ماهیت تصوف / مهدی عمادی

ماهیت تصوف

به نظر می‌رسد اگر دوستداران تصوف، اعم از آن‌ها که فرقه‌ای آن را با مسأله قطب و مرشد قبول دارند و آن عده که تصوف تشکیلاتی را به صورت رائج این اواخر قبول ندارند بدون تعصب، ‌تاریخ و ماهیت، ‌کجائی بودن و با چه قوم و گروه و مذهب ‌و مکتبی سنخیت دارد مورد تحقیق قرار دهند، ‌پس از آنالیزه نمودن آن‌چه پیرامون تصوف، ‌طرفدار افراطی، مغرض کینه توز و بی‌طرف منصف پرمایه یا بی‌محتوا نوشته‌ اند نتیجه گیری بی‌طرفانه منصفانه نمایند به حقیقتی دست می‌ یابند که منظور نظر هر جوینده است.

می‌گوییم همان طور که صوفیان هم پذیرفته‌اند در اواخر قرن دوم و اوایل قرن سوم شخصی به نام ابوهاشم کوفی، ‌تصوف را از شاهزاده‌ی نصرانی(1) گرفته و بعد برای اولین بار این گردونه را به راه انداخت(2) و وقتی به عرض امام صادق می‌رسانند شخصی با چنین عقیده‌ای مدعی تصوف شده است، ‌می‌فرمایند: «او عقیده‌ای سخت تباه داشت و هم او بود که مذهبی به نام تصوف را بدعت نهاد» قابل دانستن است که «میرزای شیروانیِ صوفیِ نعمت‌اللهی» کلمه‌ی «ملعون» هم به آن اضافه می‌کند (3) اگر نویسنده‌ی منصـف از موقعیــت

سازی سلیقه‌ای که تغییر دهنده‌ی حقایق اصیل و ناب است دست بردارد و نگوید «سلوک الی الله دو جنبه دارد یکی نظری و دیگری عملی از جنبه‌ی نظری آن عرفان و از جنبه عملی آن به تصوف تعبیر می‌شود.»(4)

در حقیقت با توجیهاتی که اغلب نویسندگان بدون این که اجتهادی در دریافت و سلیقه‌ها کنند و تازه‌ای ارائه دهند از هم آموخته و تکرار گذشته‌ها را گفته‌اند و نوشته‌اند. موضوع شناخت ماهیت تصوف را که بسیار حائز اهمیت است تعقیب کنیم یعنی به آن‌چه رایج کرده‌اند اکتفا ننمائیم، ‌به نتیجه مطلوب بی‌سابقه‌ای دست می‌یابیم که ما را از بن‌بست در خواهد آورد.

اگر بخواهیم ماهیت تصوف را بشناسیم تحقیقات خودمان را باید از دو جایگاه آغاز کنیم، ‌این که امام صادق آورنده تصوف را آن چنان معرفی می‌کند که خواندید و تصوف را بدعتی دانسته که برای هدم دین محمدی وارد اسلام کرده‌اند حتی آن را به تصوف شیعی و سنی هم تقسیم نمی‌کنیم که بعضی برای سرو سامان دادن به تصوف چنین طرحی را ریخته‌اند.(5) البته اگر به تصوف روزگار ما پرداخته شود که بین شیعه و سنی به صورت فرقه‌ای آن رائج می‌باشد. این تقسیم‌بندی صحیح است، ولی ما می‌خواهیم بگوییم تصوف جایگاهی در تشیع نداشته و ندارد، بلکه سردمداران تصوف رد این اواخر موجب شده‌اند تصوفِ با ماهیت سنی را با پسوند شیعه هم بشناسیم. زیرا با حقایقی انکار ناپذیر در تصوف فرقه‌ای که در رأس آن یک فرد شیعی به ریاست اشتغال دارد مواجه می‌شویم که چون نمی‌توانیم باور کنیم یا برای همان نادرست و ناصحیح هم آبرویی درست کنیم، ‌حیثیتی بسازیم، ‌در معنا آن‌قدر شور است که خان هم متوجه شده است. دست به دامن سلیقه می‌شویم ناچار اقرار می‌کنیم «در عرفان و تصوف اسلامی جریان‌هایی به وجود آمد که از اصالت اسلامی کامل برخوردار نبود.»(6)

ملاحظه کنید به جای این که با شهامت بگویند یا بنویسند آن که با جریان‌هایی تغییر و تحول پیدا می‌کند «تصوف» است نه «عرفان» می‌نویسند: «تصوف و عرفان مختلط، ‌جریانی بود که در برابر تصوف و عرفان اسلامی به وجود آمد و همواره بزرگـان عرفـا و متـصوفه

اسلامی، ‌طرفداران خود را از عرفان و تصوف مختلط برحذر داشتند و با آن به مقابله و مبارزه می‌پرداختند»(7) و ای کاش در همین اعمالِ سلیقه هم مخالفین «تصوف و عرفان مختلط» را معرفی می‌کردند.

اگر مخالف تصوف و عرفان مختلط را ـ که ما دو جدا از هم می‌دانیم ـ چنان که از عصر ابوسعید یکی ندانسته‌اند(8) شناسایی کنیم و بخواهیم بدانیم بزرگانی که بر این مختلط شدن مخالف بوده‌اند چه کسانی هستند متوجه می‌شویم عرفانی امثال ملامحسن فیض کاشانی، ‌شیخ بهایی. با این مختلط شدن مخالف شده‌اند. اولی در جا به جای رسائلش تصوف و عنوان صوفی بودن را از خود دور کرد و دومی با قصه‌ی نمادین موش و گربه صوفیه عصر خود را مستحق ملامت می‌شمرد. خلاصه اگر امثال علامه شیخ محمد تقی مجلسی به تصوف اشتهار پیدا کردند سرانجام از صوفیان کنار کشیدند و از آن‌ها تبری نمودند(9) در حالی که تا حدودی عقائد و تعالیم قدمای صوفیه را پذیرفته داشتند(10) با همان صوفیانی که مختلط کننده بودند مخالفت می‌کردند. و حاضر نشدند به تصوف شهرت پیدا کنند و صوفی خوانده شوند این فرقه‌های صوفیه بودند که از حال و هوای عارفانه این بزرگان استفاده کردند همانند بهاییان که برای کسب آبرو، ‌بزرگان اسلامی شیعی را به خود نسبت می‌دادند تا بزرگ شوند، صوفیان نیز چنین می‌کردند هر خوش‌نام باعظمتی را به خود نسبت می‌دادند.

اگر بتوانیم خودمان را راضی کنیم دست از تعصبات برخاسته از اجاجت برداریم بدون هیچ پروایی تصوف را از آن اهل‌سنت و عرفان را از خصوصیات مخصوص شده‌ی به تشیع می‌شناسیم.

خوشبختانه بعضاً‌ گروه‌هایی که برای تأیید اندیشه‌ی خود دست به دامن این و آن می‌شوند، بدون این که متوجه باشند مطالبی را برخلاف آرزوی خود در معرض دسترس قرار می‌دهند فصلنامه‌ی عرفان ایران(11) مبادرت به درج مقاله‌ای از سید حسین نصر نموده، ‌او می‌نویسد: «می‌توان گفت با طینت اسلام یا عرفان در عالم تسنن به صورت تصوف شکل گرفت»(12) همو با نظر دیگر جداسازی بیشتـری را بین تصـوف و تشیـع فراهم می‌سازد ؛

می‌نویسد: «از دیدگاه تسنن، تصوف همانندی‌هایی با تشیع دارد و حتی جنبه‌هایی از تشیع را در خود جذب کرده است.»(13)

این منظورمان را با بررسی جایگاه «ولایت» در تصوف به خوبی می‌شناسیم و آن وقت به اصلی‌ترین و اساسی‌ترین راه جداسازی تصوف و عرفان که از بد حادثه گفته‌اند «سلوک الی الله دو جنبه دارد، ‌یکی نظری و دیگری عملی، از جنبه نظری آن به عرفان و از جنبه عملی آن به تصوف تعبیر می‌شود»(14) دست یافته‌ایم.

زیرا همان طور که می‌دانیم شیعیان نخست ولایت کلیه مطلقه اللهیه را مخصوص امامان می‌دانند و در طول آن، زمان غیبتِ حضور امام برای عده‌ای خاص با قید ضوابط و شرایطی قائل می‌شوند. درست برعکس صوفیه که برای رهبران خویش قائل به ولایت هستند. در حقیقت شیعیان برخلاف صوفیان که از تعمیم ولایت آن هم به صورتی که در تصوف پایه و اساس قرار گرفته است برحذر می‌دارند و نمی‌پذیرند. در معنا صوفیان درست برعکس، ‌ولایت را همگانی نموده شیوخ خویش را صاحبان ولایت قلمداد می‌کنند. در اثبات منظور خود ولایت‌نامه‌ها نوشته‌اند و مدعی شده‌اند در هر عصری شیخی صوفی را صاحب ولایتی می‌دانند که اگر با او بیعت نشود ارتداد می‌آورد.

