انگشتان دست.

درست است كربن با فعاليت‌ها و نوشته‌هايش كاري كرد كه امروز هر طلبه و دانشجو گمان مي‌كند دانشمندان شيعه از قديم پيرو محي‌الدين يا ملاصدرا بوده‌اند و معجون ارسطوئيات و تصوف را مي‌بلعيده‌اند.

4ـ طوري آرام و نرم و نرمك با قلم ليبرالانه مطلب را در ناخودآگاه مخاطب مي‌كارد، گویي از واضحات مسلم سخن مي‏گويد. هم واقعيات عقيدتي و تاريخي مسيحيت و اروپا را وارونه نشان مي‏دهد (آن هم در اصول وپايه‏هاي مسلّم) و هم واقعيات عقيدتي و تاريخي مسلمانان و بالاخص ايرانيان را. اين است «زائر شرق». براي روشن شدن اين رندانه بازي، خواننده مي‏تواند (در صورت لزوم) به مقاله «قلم مكتبي و قلم ليبرال» جلد اول مراجعه كند.

5ـ اين است كسي كه جناب آشتياني تشهد و سلام او را در لحظات آخر مرگش، شهود ومكاشفه كرده است. چرا همه چيز اين مردم را به هوس‏هاي شخصي خودشان مي‏فروشند؟!

6ـ درست است، هانري كربن هم در نظر خودش و هم در نظر اروپائيان يك مجاهد و متدين بزرگ است، كه به تخريب فرهنگ كافراني كه مسلمان ايراني ناميده مي‏شوند پرداخته است. و با توسل به منطق ماكياوليسم هدفش وسيله‏اش را توجيه مي‏كرد كه واقعيات مسلم را وارونه كند.

7ـ فلسفه در غرب تنها در قرون اخير از دين مسيحي تفكيك شده است و آغاز اين تفكيك از فرانسيس بيكن شروع شده بود.

8 ـ كربن عبارت را طوري آورده است كه هم جنبه تبليغي براي عموم داشته باشد و نتيجه‏اش ترويج مثلاً حكمت متعاليه به عنوان فلسفه ناب اسلام (بل عين اسلام باشد و اين هدف اصلي اوست) و هم مخاطب به اشكال‏هاي بالا متوجه نشود.

9ـ كربن در اين عبارت واحده دو جهت‏گيري را براي دو هدف يكجا قرار داده است:

الف) هدف اول القاء وحدت اسلام با فلسفه كلاسيك يونان به محوريت ارسطوئيات مثلاً در قالب حكمت متعاليه است كه هيچ گونه جاي تفكيك ميان اسلام و آن وجود ندارد و نداشته است. در اين جهت‏گيري روي سخن او با عموم دست اندركاران فلسفه است اعم از طلبه و دانشجوي مبتدي و استاد متخصص در فلسفه.

ب) در جهت‏گيري دوم هدف ومخاطب او آن گروه از افراد هستند كه در فلسفه متخصص‌اند، كه اگر اشكال‏هاي بالا را به سخن او بگيرند پاسخ بشنوند كه مراد كربن نسبت و رابطه مسيحيت و يا اسلام با فلسفه كلاسيك يونان نيست بل مرادش اين است كه مسيحيت غير فلسفي‏ترين دين است حتي در مقايسه با يهوديت، هندوئيت و بودائيت. و اين فقدان روح فلسفي در مسيحيت وقتي روشن شد، كه ناچار دست نياز به سوي فلسفه افلاطون باز كرد و با آغاز عصر اسكولاستيك كه افلاطون را وانهاد و به آغوش ارسطو در آمد وروشن شد كه نه تنها مسيحيت موجود فاقد هر گونه روح فلسفي است بل به قدري بي بنياد است كه با هر فلسفه‏اي مي‏سازد؛ روزي بر پايه مُثل افلاطون و روز ديگر بر پايه عقول عشرة ارسطو قرار مي‏گيرد.

اما در اين جهت‏گيري نيز اشكالهاي اساسي ديگر متوجه سخن اوست:

1ـ مگر بناست هر بينش ومكتب كه داراي روح فلسفي باشد بيش‏تر به فلسفه كلاسيك يونان بچسبد و بيش‏تر ماهيت خود را ببازد؟

2ـ اگر چنين است چرا دكارتيسم و كانتيانيسم به جاي گرايش به افلاطون و ارسطو در مقام اضمحلال و نسخ آن دو بر آمدند و آنها را از عرصه علم و انديشه بيرون راندند.

3ـ كربن مي‏خواهد اسلام را هم داراي روح فلسفي قوي (در حدي كه اسلام از فلسفه تفكيك‏ناپذير است) نشان دهد و هم اين مكتب را نيازمند فلسفه‏هاي ديگر، نشان داده و در يك برزخ بغرنج قرار دهد، در نتيجه، يونان گرايي، نياز ماهوي اسلام باشد به حدي كه نيازش بيش از نياز مسيحيت باشد.

4ـ او بهتر مي‏داند كه ارسطوئيات چه بلائي بر سر مسيحيت آورد و آن را رسواترين دين كرد و مسيحيت را به پديده ننگين دادگاه‌‏هاي انگيزاسيون منجر نمود كه سرانجام مهر غير علمي بودن و غير عقلاني بودن را بر پيشاني مسيحيت كوبيد. و در صدد است با اين گونه سخنان دو پهلو، اسلام را نيز به سرنوشت مسيحيت دچار كند.
اما ما معتقديم كه اسلام نه تنها روح فلسفي دارد بل يك فلسفه كامل است البته اسلام ثقلين، مكتب جعفر صادقعلیه السلام. نه اسلام اموي. و اين مكتب هيچ نيازي به فلسفه ديگر ندارد وكربن خيلي بهتر مي‏داند كه وام‏گيري يك مكتب از مكتب ديگر نه تنها مصداق التقاط است بل دليل باطل بودن خود آن مكتب است. و هر عالم و دانشمند اين نكته را نداند جاهل‏ترين فرد است. مانند كساني كه واقعاً راه اين التقاط را مي‏پيمايند وعملاً اعلام مي‏كنند كه اسلام‌شان باطل است. يا در اثر ناداني و عدم هوشمندي و يا به انگيزه رندانه و جمع مريدان و ژست فيلسوفانه.
باز در همان صفحه 4 شروع مي‏كند: در اسلام جستار و تحقيق فلسفي در «محيط مختص خود» صورت گرفت يعني در محيطي انجام يافت كه وحي و نبوت موضوع اصلي تفكر فلسفي به شمار مي‏رفت ومسائل و كيفيت تفاسير، انديشيدن در اين مهم را ايجاب مي‏كرد، بنابراين، فلسفه در اسلام به صورت «فلسفه نبوي» در آمد.

توضيح:

مرادش اين است كه اسلام خيلي بيش‏تر از مسيحيت نيازمند انديشه فلسفي بود و هست. اين درست است اما به چه دليل بايد اين انديشه فلسفي يك انديشه اجنبي باشد؟ وفلسفي بودن يك مكتب لازم گرفته دچار التقاط شود و بطلان خود را اعلام كند!؟! عرض كردم كه هر مدعي دانش اگر اين اصل را نداند به ناداني خود اعتراف كرده است مگر كسي كه مامور و جاسوس باشد.

مي‏گويد فلسفه در اسلام در محيط وحي و نبوت انجام يافت. در اين جمله باز واقعيت‏هاي تاريخي مسلم را زير پا نهاده و عكس آن‏ها را ادعا مي‏كند. فلسفه افلاطون سپس ارسطو در اروپا در درون كليساها به عنوان باورهاي مقدس تدريس مي‏شد و در ممالك اسلام تا آغاز قرن اخير از ورود به مساجد ممنوع بود و نه تنها «فلسفه نبوي» نبود بل «فلسفه‏اي بر عليه فلسفه نبوي» بود.

در صفحه 5 مي‏گويد: ما در اين كتاب، «فلسفه نبوي شيعه» را در دو شكل اصلي آن كه عبارت است از نظر اماميه و نظر اسماعيلي، اساس گفتگو قرار داده‏ايم.

تأمل:

1ـ فلسفه نبوي شيعه آن است كه اصول آن در بيانات علیعلیه السلام و ائمه علیهم السلام آمده و به ويژه تبيين‏هاي امام صادقعلیه السلام وامام رضاعلیه السلام ، و همه اصول و فروع آن مشخص شده است. نه افكار تخيلاتي محي‌الدين يا ملاصدرا كه در عين تخيل بودن مونتاژي هم هستند و هرگز ماهيت يك انديشه منسجم را ندارند.

2ـ گذاشتن اسماعيليه در كنار اماميه يك جادوي ديگر است و توجه به آن سخت قابل اهميت است: فلسفه ثقلين و مكتب قرآن و اهل بيت علیهم السلام را بايكوت كردند و افكار غير منسجم و خيالاتي محي‌الدين اسپانيايي و ملاصدرا را «فلسفه اسلامي» ناميدند روح و جان اين فلسفه به اصطلاح اسلامي «باطن گرايي» است كه به وسيله آن هر آيه و حديث را تحريف مي‏كنند و به بستر ارسطوئيات و جوكيات مي‏كشانند. بدون تمسك به اين ابزار تحريف، نه حكمت متعاليه به وجود مي‏آمد و نه تصوف و نه ارسطوئيات مي‏توانست وارد جامعه اسلامي شود و در سرير اسلام بنشيند.

اسماعيليه باطن گراترين فرقه در ميان فرق مسلمين است. كربن با آميختن اسماعيليه و اماميه در صدد انرژي دادن بيشتر به اين ابزار دين برانداز است.

نمونه‏هاي متعددي از باطن گرايي محي‌الدين را در جلد اول ديديم. به ويژه گوساله پرستي را عين توحيد مي‏داند وهارون را مستحق تنبيه بدني مي‏داند كه موسي ريش او را گرفت و كشيد كه چرا نگذاشتي مردم به عبادت مقدس خود بپردازند و صدها مورد ديگر. اساساً هر چه محي‌الدين گفته و نوشته همگي تحريف بر اساس باطن گرايي است و همين طور ملاصدرا.

مرحوم علامه طباطبایي به ماهيت كربن پي برد و او را از خود راند. و به همين دليل در الميزان حد و حدودي براي باطن گرائي قرار داد. من براي آنان كه شايد توان مطالعه متن عربي الميزان را نداشته باشند، عين عبارت ترجمه الميزان جلد 5 را مي‏آورم گرچه مترجم محترم روح عبارت آن مرحوم را سست كرده است، مي‏گويد: عقيده اين كه زير ظواهر شرع حقايقي نهفته كه باطن آنهاست، عقيده درستي است و عقيده اين كه بشر هم راهي به رسيدن آن حقايق دارد اعتقاد صحيحي است [ليكن‏] حاشا و كلاّ كه در شرع باطني باشد كه ظاهر بدان راهنمایي نكند، در حالي كه ظاهر عنوان باطن است وحاشا كه در آن جا چيزي (باطني) باشد كه نزديك‏تر( براي نيل به حقيقت) از ظاهر باشد و شارع دين (در ظاهر سخنش) كلاً از آن صرف نظر كرده باشد، يا تساهل كند يا از آن غافل باشد.

