صراط مستقیم / سخنرانی آیت الله حاج سید حسن فقیه امامی (ره)

صراط مستقیم

سخنرانی آیت الله حاج سید حسن فقیه امامی (ره)

 

بارالها در این هنگام و برای همیشه ولی امرت امام زمان حجة بن الحسن را که درودهایت بر او و پدرانش باد سرپرست و نگهدار و رهبر و یاور و رهنما و نگهبان باش، تا گیتی را به فرمان او آوری و تا دیر زمان بهره مندش گردانی

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
و لا حول و لا قوة الاّ بالله العلی العظیم، حسبناالله و نعم الوكیل نعم المولی و نعم النّصیر. رب إشرح لی صدری و یّسرلی امری و احلل عقدهً من لسانی، یفقهوا قولی. والصلوه والسلام علی اشرف السفراء المقربین حبیب اله العالمین و شفیع المذنبین ابی القاسم محمدصلی الله علیه و آله و سلم، واللعن الدائم علی اعدائهم و مخالفیهم و معاندیهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین


هدیه به محضر مبارک بقیة الله الأعظم إمام منتظر حجة بن الحسن المهدی، صلوات بفرستید.

خطرناکترین مبارزه هایی که با مذهب شده است و می شود، مبارزاتیست که با مذهب شده است به اسم مذهب. همان طوری که اسمش را خود آنها هم گذاشته اند مذهب علیه مذهب، یعنی اگر بخواهند با مذهب مبارزه کنند، چون مذهب در أعماق جان مردم ریشه دارد و در فطرت مردم است، مبارزه با فطرت موفقیّت در آن نیست، ولی اگر موقعی که می خواهند با مذهب مبارزه کنند، رنگ مذهبی به افکار و عقائدشان بدهند، زودتر موفق می شوند.

و گروهی که به جنگ مذهب آمده اند به اسم مذهب، در درجه ی اول صوفیه بودند و هستند، که این ها چهره هایشان چهره های مذهبی است، و باذکر خدا و به اسم عرفان (که عرفان یعنی شناخت خدا) با ریشه و اساس مذاهب، مبارزه کردند.

البته گاهی با تصوف مبارزه شده است، و این ها پشت پرده رفته اند، ولی استعمارگران زمینه ها را برایشان مساعد کرده اند و می کنند و این ها به تلاش می افتند و همان أفکار صوفیانه را زنده می کنند، اما تقویت استعمار هم از تصوف به خاطر این است که استعمار خواهان ریشه کن کردن مذهب است و بهترین راه برای ریشه کن کردن این است که از راه مذهب بجنگند و مبارزه کنند. مطلبی بوده است در گذشته، در قرن های قبل، آن مسائل با یک مقدار اضافاتی باز دو مرتبه تجدید شده است، از شرق به غرب رفته است و اسمش را عوض کرده و دو مرتبه به شرق مراجعت کرده است.

اکنون توضیح می دهم توجه کنید! البته این معنی را می دانید گروهی در هر رشته ای از علوم که وارد می شوند معمولاً اختلاف در آنها ایجاد می شود، اختلاف نظریه پیدا می کنند؛ مثلاً در ادبیات، نحویّین دو دسته می شوند یک عده کوفی و یک عده بصری، خوب طبیعی است اختلاف نظر پیدا می شود، یا در ریشه های مذهبی یک عده شیعه می شوند و یک عده سنّی، متکلمین نیز دو دسته می شوند، بعضی از آنها می شوند إشاعره و بعضی معتزله.

باز فقهاء هم دو دسته می شوند، یک عده می شوند أخباری و یک عده می شوند إصولی و اصولی ها دو فرقه می شوند، یک عده از آنها مصوبه اند و یک عده دیگر مخطّئه، فلاسفه نیز دو دسته می شوند ، یک عده ی مشائی هستند و یک عده ی دیگر إشراقی .