در این صورت اگر بگوییم صوفیه شیخ وقت تصوف فرقه‌ای را هم‌شأن و هم‌موقعیت و هم‌رتبت امام می‌داند اشتباه نکرده، ‌به خطا نرفته‌ایم چنان که نوشته‌اند: «وظیفه امام و بزرگ زمان است که برحسب مقتضیات زمان تصمیم بگیرد».(15)

و این همان منظوری است که مقاله‌ی دیگران را شایسته‌ی پذیرفتن نموده، ‌دکتر سید حسین نصر هم می‌نویسد: «قطب و اما هر دو مظهر یک حقیقت و دارای یک معنا و اشاره به یک شخص است.»(16) ملاحظه کنید، این همان موضوعی است که به آن اشاره کردیم و نوشتیم که صوفیه خویش را در عرض ولایتِ معصوم قرار می‌دهند. در صورتی که این گونه عقائد در تشیع جایگاهی ندارد ولی در «ولایت نامه» و «بشارة المؤمنین» تألیف ملاسلطان گنابادی می‌توان یافت و بس.

اینان آن‌جا که ولایت را به خاص و عام تقسیم می‌کنند خاص آن را مانند ابن‌عربی بر ولایت خاصه مخصوص ارباب سیر و سلوک می‌دانند و این درست همان انحرافی است که بعد از رحلت پیامبر اکرم به همت و کوشش نخبگان قدرت طلب شکل گرفت و دیگران که فاقد هرگونه امتیاز و دلیلی برای داشتن ولایت بودند به منصب و مقامی انتخاب شدند که شرط اولیه‌اش ولایت توام با عصمت منحصر به امام معصوم است.

علامه هاشم معروف الحسنی می‌نویسد: «صوفیان به خطاها رفته و به یاوه‌گویی‌های خود در تفسیر ولایت بسنده نکرده»، ‌«اولیای خود را بر پیامبران برتری (داده‌اند)»(17) دقت به مسائل بسیار پیچیده تصوف نتیجه می‌دهد که فهم کنیم اصرار به ولایت در تصوف و قائل شدن آن برای مشایخ تصوف فقط به لحاظ کم‌رنگ کردن امامت در تشیع می‌باشد تا بتوانند در اذهان عمومی به ثبت برسانند: پدیده‌ی ولایت، ‌بدون امامت است، درست برعکس آن اعتقادی که اصل و رکن مهم عرفان اسلامی شیعی است.

بعضاً‌ دیده شده است عده‌ای از نقادان تصوف از تظاهر صوفیان به ولایت راه خطائی پیش گرفته به اشتباه استنباط کرده‌اند: «در مسئله ولایت میان صوفیان سنی و شیعی هم‌آهنگی‌های بسیاری می‌توان دید»(18)‌ در صورتی که مسئله ولایت و نوع روند آن در تصوف سنی و شیعه اولین و پررنگ‌ترین عامل جداسازی تصوف سنی از عرفان شیعی ولایت خاصه، ‌مخصوص دوازده امام می‌باشد و اگر برای شخصیتی ولایت قائل هستند، آن مرتبت را مانند صوفیه در عرض ولایت خاصه امام قرار نمی‌دهند بلکه در طول ولایت معصوم می‌شناسند.

و این روش ضد شیعی که در تصوف از روز تولدش تا عصر شاه نعمت‌الله ولی به طور رسمی و علنی حاکم بوده و بنابر آن‌چه جناب شهرام پازوکی معتقد است «ولایت حقیقت مذهب تشیع است»(19) سازش ندارد، مگر این که بگوییم منظور ایشان همگانی کردن ولایت بر اساس اعتقاد صوفیه می‌باشد که این نمی‌تواند حقیقت مذهب تشیع باشد زیرا در تشیع پدیده‌ی ولایتِ منهای امامت اعتباری نداشته و ندارد.

پس همان طور که باید توجه داشت جناب پازوکی توجه داشته‌اند و نوشته‌اند: «تشیع امر امامت است»(20) و این امامت بعد از رسول خدا به علی بن ابی‌طالب امیرالمؤمنین اختصاص پیدا می‌کند. آن‌هایی که غیر را بر علی ترجیح داده‌اند و حضرتش را با پذیرفتن برگزیده‌ی سقیفه از خلافت خلع نموده‌اند نمی‌توانند صوفی شیعی باشند. در معنا قانون «تصوف و عرفان حقیقت تشیع است»(21) از آن نیست؛ ‌زیرا آن‌چه صوفیه این اواخر برای حفظ و حراست از تصوف فرقه‌ای اسمش را تصوف اسلامی شیعی گذاشته‌اند، ‌که تشیع نیست؛‌ بلکه همان تصوف است. زیرا اینان، ‌امامت یا بهتر است بگوییم، ولایت را به طور غیرمجازانه تعمیم نمی‌دادند تا دیگری بتواند در مقابل صاحب ولایت مطلقه الهیه قرار گرفته برای خود ولایت قائل شود. در این صورت کلام «تصوف ذات تشیع و معنای آن است»(22) شعاری است که اگر به بررسی ارکان اعتقادی تصوف بپردازیم متوجه می‌شویم صوفیان سهیم از آن ندارند. آخر مگر امکان دارد پدیده‌ای که شخصیت‌های سرشناس آن از جنید بغدادی گرفته تا ابوالقاسم گرگانی، ‌از شیخ صالح بربری گرفته تا عبدالله یافعی از همه مهم‌تر شاه نعمت‌الله ولی، ‌غیر علی بن ابی‌طالب را در ولایت خاصه که در انحصار امامان شیعه است سهیم کنند؟! در حقیقت علی را از امامت خلع و از خلافت عزل نمایند شیعه باشند؟!

اینان غیرمعصوم را با نداشتن صلاحیتی که بتواند در کنار امام قرار گیرد، ‌قرارش داده‌اند؛ ‌برایش ولایت قائل شده‌اند. بر اساس همان ادعاهایی که مقاله‌نویسان هر کدام به نوع و بهانه‌ای در تشیعِ تصوف نوشته‌اند(23) صوفیان اولیه تا زمان شاه نعمت‌الله نمی‌توانند شیعه باشند؛ ‌زیرا همان طور که آقای دکتر نور علی تابنده اشاره کرده‌اند: «اساس این است که کسی که به ولایت علی و جانشینی علی معتقد باشد شیعه به حساب می‌آید»(24) به گواهی تاریخ از جنید بغدادی گرفته تا شاه نعمت‌الله کرمانی در جمع رؤسای صوفیه، ‌شیعه‌ای دیده نمی‌شود که به تائید مسانید تاریخی برسد وقتی رجال‌نویسان صوفیه هم اشاره‌ای نکرده‌اند، مگر دو شرح احوال نگار نعمت‌اللهی مونس علیشاهی و نعمت‌اللهی گنابادی که اولی مدعی ریاست و دمی از وابستگان نزدیک نسبی جد رئیس وقت بوده است، ‌به خیال خود تمامی سنیان خالص را شیعه خالص الولایه معرفی کرده‌اند. و برای این که خیال خود را در مقابـل

اعتراض‌های اساسی راحت کنند به نقاد خود هم پاسخی داده باشند وقتی نشانه‌های ضد شیعه در حقیقت صد علی بل ضد ولایت با امامتِ رئیسی از صوفیه را نتوانستند انکار کنند، فوراً دست به دامن پناه همیشگی «حضرت تقیه» زده‌اند تا خویش را در پس او پنهان کنند، ‌شاید از آبروریزی جلوگیری شود. چنان که شخصی به نام «ح. ا. تنهایی» که نمی‌دانیم مرد است یا زن تا با کلمه‌ی آقا یا خانم حرمتشان را نگاه داریم، ‌می‌نویسد: «صوفیه که در زمان امامان بزرگوار، ‌شاگردی و تقیه به شیوه ائمه معصومین را داشتند»(25) البته به تازگی برای ایراد و اشکال این که چرا نامی از صوفیان صاحب اسرار ائمه در جایی دیده نمی‌شود، ‌به این متوسل شده‌اند: «مشایخ صوفیه جزو اصحاب ظاهری ائمه نبودند که نامشان در کتب روایی، ‌مشهور شود و نوع معارفی هم که از ائمه اخذ می‌کردند، ‌چون باطنی و سرّ بود به گونه‌ای نبود که بتوان برای همگان نقل کرد و به زبان آورد ولی عموماً خود را به ائمه اطهار و نهایتاً به مصدر ولایت و باب علم حضرت علی منتسب می‌دانند.» (26) او که با مطالعه و تحقیق آشنائی کامل دارد و می‌داند صوفیان اولیه، آن عده که زمان معصوم را درک کرده‌اند صاحب سرّ ‌نبوده‌اند بلکه نامشان در زمره‌ی مخالفین هم آمده که در جابه‌جای رساله حاضر هر کجا به بحث ما مربوط شود با قید سند یا مسانید مطرح می‌کنیم.

پس این که عده‌ای مدعی شده‌اند: «اساس تصوف از اول از جنبه اعتقادی بر این بود که جانشین پیغمبر علی است و نه دیگری»(27) عقیده‌ای می‌باشد شخصی که برایش نمی‌توانند مدرکی ارائه دهند. من می‌گویم، شما گفته‌ی من را بدون قید و شرط بپذیرید، این قانون مرید و مرادی تصوف فرقه‌ای است. و الاّ حتی در تصوف علمی و تصوف تاریخی، ‌شیوخ سرشناس تصوف آرای یکدیگر را به نقد گذاشته به رد و قبول آن پرداخته‌اند ....