يعني نبايد باطن متعارض با ظاهر باشد، پيام باطني آيه بايد در جهت پيام ظاهري آن باشد. اماميه قرآن را داراي باطن و آن باطن را نيز گاهي داراي باطن مي‏داند اما همگي در جهت واحد، نه معارض با هم، نه اين كه باطن ناسخ ظاهر باشد.
اين فقط چند مورد از تنها 5 صفحه‌ي اول كتاب هانري كربن بود كه توضيح دادم تا نمونه‏اي باشد، نه همه رندي‏هاي او در اين 5 صفحه تا چه رسد به كل كتابش. در نظر يك هوشمند، دغل كاري‏هاي اين مرد آن قدر روشن و واضح است، كه هيچ نيازي به پاسخ گوئي نيست. گر چه سود جويان ومريد طلبان همة اهداف او را تحقق بخشيدند و مطابق آن مثل اين «گرگ را دائي خود دانستند». گروهي در حوزه و گروهي در دانشگاه دست به دست او دادند و به راستي او را در ماموريتش موفق كردند. در ميان گروه دانشگاهي كساني هستند، كه اسلام را يك دين غير علمي كه مختصر ارتباطي با انديشه دارد، مي‏دانند و اينان حق دارند در جاده‏اي كه بلدزر كربن صاف مي‏كند راه بروند. اما فرياد از دست پي‌روان كربن و مريدان محي‌الدين در حوزه، كه اين التقاط را به عنوان اسلام ناب و تشيع ناب، به خورد اين مردم شيعه مي‏دهند.

او در اين مسير ابتدا اسلام را بيش از مسيحيت داراي روح فلسفي مي‏داند، و اين درست است. و در ميان مسلمانان، شيعه اماميه را از همه فلسفي‏تر مي‏داند و اين نيز صحيح است. آن گاه با امداد از اسماعيليه فكر شيعي را تا حد باطن گرائي (البته: ادعاي باطن گرائي) محي‌الدين و ملاصدرا، باطن گرائي بي حد و مرز، باطن گرائي بي قاعده و قانون، باطن گرائي ناسخ ظواهر و ناسخ نصوص، معرفي كند.
همان طور كه امروز در ادبيات صدرائيان مشاهده مي‏كنيد كه «باطن گرائي» را پرستش مي‏كنند و همه نصوص و ظواهر را منسوخ مي‏كنند. و لفظ «باطن» شيرين‏ترين لفظ است براي‌شان، و باطني‏تر از اسماعيليه شده‏اند.

و يك اصل رواني نيز زمينه خوبي براي اين باطن پرستي است، زيرا وقتي كه سخن از دين است روح و روان و شخصيت ناخود آگاه مردم، طلبه جوان و دانشجو، متوجه عالم باطن است و سخت‌پذيراي باطن گرائي است. اينان نمي‏توانند حد فاصل ميان باطن كه در نظر علمي شيعه هست، با باطن‌گرایي‌اي كه دين را از ريشه مي‏كند و به دين ديگر تبديل مي‏كند تشخيص دهند و بازيچه دست مريدان هانري كربن مي‏شوند و دچار نقض غرض مي‏گردند يعني به جاي شناختن اسلام به ضد اسلام مي‏رسند.

با اين كه قصد توضيح گزاف‏هاي كربن را ندارم و در صدد پاسخ گويي به گستره تحريف واقعيات او نيستم (و شايد روزي اين كار را بكنم زيرا جريان فكر فلسفي شيعه را گمراه كرده است) تنها يك سخن ديگر او را از همان اوايل كتابش مي‏آورم او مي‏گويد: صوفيان از آغاز شيعه بوده‏اند و شيعيان نيز از همان اول صوفي بوده‏اند.

شايد از آغاز پيدايش قلم و كتابت بل از آغاز پيدايش بشر، گزافه، تحريف واقعيت، كذب و دروغ، خيانت به تاريخ، وارونه كردن حقايق اِزخراف و... و... بل مهم‏تر اين كه نادان انگاشتن يك ملت، هالو دانستن متفكران يك كشور، و... بزرگ‏تر و بي‌شرمانه‏تر از اين عبارت هانري كربن از هيچ بني بشري صادر نشده است.

اما او در يك روان‏شناسي دقيق و روان‏شناسي اجتماعي حساب شده، اميدوار بود در ميان ايرانيان عده‏اي پيرو او باشند، يا در اثر ساده لوحي‌شان گول او را بخورند يا خود خواهي و مريد بازي‌شان وادارشان كند كه تز اين مامور را كه دقيقاً مصداق «دايه دل سوزتر از مادر» است به اجرا بگذارند.

امروز صدرائيان اين گفته او را به عنوان يك «اصل»، تبليغ و ترويج مي‏كنند و يك به يك علماي شيعه را مي‏شمارند و همه را صوفي از نوع محي‌الديني و صدرائي قلمداد مي‏كنند. به راستي مصيبت بزرگي را متوجه شيعه و تشيع كرده‏اند. آثار شوم اين جريان تا كجا خواهد رفت... .
اينان اگر توجه فرمايند، خودشان شيعه نيستند بل شيعه هانري كربن هستند كه خود نه شيعه بود و نه آدم سالم، بل يك مامور جاسوس بود. جريان تهاجم فكري علمي، كه كربن راه انداخته صدها برابر خطرناك‏تر از جريان تهاجم فرهنگي اجتماعي، است كه غربيان آن را نيز دنبال مي‏كنند، زيرا اين تحريف فكري علمي خود، خيزشگاه فرهنگ منحرف در دامنه گسترده مي‏گردد.

فصلنامه نورالصادق شماره 8

پی نوشت ها:

[1]. انتشارات فخر دین
[2]. متن جلد دوم این کتاب در سایت دارالصادق اصفهان در قسمت معرفی کتاب آمده است.
[3]. جناب دکتر پورجوادی نیز این جمله را از او نقل کرده است: کتاب ماه شماره 59.
[4]. تاریخ فلسفه اسلامی، ترجمه اسدالله مبشّری.
[5]. در «نقد مبانی حکمت متعالیه» هم بیهوده بودن و هم بی پایه و غلط بودن حرکت جوهری را توضیح داده ام.

غرب‌زدگان ضد غرب‌زدگي

غرب زده كيست؟ و چه كساني غرب زده مي‏شوند؟ آن تعداد از جوانان كه اداي «چارلز برانسون» بازيگر امريكایي را در مي‏آورند، و يا در لباس و آرايش‏شان مدل «رپ» را دوست دارند، آن تعداد از خانم‏ها كه بي‌حجابي را دوست دارند، و آنان كه به مشروبات الكلي مي‏گرايند و... آيا اينان مصداق كامل غرب زدگي هستند(؟) يا آن تعداد از ما حوزويان و دانشگاهيان كه به حدي فكرمان كوچك، شخصيت‌مان محدود، و روحيه‌مان ضعيف است كه با اشاره‌ی تنها يك فرد غربي به نام هانري كربن؛ طوري خودمان را باخته‏ايم كه انديشه و تفكرمان فلج شده، وقتي كتاب او را مي‏خوانيم ـ و تحريفات و دروغ‏ها و جعليات او را كه خيلي روشن و واضح هم هستند ـ سخنانش را عين حقايق مي‏پنداريم!

آيا غرب زدگي من كه خود را دانشمند عالم، محقق، متفكر، استاد و متدين مي‏دانم، ننگين‏تر و پستي‏آميزتر و شرم آورتر است يا غرب زدگي آن جوان و آن خانم و آن شراب خوار ـ؟ ـ؟
با اين همه من غرب‌زده نيستم و غرب‌زده آن آقاي سروش است يا مخمل‌باف است كه فيلم نوبت عاشقي را ساخته و يا آن زن بي‌حجاب و جوان رپ است.
روان شناسان مي‏گويند: پسري كه در كودكي و نوجواني در خانواده از محبت كافي برخوردار نباشد با مشاهده يك دختر مجذوب و با شنيدن يك كلمه از دهان او، از خود بي خود مي‏شود. زيرا او تشنه محبت است. و من كه تشنه «شهرت» تشنه «مريد داري» تشنه «استاد بودن» تشنه لقب «محقق» تشنه لقب «علامه» و... و هستم با آمدن و رفتن يك مامور اين چنين خود باخته مي‏شوم، آخ كه من چه قدر غرب زده‏ام.!!!
و ننگين‏تر اين است كه من مسلمان، من ايراني، هم دين دار هستم، هم ايران را داراي تمدن بزرگ و فرهنگ عميق و گسترده مي‏دانم، نماز شب هم مي‏خوانم يا دست كم خودم را تارك نماز شب نشان نمي‏دهم، در عين حال طلبه‌ی جوان را طوري بار مي‏آورم كه نماز بخواند و متدين باشد اما به دنبال مدرك «ليسانس» و «دكتري» نفس، نفس بزند و به طور ناخود آگاه به جاي خداپرستي «ليسانس پرست» باشد. آيا ارزش نقش و كاربردي كه ابوسفيان به بت مي‏داد بيش از ارزش و كاربرد و نقشي است كه اين شاگرد من به مدرك «ليسانس» مي‏دهد؟ مشكل ما اين است كه باورهاي بت پرستان قريش را در مورد بت‏هاي‌شان هرگز تحقيق نكرده‏ايم، بت پرستي و ماهيت آن را نمي‏شناسيم، حتي يك كتاب كوچك در اين موضوع ننوشته‏ايم، گمان مي‏كنيم آنان به حدي احمق بوده‏اند كه بدون توجيه و بدون هرگونه شرح و بيان استدلالي (به نظر خودشان) بت را مي‏پرستيده‏اند. يا نابغه‌ی بزرگ مثل سامري كه توانست در قبال آن همه معجزه‏هاي عظيم موسيعلیه السلام با توسل به توجيه‌گري، آن مردم را به گوساله پرستي بكشاند، يك فرد عوام بوده كه عوام‏هاي كاملاً احمق را منحرف كرده است.

اين خيال‏هاي خام باعث شده چنان خودخواه باشيم وخود را در آن اوج قله عقل و درايت بدانيم و به همه جاي تاريخ از آن بالا نگاه كنيم و شخصيت ناخودآگاه‌مان را طوري مصون از تحريف شوندگي و تحريف كنندگي بدانيم كه كاملاً احساس امنيت فكري و عقيدتي بكنيم واصل «خود پائي» را فراموش كنيم.