معمولا در تمام این رشته ها اختلاف هست، که فلسفه هم از این اختلافات مبرا نیست یک عده تابع دلائل عقلی هستند که از اینها تعبیر می کنند به فلاسفه ی مشّاء. و یک عده می گویند باید از طریق إلهامات غیبی ما راه را پیدا بکنیم، و این ها را می گویند إشراقییّن. و اهل تصوف هم می گویند ما ادلّه را قبول نداریم و حاکمیت عقل را منکرند که مولوی از آن افرادی است که تابع این مکتب است.

برای این که این مطلب هم کاملاً روشن بشود، به یک مورد اشاره می کنم. او در تمثیل ید طولانی دارد، مثال می زند، می گوید:
مثل رومی ها و چینی ها، که این ها در نقاش با هم مسابقه گذاشتند، چینی ها در نقاشی ید طولانی داشتند و مسلط بودند ولی رومی ها آن تسلط را نداشتند، قرار مسابقه گذاشتند و سالنی را انتخاب کردند، نصف این سالن را در اختیار رومی ها گذاشتند و نصف دیگرش را در اختیار چینی ها و دیواری بین آنها قرار دادند، تا بعد دیوار را از وسط سالن بردارند و نقاشی ها را با هم مقایسه کنند، ببینند کدام بهتر نقاشی کرده اند، نه رومی ها می دانستند چینی ها چه می کنند و نه چینی ها می دانستند رومی ها چه می کنند، و شروع کردند هر کدام مشغول کار شدند، چینی ها زحمت فراوان کشیدند و هر چه قدرت داشتند برای یک نقاشی بسیار سطح بالا صرف کردند و رومی ها هم از این طرف مشغول بودند اما نقاشی نمی کردند و داشتند در و دیوار سالنی که در اختیارشان بود را آیینه کاری می کردند. بعد که دیوار را برداشتند تمام نقش و نگارهایی که چینی ها بر روی دیوار نقاشی کرده بودند در این آئینه ها منعکس شد بدون این که رومی ها زحمت نقاشی به خود بدهند. مولوی می گوید، انسان باید قلبش را مثل آئینه صاف کند تا انوار الهی در آن درخشش پیدا کند، این ها تابع این مسلک هستند

خوب توجه کنید، مسأله حساس است! فلاسفه که پیرو عقل بوده و برای عقل حاکمیت قائل بودند، گفتند: ممکن است عقل اشتباه بکند، انسان جایزالخطاست، ما از کجا بفهمیم این حکم عقلی صحیح است یا باطل؟ میزان می خواهد.

خلاصه با قدرت فکری ارسطو آمدند علم منطق را (که اسمش را می گذارند میزان) تدوین کردند و می گفتند اگر کسی علم منطق را رعایت کند دیگر خطا در استدلالهایش پیدا نمیشود .

حاجی سبزواری می فرماید:


قانو آلی یقی رعایته * عن خطأ الفکر و هذا غایته



تا آنجا که می فرماید:


ألّفه الحکیم رسطالیس میراث ذی القرنین القدیس
و الملهم المبتدع القدیم حق علیم منّه عظیم


او می گوید: ارسطو آمد و منطق را درست کرد، بنام علم میزان، که حق و باطل أفکار را با منطق بسنجد، کدام حق است کدام باطل .

خوب! این ها راهشان را رفتند، نوبت رسید به آقایان اهل إشراق، گفتند: ما تابع إلهامات قلبی هستیم، هرچه به قلبمان القاء شد، همان حق است آن وقت سؤال پیش آمد که به قلب من چیزی إلقاء می شود، به قلب شما خلافش إلقا می شود و به قلب یک شخص سومی مطلب دیگری القاء می شود، ممکن است به تعداد نفرات مختلف، إلقاءات مختلف باشد و ده رقم إلقاء بشود، کدامشان حق است؟ این ها باید یکی از سه جواب را بدهند، یا بگویند تمام آنچه که به قلب القاء می شود باطل است، که اگر این را بگویند باید سفره ی مکتبشان را برچینند و دیگر نمی توانند ادعا کنند که ما تابع إلقاءات قلبی هستیم، چون همه اش باطل است، یا باید بگویند بعضی از آن درست است و بعضی از آن باطل.