.... تاریخ تصوف، متون رجالی تصوف، ‌میراث‌های تألیفی تصوف همه و همه بر این اعتراف دارند که صوفیان دربست در اختیار امامت نبوده‌اند. ابن خلدون می‌نویسد: «هم متصوفه به قطب و ابدال عقیده‌مند شدند و گویی آن‌ها در این عقیده از مذهب را فضیان درباره‌ی امام نقیبـان تقلیـد کردند و اقـوال شیـعیـان را با عقاید خود درآمیختند و در دیانت

مذاهب ایشان را اقتباس کردند»(28)‌ اگر در متن فوق دقت کنید متوجه می‌شوید که متصوفه، ‌قطب را در مقابل امام و ابدال را در مقابل نقبا برای خود ساخته است.

علاوه اگر بخواهیم بگوییم اساس تصوف از اول از جنبه اعتقادی بر این نبوده است که بگوید جانشین پیامبر جز علی نیست به کلام صاحب همین کلام استناد می‌کنیم جناب دکتر نور علی تابنده می‌نویسد: «خلیفه حکومتی از خلیفه معنوی پیغمبر جا شد به خلیفه‌ی اول و دوم و سوم هم خلیفه رسول الله گفتند و به تدریج لقب امیرالمؤمنین را هم به آن‌ها دادند و به خلفا هم امیرالمؤمنین می‌گفتند و حال آن که لقب امیرالمؤمنین خاص علی است»(29) ممکن است به کلام جناب رضا علیشاه طاب‌ثراه استناد کنند «صوفیان شیعی وظیفه ندارند که در برابر عنادهای صوفیانِ دیگر مذاهب دفاع کنند»(30) می‌گوییم صحیح فرموده‌اند، ولی از جمله کسانی که به غیر علی بن ابی‌طالب «امیرالمؤمنین» گفته‌اند شاه نعمت‌الله و عبدالله یافعی هستند، اولی در رسائلش با این که سعی کرده‌اند حذف کنند ولی باز دیده می‌شود و دومی در تاریخش به غیر علی امیرالمؤمنین حقیقی اسلام «امیرالمؤمنین» گفته‌اند.

پی‌نوشت‌ها:

1) جنجال پدیده تصوف در اسلام: 56.

2) طبقات صوفیه تصحیح آقای مولایی: 6 ، نفحات الانس: 21 ، ریحانة الادب: 7/259 ، روضات الجنات فی احوال العلماء و السادات مترجم: 4/306 ، دایرة المعارف تشیع: 2/448 ، تعریف صوفی و تصوف: 7 ، استوار نامه کیوان قزوینی: 22.

3) بستان السیاحه: 24.

4) در آمدی بر عرفان اسلامی از آقای محسن اراکی: 53.

5) نقد صوفی از دکتر کاظم یوسف‌پور: 80.

6) درآمدی بر عرفان اسلامی از محسن اراکی: 53.

7) همان: 53.

8) جنجال پدیده‌ی تصوف در اسلام: 69.

9) جستجو در عرفان اسلامی: 89.

10) دنباله‌ی جستجو در تصوف ایران: 248.

11) از جمله نشریات فرقه‌ی نعمت‌‌اللهی گنابادی است.

12) عرفان ایران: 7/26.

13) همان.

14) درآمدی بر عرفان اسلامی: 53.

15) عرفان ایران: 7/17 مقاله از آقای نور علی تابنده.

16) عرفان ایران: 7.

17) تصوف و تشیع مترجم: 354.

18) نقد صوفی: 213.

19) عرفان ایران: 7/79.

20) همان.

21) همان: 8/60.

22) همان: 7/17.

23) عرفان ایران شماره 7.

24) عرفان ایران 7/14.

25) عرفان ایران 3/108.

26) همان: 7/81 مقاله از آقای شهرام پازوکی.

27) عرفان ایران: 7/17 مقاله از آقای نور علی تابنده.

28) همان: 7/26.

29) عرفان ایران: 8/13.

30) همان: 7/62.

مجله ی نورالصادق، شماره ی 10
ماهیت تصوف

مهدی عمادی

آنچه مورد اختلاف اصلي و اساسي بين شيعه و سني، عارف و صوفي است مسائل مربوط به «ولايت» و «امامت»‌،‌ «خلافت » علي اميرالمومنين است كه در عرفان شيعي اصل و اساس غيرقابل تغيير مي باشد و در تصوف درست بر ضد آن مورد قبول واقع شده و مي شود.

وقتي به اين نتيجه رسيديم. آنچه جنجال اختلاف را بين عارف و صوفي داغ تر مي كند مسائل مربوط به علي اميرالمومنينعلیه السلام است كه به حضرتش اختصاص داشته و ائمه اطهار از اطلاق آن به خود خودداري كرده اند.
براي نمونه همين لقب انحصاري « اميرالمومنين »‌ كه به عليعلیه السلام اختصاص دارد، امام صادق وقتي به آن مورد خطاب قرار مي گيرد برافروخته مي شود، ابراز ناراحتي مي كنند. (1) و مي بينم آنچه پيرامون اختلاف بين امت ثابت بر پيمان غديري و عهدشكن سقيفه اي نقل كرده اند تمامي به علي بن ابيطالب مربوط مي شود. و لذا به قول شهرستاني بيشتر شمشير كشي در اسلام به لحاظ حمايت و موقعيت و استقرار ولايت با امامت در مقابل ولايت بدون امامت بوده است. (2)

و حال ملاحظه كنيد صوفيان نعمه اللهي و ذهبي، چشتي و قادري، شاذلي و سهروردي معتقدند،‌ حسن بصري پيشرو تصوف بوده، اخلاق و رفتار صوفيانه داشته، نهال تصوف در عصرش با همت او جوانه زده، خلاصه «‌ اولين حركت براي ترويج مذهب تصوف در اسلام بوده» (3)‌ نسبت به اين ركن اصلي عرفان شيعي چه اعتقادي داشته است.

مهمترين راهي كه مي توان به تشيع واعتقاد كسي نسبت به علي اميرالمومنينعلیه السلام پي برد ودر مقام ولايت با امامت شأني به سزا و بسيار حائز اهميت مي باشد،‌ شناخت صراط مستقيم قرآن مي باشد كه راه ولايت با امامت تا سر حدّ قرب الله است و اگر حسن بصري وسائل انحراف قليلي را فراهم نمي آورد، همه و همه «‌ صراط المستقيم » را به آل علي اختصاص مي دادند و امام معصوم را تنها مصداق آن معرفي مي كردند. ولي بعد از اينكه حسن بصري به لحاظ بعضي كه از علي اميرالمومنين در دل داشت گفت و نوشت:‌

« صراط مستقيم رسول خدا و خلفاء‌ راشدين بعد از او مي باشند»(4) در متن عربي تفسيرش آورده است:«الصراط المستقيم رسول اله و صاحباه من بعده »‌(5) طبري، و صاحباه من بعده را ابوبكر و عمر شناخته(6) و در تفسير «‌ صراط الذين انعمت عليهم » گفته است ابوبكر و عمر مي باشند(7) در اين صورت حسن بصري نه تنها دست به اختراع چنين نا صوابي و گناهي نابخشودني زد بلكه عده اي از كبار مفسرين اهل سنت و جماعت را به ضلالت و انحراف كشانده است. آنها نيز پيروي از چنين اعتقاد شخص را، پايه و اساس تفسير اين دو آ‌يه قرار دادند.

اي كاش حسن بصري به همين مقدار دشمني با علي بن ابيطالب علیه السلام‌ اكتفا مي كرد كه نكرد!‌ نوشته اند:‌«‌ ابن عساكر از محمد بن زبير نقل كرده، هنگامي كه عمر بن عبدالعزيز مرا نزد حسن بصري فرستاد تا پرسشهايي از او بنمايم! زماني كه به حضور نامبرده رسيدم گفتم سينه ام از موضوعي كه ايراد خواهم كرد ناراحت و جريحه دار گرديده و از اختلافي كه مردم درباره ی آن دارند بيچاره شده ام ! پرسش من اين است كه آيا به راستي رسول خدا ابوبكر را جانشين خود قرار داد ؟! حسن بصري مانند سپندي كه از روي آتش مي جهد جهيده و اظهار داشت مگر درباره ي خلافت او شك داري به خداي يكتا رسول خدا او را جانشين خود قرار داد. بوبكر از همه كس بهتر خدا را مي شناخت و پرهيزكارتر و ترسش از مرگ به اندازه اي بود كه هر گاه بميرد و بدون آنكه خدا او را جانشين پيغمبر قرار داده باشد برقرار گردد چه خواهد كرد».(8)

حسن بصري با اين تاييد كودتاي سقيفه و دو تفسيري كه از حمد نموده بود دشمني خود را باعلي به سر حد كمال رساند. دقت در جوابي كه به فرستاده ی عمربن عبدالعزيز داده به خوبي روشن مي كند نسبت به حضرت ختمي مرتبت هم تعصبي نداشته زيرا مي گويد: ابوبكر را پيامبر اكرم به جانشيني منصوب كرده اند و مهمتر براي معارضه با احاديثي كه علي بن ابيطالبعلیه السلام را بهترين خلق اولين و آخرين معرفي مي كند، مي گويد «ابوبكر از همه كس بهتر خدا را مي شناخت» در صورتي كه پيامبر اكرم به عليعلیه السلام فرموده اند:‌ خدا را جز من و تو نمي شناسد.(9) مدعي مي شود پرهيزكارتر و ترسش از مرگ... در صورتي كه اگر پرهيزكار بود فدك را غصب نمي كرد.