و در عين حال در جلسه درس اخلاق «خود پائيدن» را به طور مرتب توصيه كنيم: خودپائي از حرام خوردن، حرام ديدن، حرام شنيدن، غيبت كردن و گول شيطان را خوردن و... در حالي كه همه‌ی اين‏ها مبتني بر اصولي هستند كه من مدرس خودم در آن‏ها منحرف هستم، به «همه چيز خدائي» معتقدم، اصول دينم محتواي فصوص الحكم محي‌الدين است و در عين حال به راستي از حرام خوردن و غيبت كردن، نامحرم، دروغ گفتن نيز پرهيز مي‏كنم. به راستي آدم متدين نماز شب خوان و «دائم الذكر» هم هستم و همين‏ها را هم توصيه مي‏كنم. و اين جاست كه شيطان قهقهه سر مي‏دهد و بر من مي‏خندد كه چگونه آيات قرآنم را تأويل و تحريف كرده‏ام و احاديث و سنت پيامبرم را كنار گذاشته‏ام و به سرايش‏هاي ابن عربي (اين مدعي مقام «خاتم الاولياء»، مدعي برتري خود بر پيامبرصلی الله علیه و آله و سلم، مدعي وجوب و ضرورت «تشبيه خدا به خلق»، مدعي معراج خود، و به قول جلال آشتياني اين دشمن خونين شيعه‌ی اماميه، و... كه اصول دين او را به دنبال همين مقال خواهم آورد) ‏ايمان دارم؟!!!!. ضمير ناخودآگاهم چنين است: مگر مي‏شود من كه «لا اله الا الله» مي‏گويم، قرآن مي‏خوانم؛ آن هم خواندن تفسيري، نماز شب مي‏خوانم، سر نماز از ترس خدا اشكم به صورت جاري مي‏شود، دچار انحراف باشم. اما اصل خطر، همين و بزرگ‏ترين انحراف در همين «اعتماد به نفس وارونه‌ی ناخودآگاهانه» است. اگر چه در خودآگاهم دچار عُجب و خودبيني نباشم و خودم را عبد جاهل و بنده‌ی ذليل خدا بدانم.

بلي! نكته اين است و «تقوي» يعني «خودپایي». در اصل بايد در اين نكته عمل كند وگرنه آن جوان رپ و آن خانم كه لباسش را با مد غربي دوخته، يا بي‌حجابي را دوست مي‏دارد و آن كسي كه به مشروبات الكلي گرايش دارد، حالش در قيامت بهتر از من خواهد بود. زيرا او فروع دين را تضييع كرده و من اصول دين را.

آنان كه شعار «طريقت و شريعت» سر مي‏دهند، بر اسب مردم نعل وارونه مي‏زنند و شريعت را فداي طريقت مي‏كنند، توجه ندارند كه ارجحيت طريقت بر شريعت اگر هست در اين نكته است. كه حضرات وارونه عمل كرده؛ اصول دين را، قرآن را و سنت و راه اهل بيتعلیه السلام را رها مي‏كنند و در طريقت دچار انحراف مي‏شوند. آن گاه نه زهدشان ثمر دارد و نه اشك‌شان در نماز شب.
پيش‏تر توضيح داده‏ ام كه اسلام، اصطلاحي به نام «طريقت و شريعت» ندارد بلي اصطلاح «اصول دين و فروع دين» دارد. و آن اصطلاح مصداق «اسلام بر عليه اسلام» و «طريقت بر عليه طريقت» است.

هانري كربن اهل بيت‏علیه السلام را از ما گرفت و به كناري ‏گذاشت. صدرائيان و صوفيان مدرن چه نيازي به اهل بيتعلیه السلام دارند؟ مراد بزرگ و مرشد اكبرشان محي‌الدين، در كجا نامي از اهل بيت برده است جز در مقام تحقير (نعوذ بالله) اميرالمؤمنينعلیه السلام و جز آن جا كه مهديعلیه السلام را يك فرد صرفاً نظامي كه فاقد ولايت است و در آخر الزمان متولد خواهد شد معرفي مي‏كند ـ وقتي كه مرشد و بنيان‌گذار مكتب، نسبت به اهل بيتعلیه السلام كاملاً در «استغناء» و احساس استغنا است اگر پيروان احساس نياز كنند در حقيقت به طور ندانسته بر مرشدشان اهانت كرده‏اند زيرا اين احساس نياز، ناقض همه‌ی اصول مرشد است.

ساندويچي كه هانري كربن به خورد ما داده محتوايش كاملاً ضد اسلام و به ويژه ضد تشيع است كه ذراتي از رنگ تشيع در رنگ‏آميزي مواد آن بكار رفته است.

مرحوم آيت الله بزرگ و اسلام‏شناس مدقق حاج آقا حسين بروجردي، روزي در جلسه درس مي‏خواسته عيب و ايراد يك كتاب را (كه نام كتاب را نمي‏برم) توضيح دهد، پس از توضيحاتي فرموده بود: به قول چارواداران «كاه داني است كه دانه دانه جو دارد». اسب تنها جو و يونجه را دوست دارد براي اين كه بتوانند كاه را به خورد اسب بدهند تعدادي چند جو با كاه مخلوط مي‏كردند كه اسب بوي آن را استشمام كند به هواي جو، كاه را بخورد. اين سخن آن مرحوم در ميان شاگردانش معروف است.

در مجلد اول توضيح دادم: ملاصدرا هيچ نيازي به قرآن و اهل بيتعلیه السلام در تبيين حكمت متعاليه كه دين او است، نداشت اگر آن چند آيه و حديث را از متن «اسفار» برداريد هيچ لطمه‏اي به حكمت متعاليه نمي‏خورد.
هانري كربن در هر برگ كتابش دست كم چند امر مسلم تاريخي را وارونه نشان داده و در هر برگ دست كم چندين دروغ آشكار گفته است. من حاضرم در هر محفلي و در حضور هر محققي اين موضوع را اثبات كنم و روشن شود كه شعار نمي‏دهم. بنابراين اگر بخواهم همه‌ی تحريفات عمدي او را بنويسم بايد چندين مجلد بنويسم، تنها دو موضوع ديگر را در زير مي‏آورم:

يك: او خواسته و آرزوي خود را در همان اوايل كتابش يعني در صفحه 14 به روشني گفته است: «در چنين عالمي بي آن كه مجبور باشد محرمات ملاي قشري را به حساب آورد و پاي بند نواهي او باشد، آزادانه به جولان در مي‏آيد اما در عوض آن جا كه شريعت حقيقت را نفي مي‏كند انديشه با آن روبه رو مي‏شود و به مقابله بر مي‏خيزد، انگار وجود چنين دورنماها كه پرواز گاه انديشه است وجه مشخص اهل ظاهر شريعت يعني فقيهان است».
توضيح: 1ـ من اگر از آخوند و ملا دفاع كنم متهم به تعصب مي‏شوم اين كار را به عهده آن گروه از ملاها كه هم صدرائي هستند و هم راه و مسلك‌شان را به امضاي هانري كربن رسانيده و امروز با افتخار به نسخه او عمل مي‏كنند، وا مي‏گذارم كه مطابق نظريه‌ی اين سرورشان ملاهاي ظاهربين را بكوبند و با اين اتهام چنان دمار از روزگار نگهبانان شريعت پيامبر و اهل بيتعلیه السلام در بياورند كه بر گردند و «حقيقت بين» شوند و همه چيز را حلال كنند.
2ـ من از محرمات پيامبرصلی الله علیه و آله و سلمو قرآن دفاع مي‌كنم: بالاخره اين قرآن و پيامبرصلی الله علیه و آله و سلم محرمات دارند يا نه؟ـ؟ هانري و پيروان او كه در حوزه و دانشگاه هستند دست كم ده يا بيست نمونه از محرمات قرآن را بشمارند تا مردم بدانند از چه چيز بايد پرهيز كنند. او ملاي قشري را بهانه كرده تيشه به ريشه‌ی محرمات اسلام مي‏زند؛ اين يك منطق اهريمنانه است. اگر ملا را نمي‏پذيريد، محرمات او را از محرمات قرآن و پيامبرصلی الله علیه و آله و سلم متمايز و جدا كنيد تا روشن شود ملاّ كدام حرام را از جيب خود يا از دكان ديگران سرقت كرده و در عرصه‌ی فقه اسلام جاي داده است!؟! درست مانند سرقت كربن و پيروانش كه از دكان‏هاي يونانيان، مسيحيت و يهوديت و جوكيات هندي سرقت كرده و به حساب اصول دين اسلام ـ در خداشناسي، هستي‏شناسي، معادشناسي، انسان‏شناسي ـ قالب كرده‏اند. آيا به فرض اين كه ملاها قشري هستند، قشري بودن بدتر است يا متلاشي كردن اصول و پايه‏هاي دين؟ ـ؟!.