اگر بخواهند بگویند بعضی درست است و بعضی باطل، می گوئیم: خوب میزانش چیست؟ این ها فکر نکردند که میزان حق و باطل آن چیست؟ آنها مثل فلاسفه، نیامدند و یک علمی را ابداع کنند که بتوانند بین القاءات حق و باطل را تشخیص بدهند، لذا یک راه دیگر برای آنها ماند و آن راه این بود که بگویند هر چه به قلب هر کس خطور کرد حق است.

آن که به قلبش خطور پیدا کرده خدا بپرستد حق است، و آن که به قلبش خطور کرده مسیحی باشد حق است، و آن که به قلبش خطور کرده یهودی باشد حق است، و آنکه به قلبش خطور کرده بت بپرستد حق است، آن که به قلبش خطور کرده گوساله بپرستد حق است. آن که بودائی است، حق است آنکه گبر است، او حق است. یعنی هر که هر عقیده و هر فکری به قلبش القاء شد، این می شود حق.

آن وقت در این جا چند اسم می شود برایش گذاشت : یکی «کثرت گرائی» در «مقابل بنیادگرائی»، بنیادگرائی می گوید: یک راه حق است و بقیه اش باطل است، ولی کثرت گرائی می گوید : همه اش حق است. می خواهی سنی باش، می خواهی شیعه باش. می خواهی زیدی باش، می خواهی اسماعیلی. می خواهی حنفی باش، می خواهی مالکی یا حنبلی هرراهی که دلت می خواهد برو!

اسم دیگری که دارد، باید بگوئیم : «تساهل دینی» ، یعنی بی قیدی، هر چه شد، شد؛ مقید به مسلک و مذهب خاصی نیست، این اسمش تساهل دینی است.

اسم دیگر آن، «همه دینی» است، آنها اول معتقد به همه خدائی هستند بعد هم معتقد می شوند به همه دینی.

همه چیز را می گویند خداست، و هر دینی را هم می گویند بر حق است. حد و مرز ندارد، که در نتیجه یعنی هیچ! همه یعنی هیچکدام!

کما این که، ابن عربی و همه ی پیروانش در حرفهایشان می گویند: هیچ!!

خیلی جالب است، این ها مسائل مهمی است. اکنون من عین عبارات ابن عربی را برایتان می خوانم، توجه کنید، ببینید بالاخره همه دینی و کثرت گرائی منتهی می شود به هیچ دینی و بی دینی.

ابن عربی اشعاری دارد، می گوید:


لقد کنت قبل الیوم أنکرت صاحبی إذا لم یکن دینی الی دینه دان


جلوترها کسانی که همنشین من بودند، اگر دین دیگری داشتند، من انکار می کردم، مثلاً اگر شیعه بودم او سنّی بود، من او را رد می کردم.


و أصبح قلبی قابلاً کلّ صورة فمرعی لغزلان و دیراً لرهبان


او می گوید: امروز دیگر عقیده ام عوض شده، هر صورتی که به قلب من القاء بشود، می پذیرم و قلب من، هم یک بیشه ایست که آهوها در آن زندگی می کنند، و هم یک دیری است که مسیحی ها در آن عبادت می کنند.


و معبد أوثان و کعبة طائف و ألواح توراة و مصحف قرآن


می گوید الان قلب من معبد بت هاست، یعنی دل من، هم بتکده است و هم کعبه برای کسانی که طواف می کنند، سینه ی من، هم صفحاتیست از تورات و هم اوراقیست از قرآن، همه چیز یکیست، فرقی نمی کند.


أدین بدین الحب کیف توجّهت رکائبه فالحبّ دینی و إیمانی


تنها چیزی که برای من مطرح است، عشق و محبت است این ها و بقیه اش حرف است، خدا و بت و کعبه و بتخانه و قرآن و تورات و انجیل و ... این ها مطرح نیست. این نظر یک شخصیت بزرگ عرفانی که صیت و شهرتش جهان گیر است.