براي اينكه مبادا دوباره عده اي پيدا بشوند قانون تقيه را براي تبرئه ی حسن بصري پيش بكشند و موفق هم باشند به موضوع ديگري توجه داشته باشيد:‌ سليم بن قيس مي فرمايد:‌ حسن بصري به ابان بن ابي عياش كه از طائفۀ بني عبدالقيس مي باشد مي گويد «‌ اگر براي ما جایز باشد که برای عثمان استغفار كنيم با آن گناهان تيره و كارهاي قبيح كه مرتكب شده است در اين صورت براي ما جائز است براي ابوبكر و عمر هم استغفار كنيم چرا كه آ‌نان از ريختن خون ها خود را آسوده نگه داشتند و در حكومت خود عفاف نشان دادند!‌ و رفتار نيك داشتند!! آنان ظلم و خلط كردنهاي عثمان را مرتكب نشدند و كار طلحه و زبير را انجام ندادند كه بيعت را شكستند»‌.(10) نفاق و تجاهل حسن بصري در چنين مواردي باطن او را به خوبي نشان مي دهد. اما در مورد خونريزي زمان ابوبكر و عمر، شهادت فاطمه زهرا و فرزندش محسن(11) بزرگترين خيانت است كه حسن بصري به آن اشاره اي نمي كند. علاوه آن دو نفر زمينه ساز خلافت عثمان و از او بدتر و زشتر حکومت معاویه بودند که خلافت را به سلطنت تبدیل کرد در معنا آنچه عثمان ومعاويه مرتكب شده اند مربوط به آن دو مي شود كه حسن بصري مي خواهد جهت استغفار نمودن براي آنها دليل شرعي بتراشد.

ولي اي كاش به همين نيز براي عمر و ابوبكر اكتفا مي كرد و براي آن عده اي كه اقدام به ايذاء‌ واذيت علي بن ابيطالب و فاطمه علیه السلام مظلومه نمودند، قائل به نجات نمي شد!‌ او پس از نقل رواياتي به ابان بن ابي عياش مي گويد:‌‌ «من هم درباره ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه وزبير به خاطر همين روايات اميد نجات سلامتي دارم ».(12)

ابان مي گويد به او گفتم:‌« با همين سه روايت درباره ابوبكر وعمر وعثمان اميدوار هستي؟‌ گفت:‌ آري »(13)

اين انديشه ی قديس صوفيان را وقتي در كنار خصوصيات اخلاقي و اعتقادي اولين(14) صوفي كه ابوهاشم كوفي است قرار دهيم، دفتري از عملكرد و انديشه دو چهره ی مقدس تصوف مي شود و آن وقت به ماهيت تصوف پي برده، معلوممان ميشود كه تصوف كجايي است و براي چه كسي سينه مي زند.

به نظر مي آيد حسن بصري و ابوهاشم كوفي خدمت را به تصوف تمام كرده اند. اولي كه زير آب تمام اعتقادات پا يه اي تشيع را زد و دومي هم مانند رهبانان، جامه هاي پشمينه ی درشت مي پوشيد(15)

و مانند نصاري به حلول و اتحاد قائل بود او در ظاهر اموري و جبري و در باطن ملحد ودهري بود و مرادش از وضع تصوف، آن بود كه دين اسلام را بر هم بزند.(16)

ابوهاشم كوفي را اولين مخترع و نخستين كسي مي دانند كه «‌ در دوره ی اسلام به صوفي مشتهر گرديده است».(17) چنانچه شيخ عباسعلي كيوان قزويني صوفي نعمه اللهي گنابادي ديروز و مدعي بعد از آن مي نويسد:‌ «‌ اول كسي كه زير بار اين تنگ و بدعت رفت ابوهاشم كوفي بود كه رنجها به خود راه داد تا عراده ی صوفي راه افتاد(18) ».

اين اولين صوفي كه بنا كننده ی اولين خانقاه در اسلام است(19) در سازمان دهي تصوف كوشش ها نمود و اين موفقيت به لحاظ تاييد او از امويان و تائيد امويان از او بود.(20)

مي طلبد دامنه ی آنچه را دنبال كرديم – و شما حوصله نموديد از نظر بگذارنيد- جمع كنيم و اگر ميبايد نتايجي را به طور مشخص و معين ارائه دهيم به آن بپردازيم.

نتيجه ی اول: علامه جزايري پس از بررسي عميق تصوف مي نويسد: «بعد از آمدن اسلام درگروهي از مخالفين اهل بيت عصمت استعمال شده مانند حسن بصري، سفيان ثوري، ابوهاشم كوفي» (21)

امام هاديعلیه السلام مي فرمايند «‌همه ی صوفيه از مخالفان ما هستند و طريقه ی ايشان با طريقه ی ما مغايرت دارد، آنان نيستند مگر نصاري و مجوس اين امت»(22) و اگر بر ما ايراد كنيد اين كلام نوراني شامل حال صوفيان آن زمان مي باشد به عصرهاي بعد خصوصا زمان ما كه اكثر رؤساي صوفيه ايران شيعه اند ربطي پيدا نمي كند، ميگوييم:‌همين طور است كه مي فرماييد، لكن با قيد اين شرط، صوفيان طبقه ی اول مانند حسن بصري، داود طائي، سفيان ثوري و معروف بن فيروزان كرخي (23) كه دوره ی معصوم را درك كرده اند و احمد غزالي... تا شيخ صالح بربري، عبداله يافعي، شاه نعمت الهك كرماني، ابونجيب سهروردي، در طومار شجره ی تصوف دوره هاي بعد نباشند كه هستند، امروزه در شجره ی اويسيه كه اصولا نبايد فرقه اي داشته باشند زيرا اويسيان بي سلسله و تشكيلات بوده اند و اين طائفه ی امروزي كه فرقه و سلسله ی رسوم در تصوف را با آب و رنگ «مكتب» جا انداخته اند از نجم الدين كبري تا اويس قرن افرادي حلولي مذهب كه به تناسخ، عقيده دارند و افراد مجهول الهويه كه معروفيتي ندارند و اگر هم شناخته شده اند مذهب غير اهل بيت را داشته اند و در كتاب «سلسله هاي صوفيان ايران »(24) به اين ها پرداخته ايم. و در شجره ی ذهبيه ی اغتشاشيه كه منسوب به سيد عبداله برزش آبادي هستند از نجم الدين كبري تا جنيد بغدادي و در شجره ی شعبات نعمه اللّهية مونس عليشاهي و گنابادي، صفي عليشاهي و كوثر عليشاهي از شاه نعمت الهش كرماني تا جنيد بغدادي همه و همه به سني گري معروف و مشهورند. در اين صورت مي گوييم فرقه هايي كه به عصر ما شيعه هستند مروج مرداني مي باشند كه نه تنها از سنيان به شمار مي روند، بل آنهايي را كه عصر ائمه اطهار را درك كرده اند مانند حسن بصري، داود طائي يا جنيد بغدادي كه در ايام غيبت كبري مي زيسته، همه، شاگردان و استادانشان مذهبي سني داشته اند و در مقابل آراي ديني امامان شيعه، آراي فرقه هاي چهارگانه مالكي و حنفي، شافعي و حنبلي را ترويج مي كرده اند و امروز مقتداي صوفيه هستند چنانكه دكتر سيد حسين نصر مي نويسد: « آنهايي كه به سلسله هاي متشكل تصوف مانند سلسله ی نعمه اللهي و ذهبي بستگي دارند و از طريقتي كه خيلي شبيه به طرق تصوف در عالم تسنن است پيروي مي كنند» (25) و لذا وقتي صوفيان صفويه كه به واسطه شيخ ابراهيم زاهد گيلاني به عين الزمان گيلي كبروي از او به نجم الدين كبري از نيروي اعتقادي مردمي به قدرت مي رسند، تشيع را مذهب رسمي ايران اعلام مي كنند شاه اسماعيل صفوي بخشنامه مي نمايد:‌ «‌ صوفيگري وقتي نزد ما قبول خواهد بود كه لعن بر اعداي اميرالمومنين نموده،‌ تولا به ائمه معصومين نمايند».(26)

اينكه مي بينيد صوفيان نعمة اللهي، مونس عليشاهي و گنابادي دو انشعاب نعمه اللهيه ی هميشه در جنگ و جدل اعتراف دارند كه تصوف نعمة اللهي بر اثر جور و جفاي صفويه ما بين دوره ی صفويه تا قاجاريه به انزوا كشيده شدند تا حدي كه كسي به نام درويش نعمة اللهي وجود نداشت يعني فرار كردند، تذكره نويسان و شرح احوال نگاران نعمة اللهي هر كدام براي پنهان نگاه داشتن علت فرار نعمه اللهيه كه با فرمان شاه اسماعيل نسبت به صوفيگري آشكار مي شود مطالبي نوشته اند(27) كه انصافاً تحريف اين مقطع تاريخ حساس ايران است.