3ـ فقه: اين مسيحي كاتوليك جاسوس، چه درسي را به ما مي‏دهد؟!؟ اين زائر شرق چه غذاي مسمومي به مغزهاي ما مي‏دهد!؟! آن چه صليبيان را بي چاره كرد و دماغ‌شان را به خاك ماليد و پاپ را به دريوزگي چادر چنگيزخان وادار كرد، فقط فقه فقها بود. و آن چه طرح مشترك چنگيز و كليسا را به موفقيت رسانيد فقط و فقط تصوف محي‌الدين بود كه در اين مجلد به شرح خواهد آمد.
اينك مامور صليبيان براي ما منبر رفته و موعظه مان مي‏كند كه از فقه و فقاهت دوري كنيم.
4ـ انديشه: سخنان كربن، كتاب كربن، آن همه فعاليت‏هاي فرهنگي كربن، سند گويا و برهان است كه او طرف دار صرفاً فلسفه‌ی ارسطوئي نيست، او مي‏خواهد ما صوفي ارسطوئي، مطابق نسخه «اسفار» باشيم، خود صوفيان «انديشه» را نمي‏پذيرند، كربن تصوف را به عنوان «انديشه» و «فقه» را «ضد انديشه» مي‏نامد. همان طور كه صدرا به علماي اسلام فحش مي‏دهد و همه‌شان را جاهل مي‏نامد وتصوف خود را «علم» مي‏نامد.
5ـ اگر اين انديشه است، علم است، چرا خودشان 5 قرن پيش، ارسطوئيات را و نيز اصول رهبانيت را كنار گذاشتند؟!؟ و چرا خودشان در جوكيات هندي «جولان» نمي‏دهند و ما را به آن‏ها تشويق مي‏كنند!؟؟ چرا!؟!
6ـ او و اسلاف اسپانيايي‌اش دقيقاً مي‏دانند كه همين «جولان‌گاه» جوكي، اسلام را در اندلس از بين برد و در ناحيه‌ی شرق، زمينه را براي چنگيز خان آماده كرد. اكنون جناب كربن بار ديگر در عصر تشيع ايران، به آن «جولان هپروتي» عصر تسنّن ايران، دعوت مي‏كند. و تاحدي موفق شده است كه اگر بيدار نشويم و به موقع براي «تصوف كربني» كه محافل علمي و مردمي ما را فرا گرفته يك علاج فرهنگي علمي نكنيم، توان حفاظت و دفاع از كيان نظام اسلامي را از دست خواهيم داد.
باز بنده با كمال تواضع عرض مي‏كنم: كدام جامعه شناس است كه اين مسئله واضح و روشن و مسلم را انكار كند؟ كدام انسان شناس و روان شناس و متخصص در علم «روان اجتماعي» است كه اين موضوع واضح را نبيند؟ اگر چنين افرادي هستند بنده حاضرم در هر محفل يا محلي در حضور داوران دانشمند بي‌طرف، با آنان مناظره كنم.
نمي‏دانم چرا به خواب گران رفته‏ايم؟! وشگفت اين كه طلبه‌ی جوان و دانشجوي جوان را نيز مانند خودمان بار مي‏آوريم. حفاظت از نظام اسلامي امكان ندارد مگر بر اساس مكتب قرآن و اهل‌بيتعلیه السلام. شعار «پاي وحدت بر سر كفر و مسلماني زديم» كجا و امر «دفاع» كجا؟ـ؟! آخر اين واقعيت روشن چرا از چشم ما پنهان مي‏ماند؟
7ـ ببينيد: چگونه «شريعت» را در تضاد، بل در تناقض با «حقيقت» قرار مي‏دهدـ!!؟ شريعت را دشمن حقيقت معرفي مي‏كند؟! خودشان به انجيل تحريفي كه فاقد هر گونه شريعت است (هيچ حكم شريعتي در آن نيست و مسيحيت اساساً فقه ندارد) روز به روز فقه و شريعت درست مي‏كنند، مسيحيت فاقد فقه را به فقه مجهز مي‏كنند. اما از ما مي‏خواهند فقه عظيم و دقيق و داراي سازمان علمي محكم و زيبا (و به قول امام(ره)) انسان ساز، را كنار بگذاريم، بل فقه را مانع راه حقيقت بدانيم. به راستي بعضي از ماها چه قدر هالو هستيم و كربن ما را بهتر شناخته است.
مسيحيت فاقد هر گونه «كلام»، امروز وسيع‏ترين كلام و دقيق‏ترين مباحث كلامي را دارد، فردا هم خواهيد ديد كه به فقه وسيع و دقيق مجهز خواهد شد. اما برخي از حوزويان و برخي از دانشگاهيان ما، دانشمندان تشيع را هم به نام «متكلّمين» مي‌كوبند و هم به جرم تخصص در فقه اسلام.
دو: هانري كربن علاوه بر تحريف آيه‏هاي قرآن و تحريف احاديث پيامبرصلی الله علیه و آله و سلم و اهل بيتعلیه السلام كه سرتاسر كتابش غير از اين تحريف، چيزي نيست، در صفحه 55 امام سجادعلیه السلام را (نعوذ بالله) يك صوفي‌اي كه از ترس مردم نمي‏تواند تصوفش را خيلي آشكار كند معرفي كرده است، از زبان آن امام نقل مي‏كند: «من گوهرهاي معرفت خود را پنهان مي‏دارم مبادا جاهلي با ديدن آن ارزش ما را بشكند... پروردگارا اگر من مرواريدي از عرفان خود را آشكار كنم، مرا خواهند گفت كه تو پرستنده اصنامي و مردمي از مسلمانان خون مرا حلال خواهند شمرد، زيباترين چيز را كه به آن مردم عرضه شود بس ناپسند مي‏شمارند».
آن گاه در تعليقه، اشعار امام را گواه گفته‌ی خود مي‏آورد:

انّـي لاكتـم مـن علمـي جواهـره
و قـد تقـدّم فـي هـذا ابوحسـن
يـا ربّ جوهـر علـم لـو ابوح به
و لاستحـلّ رجـال مسلمون دمـي

كيـلا يـري العلم ذو جهل فيفتتنـا
علي الحسين اوصي‏ بعده والحسنا
لقيـل لـي انت ممّـن يعبـد الوثنـا
يـرون اقـبـح مـا يـأتـونـه حسنـا

1ـ اگر در اين اشعار لفظ «عرفان» هم مي‏آمد، ما آن را به عرفان قرآن و اهل بيتعلیه السلام معني مي‏كرديم نه به عرفان جوكي و ارسطوئي. در حالي كه چنين لفظي وجود ندارد. اما جناب كربن از پيش خودش لفظ «علم» را به «عرفان» معني كرده است.
2ـ آن مردم كه امام از ترس‌شان علم (يا عرفان) خود را آشكار نمي‏كند(و مي‌گويد پدرم حسين و عمويم حسن و پدربزرگم عليعلیه السلام نيز آشكار نكردند) چه كساني هستند ـ؟ هانري كربن كه آنان را خيلي دقيق مي‏شناسد، چرا نام‌شان را نمي‏برد؟ و مسئله را در همين كليت رها مي‏كند. او در هر موضوع كه صلاح بداند مو را از مو جدا مي‏كند، حتي مو را شاه تير 10 اينچي، كاه را كوه اِورست مي‏كند، چرا در اين جا به مخاطبانش آن مردم را به نام روشن نمي‏كند ـ؟! او مجبور است به سرعت اين سخن را گفته و از آن عبور كند زيرا اگر مسئله ذرّه‏اي تكان بخورد معلوم خواهد شد كه امام از ترس صوفيان پر نفوذ عصر خود مي‏ترسيده است. حسن بصري، محمد بن منكدر، سفيان ثوري، ايوب سجستاني، صالح مري، مالك بن دينار، اينان كه دكان زهد در قبال علي، حسن و حسين علي بن حسينعلیه السلام باز كرده بودند و سر در سفره امويان داشتند كه مورخان گفته‏اند «لولا الحسن لمات خلافة آل مروان في المهد». و هميشه امام را تحت فشار قرار مي‌دادند.
3ـ آن علمي كه امام سجادعلیه السلام و پدرش و جدش از ترس اين قبيل صوفيان نتوانستند ابراز كنند تصوف نبود، از قضا مردم عوام به شدت مشتري تصوف بودند (و اين از مسلّمات تاريخ است) وگرنه دنبال بي‌سواداني مانند حسن بصري و امثالش نمي‏رفتند.
اگر امام آن روز مي‏گفت: زمين يك كره است در فضا و شب هميشه در هوا هست حتي وقتي كه شما در روز قرار داريد آن طرف زمين شب است. آيا آن صوفيان سنگ‌سارش نمي‏كردند ـ؟
امام از ترس آنان: اين مطلب را فقط در يك جمله، در ضمن دعا و راز و نياز با خدا گفته است: «يا خازن الليل في الهوا»(1) و هر كدام از فقرات دعاهاي صحيفه سجاديه يك «قاعده» است براي علوم انساني اساسي.
غربيان مي‏ديدند كه شيعيان ايران حتي مي‏خواهند علوم تجربي را نيز از قرآن و احاديث اهل بيتعلیه السلام بيرون بكشند. و به راستي يك نهضت شگفت در ترويج مكتب امام صادقعلیه السلام آغاز شده بود كه هانري كربن آن را خنثي كرد.
يا امامعلیه السلام«صمد» را در «الله الصمد» به معني «پر» «قرص» تفسير مي‏كند كه خدا قرص است و ساير موجودات به نوعي «اجوف» هستند.

يعني ماده انرژي، عطر و بو، هوا، اتم، الكترون حتي روح و ملك (همه مكانمند و به همين دليل همه محدودند) همه و همه به نوعي دچار اجوف بودن هستند زيرا «مكان» و «حدّ» بدون «بُعد» معني ندارد و هر چيزي كه «بعد» داشته باشد يا صرفاً فيزيكي است يا به نوعي فيزيكي است. و فيزيكي بودن، و اساساً «هر چيز كه موضوع فيزيك» باشد يا «اتم» است يا برخاسته از اتم و داراي اجوفيت است.
بنده به عنوان يك طلبه‌ی كوچك، بر اساس آيه و حديث، عمر كهكشان‌هاي موجود را حدود 13.600.000.000 سال حساب كرده‌ام كه حدود 10 سال بعد از آن يعني امسال 83 غربي‏ها تازه به اين نتيجه رسيده‏اند. تاريخ و عمر جهان هستي (مخلوقات) را از پيدايش تا به امروز حساب كرده‏ام، 5 بيگ بنگ قبل از بيگ بنگ اخير كه اروپایيان به آن دست يافته‏اند، معرفي كرده و توضيح داده‏ام. يعني آنان تا بيگ بنگ اخير فقط پيش رفته‏اند، اما مكتب اهل بيتعلیه السلام از آغاز پيدايش پديده اوليه تا به امروز 6 بيگ بنگ را به ما توضيح مي‏دهند.
وقتي كه كتاب «تبيين جهان و انسان» به برخي از دانشگاه‏هاي غرب فرستاده شد بعضي از كمبريجي‏ها هوس كردند محتواي بخشي از آن را به نام خودشان ثبت كنند كه سعي شد از اين كارشان جلوگيري شود. ابتدا همگان حق را به كمبريجي‏ها مي‏دادند تا خانمي به نام «خانم دكتر اعظمي» از امريكا به كمك ما برخاست كه از لطف بزرگوارانه‌شان ممنون هستم.
كار بنده يك رمقي بود كه توانسته بود از زير پرِس‏هاي سنگين كربن به در آيد، ولي او اصل اين نهضت ما را خفه كرد و از نو ما را به خياليات مشغول كرد.
بلي! قرآن «تبياناً لكل شيء» است به پيام قرآن توجه كنيد «تبياناً لكل شيء» بلي كل شيء، اما قدرت اموي و عباسي به همراه تصوف، حتي نگذاشتند قرآن «تبياناً لبعض شيء» هم باشد به لفظ «تبيان» توجه فرمایيد.