عبارت دیگری از ابن عربی نقل می کنند که عبارتی عجیب است. می گوید: «من أراد العثور علی هذه الحکمة الإلیاسیّة» هر کسی که مایل است آگاهی بر حکمت الیاسی پیدا بکند، «فلینزل من حکم عقله الی شهوته» می باید حکم عقل را بگذارد کنار، بیاید به طرف دل، خواهش عقل چیست؟ یعنی هر چه دلت می خواهد، «لیکون حیواناً مطلقاً» تا بشوی یک حیوان یک دست، «یکشف ما تکشفه کلّ دابّه» هر چه را هر جنبنده ای دریافت کرد تو هم دریافت می کنی، عقل را کنار بگذار.

این ها آمدند به جنگ عقل، اول عقل را محکم کوبیدند که کسی یک وقت با قدرت عقل این ها را محکوم نکند، بعد هم پیروی از کثرت دینی را دنبال کردند.
و اما چند نکته است که این ها در مبارزه با عقل دارند.

مولوی عقل را بی اعتبار کرده است، می گوید:

پای إستدلالیان چوبین بود پای چوبین، سخت بی تمکین بود


یعنی این ها که استدلال عقلی می کنند، مثل آدم هایی هستند که پایشان پای چوبی است، پای اصلی نیست. پای چوبی هم که اعتبار ندارد، پس دلائل عقلی هم اعتبار ندارد. و جالب این ست خود جناب مولوی در همین شعر یک استدلال عقلی کرده است. اصلاً خود این شعر یک استدلال منطقیست، می گوید: پای استدلالیان چوبی بود (صغری)، پای چوبین سخت بی تمکین بود(کبری) پس پای استدلالیان بی تمکین بود (نتیجه).

بنده ی خدا، شما که با عقل مبارزه می کنی خودت صغری و کبری می چینی و شکل اول تشکیل می دهی و استدلال می کنی، پس این شعر هم به قول خودت بی اعتبار است.

از آن طرف توهین می کند به مقام عقل، می گوید:


هم مزاج خر شداست این عقل پست فکرش اینکه، چون علف آرد به دست


عقل را تشبیه می کند به خر، و آن هم می گوید عقل پست، و آن هم که می گوید عقلی که همیشه به فکر علف است. حال این کدام عقلی است که به فکر علف است، محل بحث است، که اصلاً روی چه حسابی این مطلب گفته شده است، سعدی می گوید:
زآنگه که عشق دست تطاول دراز کرد معلوم شد که عقل ندارد کفایتی

می گوید: اصلاً عقل کفایتی ندارد. سنائی می گوید:


چند از عقل ترّهات انگیز چند از این طبع و چرخ رنگ آمیز
که عقل را می گوید: منشأ ترّهات و حرفهای بیهوده است.


شاه نعمت الله ولی می گوید:


عاشق شو و عقل را رها کن کز عقل دنی، وفا نیابی



این تعبیراتسیت که آنها دارند. پس عقل را محکوم می کنند، که یک وقت کسی با عقل به جنگ این ها نرود. ما هم حرف می شنویم، الا این که می خواهیم با این ها مبارزه کنیم و از استدلالهای عقلی هم استفاده نمی کنیم.

اما ما هم راهمان برای مبارزه ی با این فرقه ی ضاله از یک راه دیگریست که حالا به آن ـ انشاءالله ـ می رسیم

آنها می گویند که اصلاً مذهب مطرح نیست، ملای رومی در اشعارش می گوید:


از کفر و از اسلام برون، صحراییست ما را به میان آن فضا، سودائیست
عارف چو بدان رسید، سر را بنهد نه کفر نه اسلام، نه آنجا، جائیست


اصولاً بحث کفر و اسلام در مقام عرفان مطرح نیست. آدم عارف دیگر برایش مطرح نیست که این یهودی است یا مسیحی است یا بت پرست.