آقاي دكتر مسعود همايوني كه با بي انصافي به صفويه حملاتي ناروا دارند و اصولا به اثبات رسيده آن عده از مخالفان شیعه كه سخن گفتن را آموخته دارند و به اين معنا تحليل گرند و سخنگوي، و آن گروه از ايشان كه نوشتن مي دانند، با صفويه كه مروجان، تشيع هستند. با تهمت هاي ناروا هميشه به مخالفت برخاسته اند. خدا رحمت كند پير دين و سياست مرحوم آيت اله حاج شيخ حسین لنكراني را مي فرمودند مخالفان يا فهم درك تاريخ را ندارند يا مأمور سركوبي شيعه هستند.

... ‌آري مسعود همايوني براي فرار درويشان نعمة اللهي كه هنوز به گروه گروه مخالف تقسيم نشده بودند،‌ مي نويسد: « بعد از شاه نعمة الهو جانشينان وي چون اوضاع آشفته ا يران را مناسب با توسعه عرفان واقعي نديدند به هندوستان كه مهد آ‌زادي اديان و افكار بود مهاجرت كردند ».(28)

اين درست بهترين شرحي است كه مي توان برای سختگيري شاه اسماعيل صفوي نسبت به صوفياني كه تولاي اهلبيت را نداشتند و لعن نمي كردند دانست. زيرا چون آزاد نبودند به هندوستان كه چوب و سنگ وهر چيز دیگري، شأن خدايي كردن دارند نزول اجلال كردند. در صورتي تمامي شرح احوال نگاران و صوفيان نعمة اللهي كه اين مقطع از تاريخ را به نگارش كشيده اند نوشته اند:‌ « از سلسله نور بخشيه (پيروان امير سيد محمد نور بخش) در مشهد و چند نفري از ذهبيه در شيراز مي زيستند(29) .» پس آن عده كه لعن بر اعداء‌ اميرالمومنين مي كردند و داراي تولاي معصومين بودند اعلاميه حكومتي صفويه شامل حالشان مي شد در ايران ماندند و ديگران كه نعمة اللهيه از جمله ی آنانند به هند فرار كردند. حالا طرفداران نعمة اللهي براي رفع اين ننگ- شيعه نبودن – فرقه و مؤسس آن هر چه مي خواهند بگويند و بنويسند عيبي ندارد،‌ او كه عقل و شعور را چراغ راه زندگي ساخته مي فهمد.

خواننده ی عزيز ما بايد بفهمد، صوفي صلح كل كه مي گويد:‌ «‌عوام شيعه نيز سب و لعن سه خليفه اول را كنار بگذارند» (30) در حكومتي كه به صوفيانش جواز هدايت و ارشاد زماني مي دهد كه لعن بر دشمنان علي اميرالمومنين كنند و به تولای ائمه معصومين مشهور باشند چگونه است. مسلماً بايد از دو راه يكي را انتخاب كند، بماند و لعن بر دشمنان علي كند، يا لعن نكند همين كه اجازه اش مي دهند از كشور خارج شود شكرگزار باشد.

دكتر سيد حسين نصر درباره اش مي نويسيد « اين نهضت سياسي كه حكومت ايران نويني را پي ريزي كرد از حيث اصل و منشأ‌ صوفي و از حيث مذهب و اعتقاد شيعي بود و در نتيجه تشيع را مذهب رسمي قرار داد و در عين حال از هر جهت به گسترش و اشاعه عقايد صوفيه كمك كرد»(31). بعد از اينكه متوجه مي شويم تشيع دين صفويه با تصوف مرام آنها دو موضوع است بايد جستجو كنيم چه چيز باعث مي شود كه در دوران شكوفايي تصوف پيروان شاه نعمت الها كرماني ايران را ترك كرده تحت حمايت حكومت هند قرار بگيرند؟ آيا غير از اين بوده است كه نعمت الهم ولي و پيروان او مذهب تشيع نداشته و راضي نشده اند به اعلاميه حكومتي صفويه درباره ی شرايط اقامت صوفيه در ايران تن در دهند؟!

در چنين اوضاع حاكمي، پيروان فرقه هايي از صوفيه – غير از اتباع كبرويه نوربخشيه – چون پيشوايشان شاه نعمة الله كرماني مائل نبود تحت اعلاميه ی حكومتي صفويه زندگي كند با عده اي به لحاظ برقراري حكومتي شيعي فرار را بر قرار ترجيح داد و ايادي فرقه اش در تشيع او شعار دادند و مي دهند، در اين صورت يكي از جهاتي كه تصوف معروفيه جنيديه تا شيخ صالح بربري با هويت تسنن آمده و ناگهان طبل تشيع آن را به صدا درآورده اند.

تغيير مذهب يا به رسميت شناختن تشيع به عنوان مذهب ايران بوده است. نوشته اند: شخصي به نزد صفي عليشاه رفته و سوال كرده است شما دليلي براي تشيع شاه نعمت الله داريد؟‌ گفته است:‌ آري ! سوال مي كند:‌ چيست ؟ صفي عليشاه مي گويد: تاج دوازده ترك او سوال كننده بدون اينكه حرفي بزند مي گويد: عرضي ندارم. يعني اين جواب، براي همان درويشان نعمة اللهيه خوب است. اگر چنين باشد، اكثر مجازين و مأذونين نعمة اللهيه گناباديه مانند: مرحوم محمد راستين، محمد جواد آموزگار، فاني اصفهاني فيض علي، گنجي نيشابوري، حاج اسماعيل بهشتي شاهرودي، حاج محمد ابريشمي تبريزي و... كه كلاه شاپو مي گذاشتند و مي گذارند سزاوار است بگوييم چون كلاهي است كه يهوديان هم مورد استفاده قرار مي دهند؛ پس اينان هم از آن تبار غير اسلامي هستند؟ در حقيقت به صفي عليشاه كه تاج دوازده ترك را نشانه شيعه بودن مي داند مي فهماند آقاي رئيس فرقه، شما كه تمامي حيثيتتان به شاه نعمت الله ولي است او را خوب بشناسيد و براي تشيع اش كلاه درويشي او را دليل نياوريد....

.... بگذريم، خواستيم متذكر شده باشيم اگر امروز صوفيان نعمة اللهيه در تمامي شعباتش و ذهبيۀ اغتشاشيه مانند رؤساء و اتباع فرقه هاي شاذليه و چشتيه، قادريه و نقشبنديه سني نباشند كه مي دانيم نيستند لكن در پي صوفيان سني آ‌مده اند ودر حد شجره ی مشايخ خود از آنان ترويج مي كنند. بدتر از همه، شيعيان رادر فاتحه الاولياء‌ و ادار مي كنند، براي آنها فاتحه بخوانند. به هر حال اين به خوبي معلوم و آشكار است كه صوفيان تا قبل از اعلاميه حكومتي صفويه كه براي برقراري تصوف شرط گذاشته است به دوستداري آل بيت عصمت شهرت نداشته اند و به بيزاري از دشمنان آن ذوات مقدسه بي توجه بوده اند. و اگر بخواهيم چنين مهمي در تصوف را به تاييد تاريخ و عملكرد صوفيه برسانيم، كدام دليلي بالاتر از اينكه صوفيان اوليه همانهايي كه مقتدايان متصوفه بعد هستند و در شجره هاي فرقه هاي تصوف نامشان به چشم مي خورد داراي مذهب اهلبيت نبوده اند؟‌ براي نمونه فقط به مذهب جنيد بغدادي كه اولين با ر معصوم عليشاه نايب صدر مدعي مي شود: به فرموده ی امام به ارشاد عباد پرداخت(32) پس از او سلطان حسين تابنده رضا عليشاه مي نويسد: « در زمان امام هادي و حضرت عسكري و حضرت حجه بن الحسن » از آن بزرگواران مجاز بود(33) درپي ايشان سيد عبدالحجه بلاغي، جنيد را مجاز از امام وقت مي داند(34) سيد هبه الله جذبي شيخ مجاز گنابادي مي نويسد: « امام زمان براي جنيد اجازه صادر كرده اند.(35)

و خلاصه حاجي علي آقا تابنده محبوب عليشاه مي نويسيد:‌ «‌ از معصومين زمان خود حضرت جواد و حضرت هادي و حضرت امام عسكري و مولانا حجه قائم مجاز بودند »(36) سپس فردي به نام آقاي ابوالحسن پريشان زاده در دفاعيه اي كه براي تجديد چاپ رازگشا در حقيقت تجديد خاطره ی انصراف شيخ عباسعلي كيوان قزويني منصور علي – چون آقايان گناباديها حساس هستند بدون داشتن لقب شاه نوشته شد- مدعي مي شود:

« حضرت صاحب الامر براي زمان غيبت خود جنيد را مأمور كردند كه به نام آن حضرت و براي ‌آن حضرت بيعت بگيرد»(37) .

در پي ايشان جناب دكتر نور علي تابنده در مقاله اي ادعا كرده اند «‌ معروف كرخي، سري سقطي را تعيين كرد و به تصويب امام رساند. سري سقطي نيز اين اختيار را داشت و او جنيد بغدادي را تعيين كرد كه در زمان امام دوازدهم اين اختيار را داشت بعد از غيبت هم حضرت حضرت به او اجازه دادند كه براي خود جانشين تعيين كند».(38) و البته جناب علي فرخي از اتباع فرقه ي نعمة اللهيه كوثر عليشاهي در شرح احوال پيران فرقه در مورد جنيد بغدادي چنين ادعايي را نكرده است.(39) جواد نوربخش مدعي فرقه داري نعمة اللهيه مونس عليشاهي در شرح احوال پيران اشاره به چنين اجازه اي براي جنيد از ناحيه امامان سه گانه نكرده است.(40) جناب دكتر اسدالهه خاوري از محققان ذهبي مشرب در احوال جنيد اشاره اي به مجاز بودن او از ناحيه امام ندارد(41) آقاي دكتر احسان الله استخري كه از جمله ارادتمندان ذهبيه اغتشاشيه است مي نويسد:‌ «‌ گمان مي بريم ثبوت مذهب تشيع اثني عشري براي جنيد بديهي باشد» (42) لكن اشاره اي به مجاز بودنش ندارد.