هانري كربن و دانشگاهيان ما:

سايت روزنامه شرق: شنبه 16 دي 1382. سال اول، شماره 99:
سي‌ام آذر ماه و اول دي ماه موسسه‌ی پژوهشي «حكمت و فلسفه ايران» ميزبان سخنرانان و شنوندگاني بود كه براي بزرگداشت صدمين سال تولد هانري كربن «فيلسوف اسلام شناس» در گذشته‌ی فرانسوي گرد آمده بودند، يعني‏ [در] همان جایي كه كربن خود زماني در آن درس مي‏داد و سخن مي‏راند.
كربن براي فلسفه خوان‏هاي فارسي زبان، و علاقه‏مندان به مطالعات مربوط به فرهنگ و معنويت اسلام، با محدود اثرهایي كه از او به فارسي ترجمه شده؛ مانند، تاريخ فلسفه اسلامي، فلسفه تطبيقي و فلسفه ايراني، تصحيح مصنفات شيخ اشراق، ونيز مكالماتش با علامه سيد محمد حسين طباطبائي شناخته شده است... .

سخنراني‏ها به زبان‏هاي فارسي و فرانسه ايراد شدند سخنراني‏ها از اين قرار بودند:

1ـ كربن و اهميت فلسفه اسلام در جهان كنوني ـ رضا داوري.
2ـ كربن و ادبيات فارسي ـ هانري توشه كور.
3ـ هانري و حكمت گمشده مغاني ـ بابك عليخاني.
4ـ نگه ايراني به كربن ـ يگانه شايگان
5ـ تشيع نزد كربن ـ غلام رضا اعواني‏
6ـ ترجمه‌هائي از علامه طباطبائي و هانري كربن ـ خليجي.
7ـ كربن و سيد حيدر آملي ـ منصوري لاريجاني.
8 ـ آثار كربن در كيمياي دوره اسلامي ـ رضا كوهكن.
9ـ نقد ادبي و هنري نزد كربن ـ بهمن نامور مطلق.
10ـ كربن و تصوف ايراني ـ پل بالانفا.
11ـ خاطراتي از كربن و علامه طباطبائي ـ ابراهيم ديناني.
12ـ تصوف، تشيع، ايران ـ شهرام پازوكي.
13ـ فلسفه‏هاي ايراني اسلامي از نظر گاه كربن ـ كريمي مجتهدي.
14ـ فلسفه تطبيقي از ديدگاه كربن ـ محمد رضا ريخته گران.
15ـ كربن فيلسوف سياسي ـ سيد جواد طباطبائي.
16ـ در ضيافت عالم معنوي ـ يحيي بونو.

نكته‌ی قابل تأمل در مورد اين همايش آن بود كه اكثر سخنرانان به نقل يا شرح نظرات كربن از ديدگاه خود پرداختند و ديدگاه‏هاي انتقادي نسبت به آثار و پروژه‌ی تحقيقاتي او تقريباً ديده نمي‏شد. شايد اگر تدقيق‏هاي «پل بالانفا» را كنار بگذاريم كه درباره‌ی اين بحث كرد كه «مطالعات كربن بر روي تصوف بازة محدودي را در بر گرفت و همين محدوديت تبعات خود را در نتيجه گيريهاي او به جاي گذاشت» هيچ نظر انتقادي ديگري درباره كربن ارائه نشد... .

نگاه:

1 ـ روزنامه شرق را ببينيد! ايراني و انتقاد از يك فرد اروپایي...!؟!

2ـ من از محتواي سخنان بلانفا اطلاعي ندارم. اما راجع به همين مطلب كه در يك سطر بالاتر آمده، مي‏گويم: لابد جناب بالانفا فراموش كرده‏اند كه قرار بود كار و برنامه كربن در محدوده معين باشد و نتيجه معين بدهد، و اگر سخنرانان جرأت داشتند. مي‏توانستند تحكمات و تحريفات او را كه (بلندتر از آلپ، دماوند واورست است) در وصله و پينه كردن جريان‏هاي فكري و فرهنگي و فلسفي و تصوفي و پيوند مونتاژي دادن ميان آنها، نشان دهند.
هانري كدام افترا را بر تاريخ و نحله‏هاي تاريخي ـ در عمل مونتاژي خود ـ نبسته است؟! او بي‌رحمانه پيكر تاريخي هر نحله و فرقه را در دستش موم كرده و به دلخواه خودش شكل داده است، كدام نوجوان در حد معلومات دبيرستان است كه ادعاي «صوفيان از اول شيعه بوده‏اند و شيعيان صوفي» او را بپذيرد؟! گرچه شخصيت‏هاي دانشمند ما جمع شوند و يك‏نواخت از چگونگي انديشه و روش تحقيق و نحوه‌ی نگرش كربن داد سخن دهند.
3ـ برخي از حضرات مذكور را مي‏شناسم كه «ارسطوئي» هستند، اروپا ارسطوئيات را قرن هاست كه به موزه سپرده، اينك يك اروپایي پيدا شده و به مواضع فكري اينان بها داده و تشويق‌شان كرده، روزنامه‌ی شرق مي‏خواهد اين يكي را هم از دست بدهند.
4ـ بعضي‏ها نيز دلي در گرو «ايران باستان زدگي» داده‏اند ـ با درصدي كم يا زياد ـ و كربن آشي پخته است كه آبش اسلام، سبزيش تشيع و لوبيايش ارسطوئيات، نخودش افلاطونيات، رشته‏اش تصوف و نمكش خسروانيات و مغانيات ادعائي است ونام اين آش را فرهنگ امروز ايران گذاشته است. شرق مي‏خواهد اينان انتقاد كنند، اين نمك هم از بين برود.
اما اينان توجه ندارند كه هانري با اين كارش هويت فكري فلسفي و فرهنگي ايران كنوني و امروزي را كاملاً «التقاطي» معرفي كرده است، تهمت و تحقيري كه اگر يك ايراني آن را به جامعه سوئيس يا اطريش يا فنلاند قطبي، نسبت دهد كل اروپا جمع شده و به حسابش مي‏رسند. اما بعضي از «دانشمندان ايران دوست» ما از اين كار كربن (به اصطلاح) خوش به دل‌شان مي‏شود.
من در جملات بعدي بدون اين كه روي سخنم متوجه دانشمندان مذكور در بالا، باشد عرض مي‏كنم: جرياني كه محمد علي فروغي به راه انداخت نه به خاطر ايران دوستي بود و نه به خاطر احترام به نياكان باستاني. زيرا جريان مذكور يك سكه بود و هنوز هم هست كه يك روي آن ظاهراً ايران گرایي و نياكان دوستي بود و روي ديگر اين سكه «احمق دانستن نياكان بعدي در طول 1300 سال بود» و هست، نياكاني كه به هر دليل اسلام را پذيرفته‏اند. آيا احترام به نياكان باستان لازم گرفته نياكان دوره‏هاي بعدي را احمقان بي‌خرد بدانيم!؟! و يا بها دادن به باستان لازم گرفته افتخارات دروغين به نياكان باستان بدهيم و به موهومات افتخار كنيم!؟! كدام فلسفه‌ی خسرواني كدام فلسفه‌ی مغان در ميان خسروانان يا مغان مانده بوده!؟! بر كدام متن متيني تكيه مي‏كنيم و اين گونه كاه را كوه مي‏كنيم؟!.
اما بيایيد واقع گرايانه به نياكان بباليم و بگویيم: آن وقت كه اروپا در توحّش محض به سر مي‏برد ـ حتي نه خبري از جمهوري رم بود و نه اثري از فلسفه‏هاي يوناني مبتني بر الهه‏هاي افسانه‏اي ـ نياكان ما دين منظم، با سازمان حقوقي فردي و اجتماعي جان دار، با اصول انساني كريمانه، داشتند. «دين جاماسب» ـ به قول اروپایيان: ميترائيزم ـ دين و آیين حكيمانه كه در سرتاسر فلات ايران زندگي كريمانه‏اي را براي مردمش گسترانيده بود.
بي‌ترديد وقتي كه سروران عزيز «دين جاماسب» را در اين برگ ببينند خواهند گفت: اين ديگر چيست؟ آیين جاماسب چيست؟! درست است وقتي كه حتي در ميترائيزم شناسي مقلد اروپایيان باشيم چشمه‏اي باشيم كه آب‌مان را با سطل به درون‌مان مي‏ريزند و هيچ جوشش خودي نداريم از عبارت «آیين جاماسب» شگفت زده مي‏شويم، زيرا غربيان روي چنين پديده‏اي كار نكرده‏اند و وقتي به سراغ ايران باستان رفته‏اند كه مهر پرستي (خورشيد پرستي) در آیين جاماسب نفوذ كرده بود كه زردشت به اصلاح آن آیين مامور شد و پس از گذشت زمان مديد از زردشت باز نورگرایي عنصر قوي شده اين بار سمبل آن نه در آسمان بل در اجاق خانه‏ها، مقدس گشت.
تحويل و تحول در هر جامعه‏اي بوده و هست و فراز و نشيب ماهيت تاريخ است.
آيا محققين ما توجه كرده‏اند كه «اشكانيان پارتي كه عقايد و باورهايشان در آن زمان هيچ ارتباطي با مهر نداشت چرا نام چندين شاه‌شان «مهرداد» است، در مقابل، مادها و پارس‌ها (هخامنشيان) با اين كه زردشتي بودند، ليكن عناصر ضعيف از ميترائيزم در ميانشان بود، هيچ كدام‌شان با مهر، يا با پسوند و پيشوندي از مهر، نام گذاري نشده‏اند ـ؟
جريان فروغي فقط براي بر اندازي اسلام بود و هست. جرياني كه نياكان 1300 ساله را احمق كامل بداند چگونه به نياكان پيش از آن بهائي قائل است!؟

مجله ی نورالصادق، شمـاره ی 9

پی نوشت:

(1)-. بحار، ج 95، ص 64

گزارش روزنامه شرق: ... روایتی از سخنرانی‌های دکتر شهرام پازوکی و دکتر سید جواد طباطبایی را برگزیدیم....

نگاه: اینک عبارت‌هایی را از متن سخنرانی‌های جناب دکتر سید جواد طباطبایی که به موضوع بحث من مربوط است برمی‌گزینم و درباره‌شان بحث می‌کنیم:

کربن با وجود این که کاتولیک بود آشنایی دقیق با خاستگاه‌های پروتستانی داشت.

نگاه: این اولین شرط این مأموریت‌هاست. زیرا نه فکر بسته «ارتدکسی» می‌تواند این کار را بکند و نه روح کم تعصب پرتستانی. در طول تاریخ نیز کاتولیک‌ها بیشتر رهبری جنگ‌های صلیبی، جنگ‌های اندلس، کشیدن چنگیز به ممالک اسلامی را به عهده داشتند. به ویژه برنامه «تخریب فرهنگی» که لجنه اسقف‌های کاتولیک اسپانیا تنظیم کرده است که هنوز هم در عرصه فرهنگی روی ریل «تهاجم فرهنگی» و هم در عرصه‌ی دیپلماسی و سیاسی، نسخه عملی زنده است. همگی مال کاتولیک‌ها بوده و هست.