در جواب اين ادعا كه بيشتر از اتباع نعمة اللهي گنابادي وكوثر عليشاهي شمس العرفائي شده اند به دو جواب كوتاه مي پردازيم:
نخست اينكه متذكر مي شويم به همان مداركي كه دكتر احسان الله استخري براي تشيع جنيد بغدادي استناد كرده است.(43) رجوع كرديم، در هيچكدام از آنها اشاره اي به تشيع جنيد نشده بود(44) بلكه همگي او را شاگرد ابي ثور و فقيه مذهبش مي دانستند(45) البته معصوم عليشاه نايب الصدر همان گونه كه براي اولين بار شبهه اجازه ی جنيد از امام زمان را در اذهان اهل تحقيق و صوفيه توليد كرد(46) حال هم وقتي متوجه مي شود تلمذ او نزد سفيان ثوري معترض به امام(47) وفقيه شافعي بودن را نمي تواند منكر شود مي گويد بر حسب تقيه نزد سفيان ثوري مي رفته است.(48)
محقق فاضل و دانشمند،‌ جناب منوچهر صدوقي معروف به « سها » صديق ديرين پس از اينكه در پاسخ اين ادعا مي نويسند:‌ «مجازيت سري و جنيد از ائمه عصر خويش علي العجاله از مصاديق تام و تمام خبر واحد است كه محفوف به قرائن هم نيست و بلكه افزون بر آن اماراتي نيز قائم است عليه آن كه از آن جمله است انتظام آنان در سلسله رواة احاديث اهل سنت..... »(49) سپس با استدلال اين ادعا را رد مي كند(50) كه الحق دقيق و غيرقابل پاسخ است.
جنيدي كه شاگرد و معتقد و ناشر تفكر سفيان ثوري است كه مانع مي شود مردم به سوي اهل بيت بروند(51) و از سوي امام صادق حديث مجهول روايت مي كرد، با ائمه اهل بيت و مذاهب آنان مخالف بوده(52) استادش از سه استاد يهودي و مجوسي و نصراني كسب اطلاعات كرده(53) مي تواند شيعه باشد ؟! آنهم مجاز از ناحيه امام زمان ارواحنا فداه؟!‌ قضاوت با ديدن اين مدارك نسبت به ادعايي كه رؤساي فرقه نعمه اللهي گنابادي و ديگران از صوفيه كرده اند با شماست.

1- تفسير جا مع:‌2/127 تفسير عياشي: 1/302 ش 273 تفسير برهان: 1/416

2- ملل و نحل

3- حسن بصري پيرپيران، 77

4- تفسير طبری: 1/410

5- تفسير حسن بصري چاپ مكه: 1/67

6- تفسير محقق: 1/175

7- تفسير كشف الاسرار ميبدي: 1/20

8- روضات الجنات في احوال العلماء‌و السادات مترجم:‌4/251

9- به كتاب علي فيض ازل و سحاب رحمت رجوع بشود

10 اسرار آل محمد: 598

11- به كتاب حضرت محسن تأليف آقاي انصا ري رجوع كنيد

12- اثر مقدس اسرار آل محمد: 594

13- همان مأخذ:‌ 595

14- نفحات الانس: 31

15- طبقات صوفيه تصحيح آقاي مولايي:‌4

16- حديقه الشيعه: 560

17- نفحات الانس: 21 روضات الجنات: 4/306 دائره المعارف تشيع:‌1/448

18- استوارنامه: 22 با کتاب رازگشا و بهین سخن با مقدمۀ آقای محمد عباسی به چاپ رسیده است

19- هفت اقليم رازي: 1/12 تاريخ تصوف دكتر غني در اسلام: 19

20-دائره المعارف تشيع:‌1/448

21-پژوهشي در پيدايش و تحولات تصوف و عرفان:‌ 159

22- سفينه البحار:‌ 2/58

23- با معروف بن خربوذ كرخي از اصحاب امام صادق علیه السلام فرق دارد البته صوفيه در اين امر تجاهل مي كنند تا بي هويتي معروف بن فيروزان كرخي را با استفاده از اسم معروف بن خربوذكرخی جبران كنند.

24- با سلسله های يصوفيا ايران تاليف آقاي نورالدين چهاردهي فرق دارد

25- عرفان ايران: نشريه اي از صوفيان گنابادي: 7/42 ترجمه مقاله ي نام برده

26- تاريخ عالم آرا: 560

27- پیران طریقت از جواد نوربخش: 64/65 رهبران طریقت از میرزا محمدباقر سلطانی گنابادی: 210-211 تاریخ سلسله های طریقۀ نعمة اللهیه در ایران: 14 به بعد

28- تاريخ سلسله هاي طریقه نعمة اللهيه در ايران:‌19

29- پیران طریقت : 65

30- خورشيد تابنده از علي تابنده: 137

31- عرفان ايران، 7/40

32- طرائق الحقايق: 2/389

33- يادداشتهاي سفر به ممالك عربي: 25 و 26 نابغه ي علم و عرفان:60

34- مقامات العرفا

35- باب ولايت: 327

36- خورشيد تابنده: 141

37- گشايش راز:‌ 56-57

38- عرفان ايران: 1/11-12

39- داستان عشق پيران: 200 تا 215

40- پيران طريقت: 23 تا 25

41- ذهبيه تصوف علمي – آثار ادبي 181تا 184

42- اصول تصوف: 114

43- اصول تصوف: 109،‌112،‌113،‌ 114،‌ 120

44- انساب سمعاني : 464، حلية الاولياء:‌ 10/225، صفه الصفه: 2/235 لواقع شعراني:‌ 1/98 وفيات الاعيان:‌ 1/146 تاريخ بغداد:‌7/241 تاريخ يافعي:‌2/231 طبقات الشافعيه الكبري:‌ 2/28 نفحات الانس: 80 رساله قشريه: 51 تذكرة الاولياء‌: 5 به بعد، طبقات الصوفيه تصحيح آقای مولائي، 196 روضات الجنان و جنات الجنان: 2/353 روضات الجنات في احوال العلماء‌ و السادات مترجم: 2/556 بستان السياحه:‌ 375 و 381 خزينه الاصفياء‌، 2/80 حتي در پيران طريقت از جواد نور بخش چيزي ديده نشد.

45 - صفه الصفوه: 2/235 و فيات الاعيان:‌2/323 طبقات الصوفيه: 196 تاريخ يافعي: 2/23 رسالۀ قشريه: 51 كشف المحجوب: 161 نفحات الانس: 80

46- طرائق الحقايق:‌ 2/398

47- به سند و مو ضوع قبلا اشاره نموده بوديم

48- طرائق الحقايق: 2/389

49- دو رساله در تاريخ جديد تصوف ايران از انتشارات پازنگ كريمخان زند: 24

50- همان ماخذ از 24 تا 30

51- اصول كافي:‌ 1/293-292

52- تنقيح المقال:‌2/38- 36

53- تذكرة الاولياء‌ 175

مجلــه ی نورالصــآدق شمــاره ی 11
ماهیت تصوف

جای دارد از گویندگان و نویسندگان که تصوف و عرفان را یک جایی می دانند و اگر ناچار شوند قبول کنند که خلاصه نااسلامی هم در تصوف دیده می شود آن را به تصوف سنی و شیعه [1] یا تصوف مختلط و اصیل تقسیم بندی می نمایند[2] یا در چنین تنگنایی که قرار می گیرند بحث تصوف منفی و مثبت را پیش می کشند [3] سؤال کنیم با این اختلافات شدید اعتقادی آنهم در اصل اصیل « ولایت با امامت » که در تصوف به چشم می خورد – عرفان و عرفا از آن مبرا می باشند – به چه لحاظی باید بدون ارائه مدرکی مدعی شوند که «تصوف نه تنها ریشه ای اسلامی دارد بلکه جلو ای از اسلام ناب است» ؟[4] در صورتی که همین نویسنده بر این عقیده است: « در عرفان و تصوف اسلامی جریان هایی به وجود آمد که از اصالت اسلامی کامل برخوردار نبود».[5]

دیگری مینویسد : « تصوف همان عرفان اسلامی است و معنایش این است که تصوف اصیل ترین و قدرتمند ترین جریان آن موج خروشانی است که وحی اسلامی را تشکیل می دهد»[6] در حالی که همین نویسنده عقیده دارد :‌« تصوف مستقل از مذهب خاصی است»[7] و جای دیگر گویا فراموش می کند که نوشته است ،تصوف همان عرفان اسلامی می باشد می نویسد:« تصوف نوعی عرفان به حساب می آید .»[8] و آن وقت برخلاف آرای محققین از متصوفه که عقیده دارند تصوف در قرن سوم در اسلام پیدا شده است می نویسد:« همه ی طریقتهای تصوف از پیامبر منشعب شده اند»[9] کاری نداریم این ادعا اگر چه صحیح هم باشد نوعی « علی » کنار گذاشتن است زیرا اگر بگوییم علی امیرالمؤمنین علیه السلام چنین عمل کردند یا دستور دادند عمل بشود یعنی رسول خدا و قرآن فرموده اند. ولی آنگونه بنویسیم یا بگوییم ممکن است اطلاق به غیر هم بشود زیرا فرقه های دیگری هم خویش را به رسول خدا منتسب می نمایند که که از علی مرتضی راه جدا کرده اند.