از جانب دیگر مطابق مثل «سیلی خورده بیش از سیلی زننده، مزه‌ی آن را می‌فهمد» یک کاتولیک بهتر می‌فهمد که پروتستانت چگونه پیدایش یافته و چگونه توانست بر کاتولیک غلبه کند، او بهتر می‌تواند یک پروتستانتیسم دیگر در درون تشیع، به راه بیندازد.

خود آقای طباطبایی در بین سخنانش می‌گوید: کربن با وجود این که کاتولیک بود آشنایی دقیقی با خاستگاه‌های پروتستانی داشت.

پیش از آمدن کربن مردم ایران یک جامعه تشیع، شناخته می‌شدند. کربن کاری کرد که اکنون در جایگاه ذهنی (بیشتر ناخودآگاه) حوزه و دانشگاه رسوب شده که ایران و ایرانی خواه در عصر تسنن و خواه در دوران تشیع، همیشه صوفی ارسطویی بوده‌اند چیزی که در گوشه و کنار ایران به صورت چند گروه کوچک، وجود داشت یک فرهنگ و اندیشه عمومی و مطلق انگاشته شد. به حدی که کتاب «تذکرة الاولیا»ی عطار، انبان خرافی‌ترین خرافات که تاریخ بشر در خرافت مانند آن را ندیده است، اساس فرهنگ و اندیشه ایران قلمداد شد. از جانب دیگر هانری کربن، با دقت تمام عنصر «ایران باستان پرستی» را طوری در مشی و مسلک خود جای داده که امروز «من» ایرانی از طرفی به کتاب عطار بهای وافری می‌دهد و از طرف دیگر آن را برخاسته از فرهنگ عرب‌ها می‌داند، نه ایرانی با بیان دیگر: هر وقت روح صوفیانه آقای فلانی گل می‌کند تذکرة الاولیاء، عین فرهنگ ایرانی می‌شود، و هر وقت روح دانشمندانه‌اش تحرک می‌یابد، ‌تذکرة الاولیا غیرایرانی می‌شود. این تضاد درونی بین دانشگاهیان ما شدیدتر است.

کربن کار بزرگی کرد به طوری که یک جامعه شناس به وضوح نوعی «آوارگی فرهنگی» در جامعه ایران مشاهده می‌کند. اگر هر اهل دانش کمی به شخصیت فرهنگی خود بنگرد و به ضمیر ناخودآگاه خود توجه کند این بلاتکلیفی را در می‌یابد.

با فردوسی چه کند؟ در درون خود میانه‌اش با فردوسی چه طور است؟ با تصوف چه کند؟ اگر تصوف فرهنگ ایرانیان است چرا خود آقا با معیارهای صوفیانی مثل عطار و ابوسعید زندگی نمی‌کند؟ معیارهای زندگی غربی است اما فرهنگ نظری آقا فرهنگ تصوف است. در مدح صوفیان بزرگ داد سخن می‌دهد به شوق و شعف می‌آید اما زندگی عملی خودش از موی سر تا ناخن پا بر ضد تصوف است؟ به کشف و شهود سخت باور دارد اما در عمل منکر اساس چنین چیزی است.

گویی آن فرهنگی که معتقد است فرهنگ ایران و ایرانی است (و ایران غیر از آن فرهنگی نداشته) تنها برای ابراز فضل در کنفرانس‌ها، میزگردها و پایان نامه‌ها و تز دکتری خوب است و بس.

وقتی که انسان با عقیده خود «صداقت» نداشته باشد قهراً دچار تضاد درونی می‌گردد بل چنین روشی که امروز طیف گسترده یافته، ‌هم شخصیت خود فرد را و هم شخصیت جامعه را دچار نوعی روان پریشی می‌کند که کرده است، ‌اگر اندیشمندان دقت کنند.
دوستی می‌گفت: یک اروپایی به فلسفه و فرهنگ کلاسیک یونان ارزش قائل است و این لازم نگرفته که او در زندگی عملی نیز مانند افلاطون و ارسطو عمل کند.
عرض می‌کنم نکته در همین‌جاست آنان افلاطون و ارسطو را در جایگاه تاریخی‌شان ارزشمند می‌دانند. اما دست‌اندرکاران اندیشه فکری و فرهنگی ما تصوف عطار و مولوی را برای زیست امروزی ما نسخه لازم و ضروری می‌دانند مردم را به تصوف می‌کشانند خودشان در عمل ذره‌ای به آن ارزش نمی‌دهند به مردم می‌گویند در سفال‌های موزه‌ها غذای فرهنگی بخورید خودشان در استیل اروپایی میل می‌فرمایند.

بدیهی است «تضاد درونی» هرگز نمی‌تواند عمر زیادی کند پایانیست از بین خواهد رفت و جامعه از آن خواهد رهید، ‌آن روز اگر یک ایرانی به پشت سر خود نگاه کند خواهد دید :

تشیع را با فرهنگ التقاطی و فرسوده «ارسطویی ـ صوفی» از بین برده و اینک نه شیعه است نه صوفی نه ارسطویی. و یک نگاه به موجودیت فرهنگی خود خواهد کرد: فاقد هویت مشخص فرهنگی، فقدانی که اگر خودش را با مردم مالزی ـ که تا دیروز در میان جنگل‌ها بالای درخت‌ها زندگی می‌کردند هنوز هم عده‌ای از آنان همچنان زندگی می‌کنند - مقایسه کند آنان را با فرهنگ معین، ‌و پوکی خود را لمس خواهد کرد که در کجای فرهنگ مردمان جهان قرار دارد، ‌در خسروانی مغانی؟ در تصوف؟ در اسلام تسننی؟ در تشیع؟ در این التقاط هانری کربنی؟ هیچکدام. فرد پوک در جامعه پوک.

فقط مکلف هستیم در امروزمان در پشت تریبون به هنگام اظهار فضل و دانش، ‌خوش باشیم؟ هیچ تکلیفی برای فرهنگ آینده نداریم؟ هانری کربن همه اندیشمندان ما را برای «گور کَنی» استخدام کرده است بیل و کلنگ به دست‌مان داده گورها را می‌کنیم اسکلت‌های فسیل شده را در می‌آوریم و بر فرهنگ مردم قرن 21 ایران حاکم می‌کنیم. این چه ارتجاع است!؟! که باید نامش را «ارتجاع دانشمندانه» گذاشت.

ای کاش تنها یکی از این همه فرهنگ ـ که کربن آن‌ها را در هم آمیخته ـ را برمی‌گزیدیم و به آن عمل می‌کردیم مثلاً ای کاش هم عملاً و هم نظراً ‌صوفی می‌شدیم، ‌یا خسروانی ادعایی را می‌پذیرفتیم که دست کم تکلیف درونی فرد و جامعه روشن می‌شد و این تضاد خطرناک از بین می‌رفت.

شرق:

طباطبایی برای آن که مقصود خود را بیشتر روشن کند گفت که کربن را نه ایران شناس به معنای دقیق کلمه می‌داند و نه اسلام شناس. بلکه او یک فیلسوف قرن بیستم اروپایی است که اگر کاری انجام می‌دهد در ادامه سنت اصیل فلسفه اروپایی است از سقراط آغاز می‌شود و تا هایدگر ادامه می‌یابد. و نیز به عقیده طباطبایی کربن نخستین فیلسوف جدید ایرانی است که به نحو تناقض آمیزی فرانسوی بود.

نگاه:

1ـ فرمایشات دکتر طباطبایی خیلی مهم است و به ویژه نظر به این که ظاهراً با کربن رفت و آمد خانوادگی هم داشته خیلی خوب تشخیص داده است. اما ایشان باید توجه

کنند که کربن چرا «به نحو تناقض آمیزی هم ایرانی بود و هم فرانسوی»ـ؟ اندیشمند هوشمندی مانند او چرا باید «دو شخصیته» باشد؟ آن هم به دو شخصیت متعارض بل متناقص. پس او یا یک بیمار روانی به معنی تام بوده و یا یکی از دو شخصیت مصنوعی و صرفا‍ً ژست ظاهری بوده که با توجیهات علمی آرایش می‌یافته است. این قیافه برای ارسطویی ـ افلاطونی (و از این رهگذر) برای صوفی کردن ما بود.

2ـ دکتر طباطبایی در مورد اول نیز باید لفظ «تناقض» را می‌آورد. زیرا چگونه می‌شود یک اندیشمند هم قرن بیستمی باشد و هم متعلق به عصر سقراط باشد؟

یک نگاه به هایدگر و کربن، تفاوت میان آن دو را به ما نشان می‌دهد، ‌هایدگر یا هر محقق دیگر باید به افکار دیرین توجه کند و شاید نیز تأثیراتی از آن‌ها داشته باشد و هایدگر چنین است. اما کربن درب یخچال طبیعت را باز می‌کند و دست‌پخت افلاطون و ارسطو را در همان قالب دیرین برمی‌دارد و در درون دیگ آتش که در بالا گفتم می‌گذارد کاملاً مونتاژی، آشی که به معنای دقیق کلمه مصداق «مجمع الاضداد» است. این کار دانشمندانه است؟ یا دقیقاً یک برنامه مأمورانه؟

شرق:

طباطبایی ... توضیح داد که از دکتر سید حسین نصر شنیده بود که در سال 46 روزی با کربن روی تپه‌های استراسبورگ در مرز فرانسه و آلمان بوده‌اند: جایی که کمی آن سوتر جنگل سیاه و اقامت‌گاه هایدگر قرار داشت. نصر از کربن نقل می‌کند که از تپه مشرف به آلمان گفته بود «از زمانی که فلسفه ایرانی را شناختم دیگر نیازی نداشتم که از این مرز بگذرم».

نگاه:

از این سخن برمی‌آید که دکتر نصر (ساده لوحانه) این سخن کربن را باور کرده است هم‌چنان که کربن در مقدمه کتابش گزارش می‌دهد که با دکتر نصر به توافق اصولی رسیده بود.


کربن باید کاسه داغ‌تر از آش و دایه مهربان‌تر از مادر می‌بود و بود تا کاری کند که دکتر نصرها پایه‌های فرهنگی خود را از دست‌های محبت‌آمیز و ایران دوست کربن بگیرند، شخصیت ایران و ایرانی را از عینک او ببینند.
به یاد کریم کشاورز افتادم. روزی در محفلی کتاب «اسلام در ایران» پترشفسکی و کتاب «تاریخ ماد» دیاکونوف که کشاورز آن‌ها را ترجمه کرده بود، مورد بررسی بود. آدم فهمیده‌ای گفت: من کاری با صحت و سقم محتوای این کتاب‌ها ندارم هر چه هست هم پترشفسکی و هم دیاکونوف زحمت کشیده‌اند و هم کریم، هر کدام نیز با انگیزه و علاقه خود. من می‌گویم: آیا آقای کشاورز خودش نمی‌توانست یک کتابی را در همین موضوع و با این روش تحقیقی بنویسد؟ چرا ما ساندویج‌خوار شده‌ایم ؟ دوست داریم همیشه به خوردمان بدهند، دوست داریم مانند کودک یتیم از پستان این و آن شیر بمکیم.
دیگری گفت: نه ما طفل بی‌مادر و یتیم نیستیم، طفل شاهزاده‌ایم که باید با شیر دایه تغذیه شویم نه شیر مادرمان.

آن قدر یتیم، بی‌سواد، بی‌استعداد هستیم که باید کربن بیاید ایران و فرهنگ ایران را برای ما شرح دهد؟ بلی من نیز می‌دانم باید از زحمات هر محققی بهره جست اما بهره‌جویی محققانه با «بلعیدن بی‌ملاحظه» فرق دارد. روح منفعل بیمار است، روح فعال سالم است. چرا با کربن و کارش منفعلانه برخورد می‌کنیم و هم‌چنین با هر محقق غربی با صداقت و بی‌صداقت، که نشانه‌اش گلایه شرق است از آن همه سخنرانان که چرا همگی به توصیف کربن پرداختند و هیچ انتقادی از او نکردند. البته با عنوان امتنان باید بگویم: من از سخنان طباطبایی و پازوکی بهره بردم محظوظ شدم.

شرق:

طباطبایی گفت: ... کربن تاکید داشت که کتاب مقدس به طور توتالیتر نازل نمی‌شود بلکه به طور فردی نازل می‌شود (در مقابل تفسیر توتالیتر کاتولیکی، لوتر قرار داشت که راهبی اگوستینی بود و با مکتب رسمی تومائی بد بود) و تأکید داشت که کلام الهی و لاغیر، و این کلام الهی را فرد است که می‌فهمد.

نگاه:

محققین اروپایی بهتر می‌دانند که از ویژگی‌های اساسی تشیع در میان مذاهب اسلام، امامت و حکومت است ـ بر خلاف آن تعداد از دست‌اندرکاران علوم انسانی که معتقدند نهادی به نام «دولت» لزومی ندارد زیرا مفاسدش بیش از مصالح آن است و اساساً جنگ نهروان برای همین مسئله بود.
خوارج پیشینه عرب عدنانی را در نظر داشتند که قرن‌ها بدون دولت زیسته بودند، از جانب دیگر کشتارهای جنگ جمل و صفین را مشاهده می‌کردند و به این نتیجه رسیدند که «اسلام آری، دولت نه» و شعار «إن الحکم الا لله» را سر دادند. علی علیه السلام در مقابل‌شان فرمود «لابدّ للناس من امیر برّ او فاجر». فکر خوارج به سرعت نظر (به اصطلاح)(1) روشن‌فکران زمان که جنگ جمل و صفین بهانه و زمینه‌ی خوبی برای‌شان فراهم آورده بود ـ را به خود جلب کرد اگر تبیینات و توضیحات و اقدام علیعلیه السلام نبود، در اثر غلیه اندیشه خوارجی، حتی دولت اموی و عباسی نیز زمینه پیدایش نمی‌یافتند.
اما تعدادی از اروپاییان در رأس‌شان هانری کربن: سعی دارند اسلام و مسیحیت را به اصطلاح به یک چوب برانند و حکوت را از محور تشیع براندازند تا شیعه به دولت لیبرال مبتنی بر «اصالت فرد» راضی شود. دولتی که اگر سکولار نباشد دست کم مسئولیت دینی نداشته باشد. غربیان هم در نظر و هم در عمل طوری می‌اندیشند که یا توتالیتر بر اساس اصالت جامعه، و یا دولت لیبرال بر اساس اصالت فرد، و چیزی از «امر بین‌الامرین» شیعه در این مسئله نمی‌فهمند.
ما خودمان نیز این موضوع را نشکافته‌ایم تنها در مباحث کلامی اشعری و معتزلی به محور جبر و اختیار، در قالب قرن سومی سخنی از امر بین‌الامرین می‌گوییم. گویا این را نیز باید غربیان شروع کنند پس از آن که مطلب را مسموم کردند از آنان بگیریم.
وقتی که یک اندشمند کاتولیک (نه پیرو پروتستانت) در نظر ایرانیان شیعه، توتالیتر را فراز کرده و به نفی آن می‌پردازد، اولاً به طور القــایی در ضـمیر آن‌ها می‌کـارد که هـر نـوع


اندیشه «ضرورت دولت» در عرصه فکر فلسفی دینی منجر به «توتالیتاریسم» می‌شود. ثانیاً: بدین‌وسیله آنان را به تصوف که کاری با «دولت» ندارد، سوق دهد که داد.
و در همین نکته و نقطه است که از نو می‌رسیم به شعار کربن: «شیعه از اول صوفی بوده و صوفیان نیز ا ز اول شیعه بوده‌اند». سخنی که تحکم‌آمیزتر از آن در تاریخ بشر نیامده است گرچه عده‌ای از اندیشمندان ما کودک‌وار آن را پذیرفتند.

اگر آن تعداد از دانشمدان اروپایی که دولت را نفی می‌کنند پیروز می‌شدند، کربن‌هایی به میان ما می‌فرستادند که به ما بفهمانند: اسلام و تشیع همان است که خوارج می‌گفتند. شاید باز عده‌ای از دانشمندان ما باورشان می‌شد، زیرا تحکم‌آمیز بودن این سخن هرگز بیشتر از تحکیم‌آمیز بودن سخن بالا نیست. آخ چه دردناک و خسارت‌آور است گول خوردن دانشمند؟!؟ کربن همیشه در پشت میز تدریس پشت تریبون در آثار و نوشته‌هایش در صحبت با دوستان(!) ایرانیش، سعی بلیغ داشته که شیعه را باطنی‌تر از همه گروه‌های باطنی در اسلام، جلوه دهد باطنی‌تر از صوفیان. خیال‌پردازتر از محی‌الدین. تا مبادا در فکر اجرای ظاهر شریعت باشند. بل باید همه شیعیان فقط به طریقت بیندیشند و با تسامح بزرگوارانه لیبرالانه، شریعت را به دنیاداران ظاهربین واگذارند خودشان نیز به تسامح و اباحه‌گرایی بپردازند به عبارت زیر توجه کنید:

شرق:

شهرام پازوکی ... کربن که در مطالعاتش به روش هرمنوتیک و پدیدار شناسی متکی بود معتقد شد که تشیع باطن اسلام است.

نگاه:

یعنی تشیع متصوف‌تر از تصوف است و فرقه‌های تصوف بچه‌های ریز تشیع هستند. و نیز یعنی: تشیع باطن اسلام و نظام بنی‌امیه و بنی‌عباس و... ظاهر اسلام هستند و هر دو «حق» هستند همان طور که هم بینش نظری تصوف است و هم روش و سنت عملی تاریخی تصوف است. در حالی که شیعه همیشه مدعی حکومت و امامت بوده است.


شرق:

طباطبایی: چیزی که در این تفسیرهای ظاهری از ادیان (در مقابل تفسیر باطنی‌ای که او در فلسفه ایرانی می‌یافت...) به عقیده کربن می‌تواند به توتالیتاریسم منجر شود یعنی اگر نهادی یا شخصی متعهد امانتداری وحی و باطن دیانت باشد به توتالیتاریسم می‌انجامد.
شرق می‌افزاید: البته در این‌جا طباطبایی گفت که با کربن مرزبندی دارد.
نگاه: پس کربن به عنوان یک عقیده، کاملاً القا می‌کرد که تشیع باطن گرایی محض است و اگر روزی یک نهادی «دولتی» یا شخصی (مثلاً مانند ولی فقیه) خود را امانت‌دار دین و وحی بداند بی‌تردید توتالیتاریست خواهد بود.

شرق:

پازوکی: او [کربن] در آثار خود به ویژه در «اسلام ایرانی» تصوف و تشیع را جزء ذات اسلام می‌داند.

نگاه:

اگر مردم عوام و افراد غیر محقق این ادعای کربن را بپذیرند شاید جای شگفتی نباشد به طوری که اگر عوام نمی‌پذیرفتند هرگز تصوف از هند به ایران سنی، وارد نمی‌شد. و اگر عوام نمی‌پذیرفت تصوف برای اولین بار در قرن 8 توسط سید حیدر آملی به تشیع نفوذ نمی‌کرد. اما کدام اهل دانش و محقق است که نداند تصوف کالای صادراتی هندیان و وارداتی عده‌ای از ایرانیان دوران تسنن ایران، بوده است.

شگفت این است: چرا محققان و اندیشمندان جامعه ما این حقیقت و واقعیت را به زبان و قلم نمی‌آورند، در این پنهان کاری چه انگیزه‌ای دارند؟!-؟! تنها به این جهت که غربیان می‌خواهند این واقعیت برای همیشه پنهان بماند و دانشمند ایرانی چیزی را که غرب امضا نکند به زبان و قلم نمی‌آورد. این روحیه هم ناخودآگاه ما را ساخته است و هم برخود آگاهمان مسلط است.

اما این سبک ناخودآگاهانه و آگاهانه مصداق «تعهد بر خیانت به علم، دانش، فرهنگ یک ملت» نیست؟!.

تا کی هم فیس و افاده دانشمندانه خواهیم داشت و خودمان را یک سرو گردن از مردم شیعـه بالاتر دانـسته و به آنان فخــر فروشی خواهیـم کرد اما سبک مغزانه دنباله رو غربیان

خواهیم بود؟ که اگر این دنباله روی باز در مورد دانشمندان با صداقت غربی بود شاید به نوعی توجیه می‌شد و از دردناکی آن کاسته می‌شد اما دنباله روی از کربن که «دو شخصیتی» او و منافقت بازی او و دو چهرگی او کاملاً روشن است، سخت دردناک، حقارت‌آمیز و شرم‌آور است.

(البته آقای پازوکی در ظاهر این عبارت، کربن را تایید نمی‌کند و جای امتنان است که ا و را بهتر می‌شناساند).
غربیان به یک عنصر یا عناصر وارداتی تاکید می‌کنند:

غربیان کالای وارداتی تصوف را پنهان می‌کنند در عوض می‌کوشند عناصری از اصول تشیع را «دخیل» بدانند که از زمینه و اندیشه‌های ایرانی قبل از اسلام به میان مسلمانان نفوذ کرده و تشیع را به بار آورده است.