یا شخصی به نام « ابراهیم عزالدین » که دراصل همان « تیتوس بورکهارت » است می نویسد: «تصوف از یک طرف روح اسلام و یا اقلب اسلام می شود»[10] درصورتی که همو بر این عقیده است «بین صوفیان نخستین و رهبانان مسیحی ارتباط بوده[11]» تلویحاً‌پذیرفته اند که صوفیان اولیه،‌همان وضع کنندگان آداب و رسوم ،احکام فروعی در تصوف مستفیض از رهبانان مسیحی نیز بوده اند در این صورت آنچه تصوف داشته و دارد ،‌اسلامی ناب نیست . چنانچه نامبرده در جایی از رساله اش به این اعتراف نموده : « پاره های اساسی متشکله سلوک روحانی تصوف ضرورتاً‌و به طور مستمر از قرآن و از تعالیم پیامبر نشأت گرفته است»[12] یعنی تمامی آنچه تصوف دارد از قرآن و تعالیم رسول اکرم نیست .یا می نویسد :« جوهره ی آیین تصوف منشأ در پیامبر داشت امّا از آنجا که هیچ معرفت باطنی بدون نوعی الهام امکان پذیر نیست، لذا این آیین مدام از سوی شیوخ تصوف تجلیات بدیع و تاره ای داشته است» این تأثیرگذاری شیوخ صوفیه بر تصوف را «حکم ثانوی» می شناسد .[13]

همو در شناسایی صوفیان برجسته می نویسد : « صوفیان برجسته ای وجود داشته اند که به دلیل ماهیت استثنایی ،‌حالت سلوکشان در مراسم عبادی معمولی اسلام شرکت نمی جستند»[14] در معنا ترک وظائف شرعی می کردند در صورت یکه ادعای صوفی حکم می کند ، مو به مو تمامی دستورات الهی اعم از معمول یو غیر معمولی را انجام دهد . البته اگر بپذیریم اسلام مراسم عبادی معمولی هم داشته باشد که ندارد زیرا بر فرض پذیرفتن این برداشت می گوییم ،‌مراسم یکه شما معمولی تلقی می کنید نسبت به مافوق خود معمولی می نمایاند ولی نسبت به جایگاه خود که فوق مراسم عبادی دیگری است معمولی به حساب نمی آید . علاوه آیا حق داریم این سؤال را طرح کنیم ؟ مگر سحابه ی بزرگوار که صوفیه به غلط آنها را از صوفیان اولیه می دانند ،‌با آن همه برجستگی که در همه ی شئون داشته اند چنین بوده اند ؟! یا می بینیم به ثبت تاریخ رسیده است که تا آخرین لحظات عمر ،‌بر خلاف صوفیان به قول نویسنده برجسته ، عمل کرده اند یعنی دستورات را اعم از معمولی و غیر معمولی انجام داده اند . آیا اینها آن « پایه های روحانی طرق اصلی تصوف که در بعضی موارد جای عبادت معمولی اسلامی را می گرفت»[15] که شما آن را دلیل شرعی انجام ندادن مراسم معمولی دانسته اید ، نشناخته بودند ؟ یا اینکه شناخته داشتند ولی چنین عملکردی را بر خلاف وظیفه می دانستند . و خیال و وهم بشری خود را بر دستور پیامبر ترجیح نمی دادند و حاضر نبودند به خیال و وهمی که صوفیه به آن مبتلا هستند در مقابل وظایف دینی خود عمل نمایند ؟

یا آنجا که ابراهیم عزالدین همین نویسنده مدعی می شود:«آیین و آموزه ی آن (تصوف) تفسیر رمز و رازی از قرآن می باشد.»[16] چرا پس با این کلام آن را بی اعتبار می نمایند می نویسند: ‌«صوفیان نخستین خود را به زبانی که نزدیک به زبان قرآنی است تفسیر کرده اند»[17]و اگر با ملاحظه ی این دو رای نامبرده سؤال کنیم : چطور با چنین دوری می توانند یا توانسته اند آیین و آموزه رمزدار از قرآن داشته باشند ؟ گناهی که مرتکب نشده ایم . ما می گوییم آموزه ی رمزدار از قرآن داشتن به کسانی مربوط می شود و اختصاص دارد که ذوب در قرآن شده باشند نه افرادی که نزدیک به زبان قرآن هستند .

در ساعاتی که با نوشته ی ابراهیم عزالدین مأنوس بودم و کتاب « درآمدی بر آیین تصوف » او را می خواندم به سه موضوع بسیار مهّم برخورد کردم که هر سه از اهمیت خاصی برخوردار است .

اول : اینکه درتصوف اصیل آیین فرقه ای وجود نداشته است زیرا می نویسد :« گفتنی است که درون تصوف هیچ گونه گروهگرایی یا فرقه گرایی وجود نداشت گویا اینکه گاه به گاه کجرویهایی چهره می نمود و فرقه هایی را به مفهوم بسیار جزئی آن به وجود می آورد»[18] در این صورت به نظر این صوفی سرشناس تاریخ معاصر « فرقه داری » نوعی کجروی صوفیانه است .

دوم : اشاره به تفاوت بین عرفان و تصوف داشته آن را از خصوصیتهای تصوف دانسته می نویسد : « تمایز و فرق بین تصوف و عرفان مذهبی از مسائل خود این آیین به شمار می رفت.»[19] در این صورت اگر محققانی با پی بردن به این حالت تصوف موضوع « فرق بین تصوف و عرفان » را تعقیب کنند گناهی نابخشودنی مرتکب نشده اند که سزاوار تندی و پرخاش باشند .[20]

سوم : اینکه « عرفان » را پسوند تصوف قرار دادن و با توجیهاتی آن را عین تصوف شناساندن از جمله اقدامات امثال نویسنده ی « در آمدی بر آیین تصوف » است که متمایل به بسط و ترویج و همه جایی شدن تصوف هستند . او می نویسد : « ما در اینجا صفت « عرفانی » را برای تعیین و تشخیص آن بر می گزینیم تا تصوف را از جنبه ساده ی مذهبی اسلامی متمایز و مشخص سازیم».[21]

دیگری که با کوشش فراوان سعی داشته است به هر کیفیتی شده تاریخ قدمت تصوف را به بلندای عمر اسلام برساند و کوشیده اصالت آن را اسلامی محض بداند ،‌جمعی از صحابه ی کبار را نخستین صوفیان بشناساند ،‌بدون ارائه مدرکی یا اقامه ی دلیلی محققانه نوشته است تصوف در افعال و احوال پیامبر اکرم ،‌آیات و اخبار معصومین ظهور یافته است [22] و مدعی هستند که «معنویت و باطن دین رد تاریخ اسلام به نام و عنوان تصوف و عرفان رایج شده و سالک و عالم بالله را در تاریخ اسلام به نام صوفی و عارف خوانده اند»[23] این بافته شده است تا مدعی شوند: «سیر تصوف در عالم اسلام به صورت سلاسل فقر و تصوف ظاهر شده که در حقیقت مبیّن رشته و سلسله اجاره ی مشایخ طریق عرفانی می باشد »[24] ملاحظه کنید همان طور که متذکر شدیم این نوشتن ها یا گفتن ها فقط به لحاظ این است که امثال جناب سلطان حسین تابنده رضا علیشاه بگویند : « حقیقت تشیع نزد ماست»[25]و معنویت باطنی اسلام را به خود اختصاص دهند . شاید، ‌بلکه به طور حتم به لحاظ همین دارایی معنوی بوده که شیخ محمد حسن بیچاره [26] گنابادی در اجازه ای که برای شیخ فرقه اش عباسعلی کیوان قزوینی منصور علی می نویسد مدعی می شود: «جز اتصال به فقیر به صراط المستقیم هدایت راهی نیست .»[27] وای کاش به همین ها اکتفا میشد که نشد نور علی بیچاره گنابادی می نویسد :« کامل هر زمان [رئیس فرقه ] اولی از جمیع انبیاء و اولیاست.»[28]

اینگونه ادعا ها که در ولایت نامه ی ملاسلطان علی گنابادی هم دیده می شود انسان را به یاد ادعاهای سید علی محمد باب می اندازد ،‌در نامه ای به محمد شاه قاجار می نویسد :« خدا را شاهد می گیرم به اینکه وحدانیت و نبوت حبیب او و ولایت خلفای رسول او ظاهر نمی شود مگر به مرآت چهارم که پرتوی از سه مرآت قبلی است»[29] یعنی توحید و نبوت و امامت ظاهر نمی شود مگر به سید علی محمد که خود را مرآت چهارم قلمداد می کند .