آنان دقیقاً این بهتان‌های علمی را به طور دانسته به تشیع افتراء می‌بندند و با ژست محققانه به وصله و پینه کردن می‌پردازند از دامادی امام حسینعلیه السلام برای ایرانیان گرفته تا «فرّ خاندان» و توارث حاکمیت و... را به عنوان دلیل می‌آورند. آیا غربیان که تشیع را فلسفی‌ترین مذهب اسلامی می‌دانند به استدلال‌های شیعه در مورد امامت توجه ندارند؟ یعنی آنان شیعه را میراث‌خوار واقعی ایران باستان می‌دانند؟! آنان آگاه‌تر از این هستند که واقعاً چنین بیندیشند می‌بینند که:

1ـ ایرانیان 9 قرن تمام همگی سنّی بودند (غیر از ساوه، قم و کاشان) و شیعه در میان‌شان به طور جسته و گریخته یافت می‌شد.
2ـ آن همه شیعیان مصر که خلافت فاطمی را بنا نهادند شیعیان لبنان، تونس، الجزایر، عراق و... که ایرانی نبودند چه طور شیعه شده بودند.
اروپاییان ماهیت مکتب جعفر صادقعلیه السلامرا خیلی خوب فهمیده‌اند خیلی بهتر از دانشمندان ما، در عرصه فکر و اندیشه و فرهنگ بیش از هر فکر و اندیشه از مکتب تشیع می‌ترسند و لذا آشپزوار زحمت کشیده و می‌پزند و گارسون‌وار روی میز ما می‌گذارنــد که
بخورید خوش‌مزه است. اما در دلشان می‌دانند که چه غذای مسمومی را به خورد ما می‌دهند.

ما باید به روشنی بفهمیم: در غرب هیچ کار تحقیقی علمی در عرصه علوم انسانی بر خلاف جهت جریان سیاسی وجود ندارد و نمی‌تواند داشته باشد و غربیان این قدر احمق نیستند.
با هر کشوری از جهان سوم «انجمن تحقیقاتی» مشترک تأسیس کرده‌اند و چه دلسوزی مادرانه‌ای! چرا از این قبیل انجمن‌ها در علوم تجربی وجود ندارد؟! مرکز استراسبورگ و دانشگاه سوربن چه ماموریتی دارند غیر از هدایت افکار مردمان دیگر در جهتی که خودشان می‌خواهند-؟!

حتی در امور داخلی‌شان نیز اکثر دانشمندان‌شان سر در آخور سیاست دارند.

شرق: شاهد مهم دیگر کربن (به گفته پازوکی) بر ربط تشیع و تصوف و البته بر معنوی و باطنی بودن تشیع این است که کربن می‌گفت: شاید حتی یک بحث باطنی وجود نداشته باشد که امامان شیعه آن را آغاز نکرده باشند و در خواندن آثار عرفای بزرگی چون ابن‌عربی و علاء الدوله سمنانی اگر در بعضی مواقع ندانیم که نویسنده کیست فکر می‌کنیم شیعه است.

نگاه:

1ـ گفته‌اند دروغگو حافظه ندارد به همین جمله اخیر «اگر ندانیم که نویسنده کیست فکر می‌کنیم که شیعه است» توجه کنید که همه سخنان خود را نقض کرده است: همه بحث‌های صوفیانه را امامان شیعه آغاز کرده‌اند اما صوفیان بزرگ شیعه نیستند!!!

یا آن چه گفت: «صوفیان از اول شیعه بوده‌اند و شیعه نیز از اول صوفی بود» اینک ندانسته می‌گوید دانه درشت‌های صوفیان شیعه نیستند!!!

2ـ (علاوه بر نقص مذکور) آغاز با انجام فرق دارد عیسی علیه السلام مسیحیت را با توحید محض آغاز کرده بود، پولس و دیگران آن را سرانجام به تثلیث رسانیدند. اینک غربیان با تمام توان می‌کوشند ا ز نو تفسیر توحیدی از مسیحیت ارائه دهند و می‌دهند.

پیامبرعلیه السلام و امامان شیعه حقایق را بیان کرده‌اند، صوفیان گوشه‌هایی ا زآن تبیینات را برگرفته و به سوی خود و به نفع خود امتداد داده‌اند، ‌و تصوف غیر از این مستمسکی بر ادعای اسلامی بودن خود ندارد. کربن توفع دارد که صوفیان اعلام کنند که با قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اهل‌بیتعلیه السلام کاملاً مخالف‌اند.

3ـ یعنی کربن که سنی بودن محی‌‌الدین را نتوانسته انکار کند، آیا در حد مرید خودش (جلال آشتیانی) نفهمیده است که محی‌الدین دشمن تشیع نیز بوده و به ویژه شیعه امامیه-؟!

آشتیانی مدعی است که کشف و شهود کرده: «کربن در حال مرگ گفته است: ‌السلام علیک یا حجة الله»(!)(!)(!) صاحب این کشف و شهود می‌گوید: محی‌الدین دشمن سرسخت شیعه امامیه بود(2) و به دنبال آن با تعبیراتی از قبیل «شیخ اکبر» و «شیخ اعظم» به توصیف مدارج عرفانی محی‌الدین می‌پردازد.(3) مثل این که همه‌مان مرگ ماهی خورده‌ایم و گیج‌مندانه روی آب حرکت می‌کنیم و نمی‌توانیم به عمق برویم.

مرگ ماهی: دارویی است گیاهی، آن را کوبیده با خمیر مخلوط می‌کنند و به آب می‌اندازند ماهی با خوردن آن دچار نفخ کیسه کوچک که در درون بدنش دارد می‌شود و روی آب می‌آید و چون دیگر نمی‌تواند به عمق برود با سرعت به هر سمت حرکت می‌کند ازحال که می‌افتد دست خوش دست صیاد می‌شود.

کربن و کربن‌ها همین کار را با اندیشمندان و محققین ما می‌کنند که خودمان به عمق آب‌های خودمان نمی‌توانیم برویم، تنها کارمان شناخت چگونگی روال کاری غربیان است.
هدف کربن به وحدت رسانیدن تشیع و تصوف بود و تلخ‌ترین چیز برای او و برای برنامه او ناسازگاری ماهیت تشیع و تصوف بود، ببینید:
شرق: اما توهّم این جدایی از آن‌جا ناشی شده که تشیع از اصل خود دور شده و موجب شده علمای خود شیعه مقابل این جبهه باطنی موضع بگیرند، و در مقابل تصوف هم مدارک شیعی‌اش را نشان نمی‌دهد.

نگاه:

1ـ جمله را ببینید «توهّم این جدایی»، یک واقعیت بزرگ و مسلم تاریخی را با آوردن لفظ «توهّم» تا چه حد تحریف می‌کند!؟ کربن یک جدایی با تضاد کاملاً ما هوی را «توهّم» می‌نامد. این سخن و این تحریف بزرگ از زبان یک محقق تاریخ، ‌دلیل ماموریت او نیست؟ پس چیست؟ یک سخن کاملاً احمقانه! آیا کربن این قدر احمق بود؟!
2ـ به جمله دیگر او توجه کنید: «تشیع از اصل خود دور شد».
اینک روی سخنم با آن عده از حوزویان مثل خودم است: صدرائیان (صوفیان نو پدید) اکنون بیایید هر خاکی را که شما می‌پسندید بر سرمان کنیم، هالوتر از ما کسی در جهان پیدا می‌شود؟ با این همه ناز و کرشمه عالمانه‌مان، عالم را گرفته است. خودمان واقعاً‌ به ریش خودمان می‌خندیم.

کربن دین و مذهب و ایمان ما را انحرافی می‌داند، ما کشف و شهود می‌کنیم که او بهترین شیعه بوده و هنگام مرگ دین کاتولیک خود را رها کرده و تشهد گفته است آن هم نه تشهد اول و دوم بل تشهد سوم، گفته است: «اشهد انّ المهدی(عج) هو الحق الحی الذی یملاء الارض بقسط.»

این چه بلایی است؟! این چه گرفتاری است؟! این چه نکبت است؟! تنها یک فرد به نام کربن همه چیز ما، عقل و مغز، ‌قلب و ایمان و... ما را به باد فنا داد. و ما (آن عده محدود) چه قدر دچار حقارت شخصیتی هستیم که با اشاره یک مامور غربی خودمان را باختیم و با احساس «من آنم که کربن غربی تاییدم می‌کند» دچار جنون فکری شدیم.
3ـ جمله «تصوف هم مدارک شیعی‌اش را نشان نمی‌دهد»‍: یعنی تشیع به حدی منحرف شد که صوفیان ننگ دانستند مدارک شیعی خود را ابراز کنند.

مجله ی نورالصادق، شماره ی 10

پی‌نوشت‌ها:

1) نه یک محقق دانشگاهی و نه یک محقق حوزوی کاری در این زمینه نکرده‌اند و خوارج را «خشک مقدسان بی‌فهم» شناسانیده‌اند. زیرا کودک یتیم بی‌مادر یا طفل شاهزاده‌ایم که منتظریم پستان اروپاییان این موضوع را نیز با غلط و آمیزه به خوردمان بدهد.
علیعلیه السلام با این که انحراف خوارج را خطری بزرگ می‌داند و برخورد با آنان را یکی از کارهای بزرگ خود می‌داند «دانا فقئت عین الفتنة»، اما آنان را افراد متفکر که در اندیشه اشتباه کرده‌اند می‌داند نه «خشک مقدس» که می‌فرماید: بعد از من خوارج را نکشید زیرا آنان درصدد رسیدن به حقیقت بودند دچار اشتباه اساسی شدند مانند جبهه معاویه نبودند که فقط به دنبال دنیاداری خود هستند.
2) رجوع کنید: شرح قیصری بر فصوص، مقدمه جلال آشتیانی.
3) همان.

خواندن 207 دفعه
Share this article

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

آيت الله حاج شيخ علي صافي اصفهاني(سرپرست مجموعه ي دارالصادق اصفهان)

مؤسسه دارالصادق (عليه السلام) با قاطعيت تمام اعلام مي کند که يکي از اهداف اين مؤسسه مبارزه فرهنگي با انحراف و منحرف و با بدعت ها و پاسداري قاطع از مکتب نوراني اهل بيت(عليهم السلام) است و تنها به قرآن و عترت تکيه دارد و از آنها کمک مي گيرد و لاغير، لذا در اين راه مقدس هيچگونه ترس و واهمه اي به خود راه نمي دهد و...

ادامه مطلب...

تماس با ما

home-icon- اصفهان، چهارراه عسگریه ، خیابان صغیر اصفهانی ، ابتدای کوچه لاله ، پلاک 70 ، دارالصادق اصفهان

 telephone  32317981 ، 03132317982  

 

   linkdin2  googleplus22  telegram4  twitter2  instagram2  facebook2

 

آمار بازدید کنندگان

امروز740
دیروز1146
این هفته7794
این ماه37433
جمع بازدیدها717079

1397-04-31
Top