یا سید کاظم رشتی استاد سید علی محمد باب، استادش شیخ احمد احسائی برپا کننده ی فتنه ی شیخیه را مظهر اسم آسمانی حضرت محمد( احمد ) و جلوه گاه آن نام مبارک معرفی می کند [30] و بالاخره به تقلید از قرآن [31]می گوید او قریه ی ظاهره بین امام و رعیت می باشد [32] که در اصول اعتقادی شیخیه رکن رابع [33]نام دارد و سید علی محمد باب خود را « باب معرفة‌الله » معرفی می کند [34] این ادعا را با کلام شیخ محمد حسن گنابادی مدعی « صالح علیشاه » که می گوید « جز اتصال به فقیر به صراط المستقیم هدایت راهی نیست»[35] مطابقت کنید قضاوت با خود شما .

بگذریم این تصوف که معتقدند خالص و ناب و منشأ آن در اعمال و رفتار پیامبر اکرم است، ‌باید ناب و دست نخورده باشد و به آداب و سنن خارجی آلوده نباشد . در صورتی که آقای سلطان حسین تابنده می نویسد : « ممکن است بعضی جزئیات یا اصطلاحات یا آداب صوری از بعضی مذاهب دینی یا فلسفی دیگر اقتباس شده باشد»[36] در این صورت نباید مدعی شوند «تصوف همان عنوان مقام باطن و معنویت اسلام است» [37] زیرا بنابر اعتراف خودشان تصوف از جاهای دیگر هم ابرو کسب کرده است .

دیگری آنجا که می خواهد تصوف را ترویج کند و صوفی بتراشد به جوانی انگلیسی غیر مسلمان می گوید :« اگر آرزوی داری مثل یک انسان واقعی زندگی کنی و دیگران را نیز به عشق راهبر شوی اول باید در عشق بمیری ؛‌به همین خاطر است که در اسلام گفته شده : بمیر پیش از آن که بمیری»[38] جوان انگلیسی می گوید : سپس او اندک اندک با هوشمندی مرا با راه صوفی که پیروان عرفان اسلامی بودند آشنا می کرد [39] خلاصه این معلم عرفان اسلامی به جوان انگلیسی که می خواهد او را به قول خودش وارد عرفان اسلامی کند می گوید :« حالا وقت ناهار است ،‌تو هم وقت داری اندکی استراحت کن ،‌کمی راکی ( نوعی مشروب الکلی قوی ) می نوشیم و بعد شاید چرتی در ساحل بزنیم . تا به حال راکی نوشیده ای ؟» پاسخ می دهد : «خیر حتی نمی دانم چه هست » ،‌« چشمانش برق زد و رقص کوتاهی روی فرش کرد ،‌با بازوان گشاده و دستها و انگشتهای در حال حرکت ة چون رقاصه های هندی معابد چند بار چرخ زد . گفت : اینجا فقط مردها می رقصند شاید من تو توهم با هم برقصیم ،‌اما تو زیادی انگلیسی هستی و چه بسا فکرهای بد بکنی ! از خنده به ریسه افتاد ،‌بعد درحالی که سعی می کرد جلوی خنده ی خود را بگیرد، ‌مرا در آغوش گرفت . گفت : نگران نباش،‌ خیلی چیزها باید یاد بگیری،‌ و رقص هم برایت خوب است»[40] سپس با فریاد یک بطر « راکی » خواست [41]و خلاصه طالب عرفان اسلامی با احتیاط جرعه ی بزرگی می نوشد می گوید : « وحشتناک بود ! گلویم را سوزاند ،‌گردنم به ارتعاش در آمد و زبان در دهانم کرخت شد . سعی کردم تبسم کنم امّا فکّم چنان قفل شده بود که انگار از مطب دندانپزشک آمده ام ،‌امر کرد : بنوش ،‌ این دفعه لاجرعه . این دیگر چه جور تعلیم معنویاتی ؟»[42] بگذارید کار نوشتن که به اینجا رسید با نقل دو مطلب جالبِ توجه از فاضل و محقق نادر الوجود معاصر جناب منوچهر صدوقی معروف به «سها » این بخش را به اتمام ببریم .

اول : « تصوف نیز همچون سائر تأسیسات و صوفیه نیز همانند سائر آدمیان به دور از انواع نقائص نمی بوده است و نمی بوده اند»[43]

دوم : « از قدیم الایام و بعضاً برخی از خواص نیز که لابد کار آنان از سر توسع و بل که تجوز می بوده است به میان دو عنوان عرفان و تصوف خلط کرده اند و این خلط به اعصار اخیر صورت خطا یافته است و بدان انجامیده است که عامه ناس آن – عرفان و تصوف – از مترادفات انگارند» ‌« به حالی که به مقام تدقیق به میانه ی آن دو تفاوت از زمین تا آسمان است».[44]

ای کاش همه و همهی کسانی که با تصوف آشنایند و می خواهند به حقیقتی مهمّ دست یابند ادامه موضوع دلنشین فوق را در همین رساله از نظر می گذراندند و علت نظریه « عرفان من حیث هو عرفان هیچ صدقی بر تصوف من حیث هو تصوف نمی دارد»[45] را می دانستند.

امام کمال الدین ابی الفضل جعفربن ثعلب مصری هم معتقد است :« اسم صوفی بعد از پیامبر و صحابه و تابعین و اتباع تابعین حادث شده است.»[46]

 

پی نوشت ها

[1] - نقد صوفی : 213 .

[2] - درآمدی بر عرفان اسلامی :54 .

[3] - از ابتکارات کیوان فزوینی.

[4] - در آمدی بر عرفان اسلامی از آقای محسن اراکی : 37 .

[5] - همان مأخذ : 53 .

[6] - تصوف چیست ؟ از مارتین لینگز ترجمه علی مهدی زاده : 16 .

[7] - همان مأخذ :‌17 .

[8] - همان مأخذ : 12 .

[9] - همان مأخذ :‌45 .

[10] - در آمدی بر آیین تصوف ترجمه دکتر یعفوب آژند: 10 .

[11] - مأخذ قبل : 13 .

[12] - همان أخذ : 11 .

[13] - همان مأخذ : 14 .

[14] همان مأخذ : 15 .

[15] - همان مأخذ : 15 .

[16] - همان مأخذ : 43 .

[17] - همان مأخذ : 12 .

[18] - همان مأخذ : 16 .

[19] - همان مأخذ : 21 .

[20] - گشایش راز از ابوالحسن پریشان زاده : گنابادی از صفحه 5 به بعد .

[21] در آمدی بر آیین تصوف :17 .

[22] - خورشید تابنده از علی آقا محبوب علیشاه :‌18 .

[23] - همان مأخذ : 18 .

[24] - همان أخذ : 21 .

- [25] رساله باب ولایت از سید هبة‌الله جذبی : 120 .

[26] - بیجاره فامیلی ایشان است ،‌گویا زمان آقای سلطان حسین تابنده یا قبل از ایشان به « بابنده » تغییر پیدا کرد .

[27] - نامه ها ی صالح : 17 .

[28] - صالحیه نوشته نور علی گنابادی : 173 چاپ دوم .

[29] - مطلع الانوار عربی شوقی افندی : 199 و رحیق مختوم : 130 .

[30] - رساله شرح آیة‌الکرسی : 87 .

[31] - سبا: 18 .

[32] - رساله شرح آیة‌الکرسی : 23-31 .

[33] - خدا ،‌پیامبر ،‌امام ،‌رکن رابع .

[34] - تلخیص تاریخ نبیل از عبدالحمید اشراع خاوری : 82 .

[35] - نامه های صالح : 17 .

[36] - همان مأخذ : 18 به نقل از رساله رفع شبهات : 36 .

[37] - خورشید تابنده : 19 .

[38] - آخرین حجاب : از رشاد فیلد ترجمه مریم بیات :152 .

[39] - همان مأخذ : 23 .

[40] - همان مأخذ : 98 .

[41] - همان مأخد : 99 .

[42] - همان مأخذ : 99-100 .

[43] - دو رساله در تاریخ جدید تصوف ایران :8 .

[44] - همان مأخذ : 9 .

[45] - همان مأخذ :13 .

[46] - الموفی بمعرفة‌التصوف و الصوفی :48


مجلــه ی نورالصــادق، شمــاره ی 12

خواندن 417 دفعه
Share this article

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

آيت الله حاج شيخ علي صافي اصفهاني(سرپرست مجموعه ي دارالصادق اصفهان)

مؤسسه دارالصادق (عليه السلام) با قاطعيت تمام اعلام مي کند که يکي از اهداف اين مؤسسه مبارزه فرهنگي با انحراف و منحرف و با بدعت ها و پاسداري قاطع از مکتب نوراني اهل بيت(عليهم السلام) است و تنها به قرآن و عترت تکيه دارد و از آنها کمک مي گيرد و لاغير، لذا در اين راه مقدس هيچگونه ترس و واهمه اي به خود راه نمي دهد و...

ادامه مطلب...

تماس با ما

home-icon- اصفهان، چهارراه عسگریه ، خیابان صغیر اصفهانی ، ابتدای کوچه لاله ، پلاک 70 ، دارالصادق اصفهان

 telephone  32317981 ، 03132317982  

 

   linkdin2  googleplus22  telegram4  twitter2  instagram2  facebook2

 

آمار بازدید کنندگان

امروز809
دیروز1355
این هفته3503
این ماه20911
جمع بازدیدها869844

1397-08-30
Top