خیلی عجیب است!! موقعی که شرح فصوص را می خوانیم، می گوید: اصلا جناب موسی که اعتراض کرد به برادش هارون، که چرا گذاشتی این ها گوساله بپرستند، نمی خواست بگوید که گوساله را نمی توانند بپرستند، بلکه می خواست بگوید چرا نگذاشتی اینها گوساله را به عنوان خدا پرستش کنند!! خیلی حرف است، انسان مبهوت می شود از این سبک تفکری که به اسم دین و عرفان مطرح می شود. حافظ می گوید:

همه کس طالب یارند، چه هوشیار و چه مست همه جا خانه ی عشق است، چه مسجد، چه کنشت
می گوید: ما کاری نداریم اینجا که می رویم مسجد است یا مرکزی است که کفار در آن عبادت می کنند، یعنی برای ما تفاوت نمی کند. مسجد و کلیسا فرقی نمی کند. شبستری در گلشن راز می گوید:
چوبرخیزد تو را این پرده از پیش نماند دین و آئین، مذهب و کیش
پرده ها که برداشته شود، کیش و مذهب مطرح نیست.

مسلمان گربدانستی که بت چیست بدانستی که دین در بت پرستیست
اگر مسلمان ها می دانستند ، بت یعنی چه، می فهمیدند که اگر دین می خواهندباید بروند بت پرستی کنند

منصور حلاج قبله ی عارفان (که توقیع از جانب حضرت بقیة الله در مذمت و لعنش رسیده است) می گوید : اکنون که پنجاه ساله هستم، تابحال هیچ مذهب نگرفته ام. صریح می گوید: پنجاه سال دارم و هنوز هیچ مذهبی را انتخاب نکرده ام . پس همه دینی یعنی هیچ دینی.
منتها اول همه ی ادیان را مطرح می کنند، مانند ابن عربی، بعد هم خبری جائی نیست.

دین کی؟ آئین کی؟ مذهب کجا؟ این حرفها مطرح نیست، همه باهم برادرند و برابرند. و ابن روزبهان (که متأسفانه اصفهانی و از ناصبی های درجه یک بوده است و مرحوم قاضی نورالله از او تعبیر می کند به زبّال اصفهانی) در کتابی به نام «عبهر العاشقین» می گوید: کفر و دین از سرای عشق محجوب است. یعنی وقتی که انسان افتاد در وادی عشق، دیگر کفر و دین برایش مطرح نیست. این تعبیر هم از ایشان است.

البته از زمان ابن عربی و حلاج، از آن دوران که مکتب تصوف پاگرفته، این حرفها مطرح بوده است، می باید هم مطرح باشد .

عرض کردم، آنهایی که اشراقی مسلکند، آنهایی که نمی توانند بگویند تمام افکاری که به قلب القا می شود باطل است و نمی توانند بگویند بعضی از آن حق است و بعضی دیگر باطل، چون از آنها سؤال می شود تمایزشان به چیست؟ ناچارند بگویند، به قلب هرکس هرچه القاء می شود، می خواهد بت پرستی باشد، می خواهد اسلام باشد، می خواهد یهودی گری، این ها برحق است.

این مکتب را شرق آرام آرام به غرب رفت و طرفدارانی پیدا کرد. می دانید، غرب بستر بی دینی است، بستر ضدمذهب است. تخمدان کفر است. آنها خودشان لاابالی گری را دوست دارند، آزادی مطلق را دوست دارند، کشورهای شرقی را هم به آزادی و لاابالی گری دعوت می کنند و بهترین مکتبی که درس لاابالی گری به این ها می دهد، مکتب تصوف است.

تصوف با این توجیهی که من عرض کردم به غرب رفت و طرفدارانی پیدا کرد، و در مکتب تصوف وقتی انسان به کمال رسید تکلیف هم ساقط است، دیگر هیچ! نه نماز، نه روزه، نه حج، نه زکات، تکلیف به کلی ساقط می شود. می گوییم : چرا تکلیف ساقط است؟ می گویند: کسی که دیوانه می شود دیگر تکلیف ندارد.

سؤال: آقایان متصوفه، شما که می گویید اگر آدمی به مقام بلند و والای عرفانی رسید، دیگر می شود دیوانه و تکلیف ندارد،آیا می شود سر سفره ی یک دیوانه نشست و اموالش را خورد؟

چطور برای وقتی که می خواهد نماز بخواند، می گویید: دیوانه است تکلیف ندارد، ولی وقتی سفره می اندازد، آنهام سفره های رنگین، می روید سر سفره اش غذایش را می خوید!! این که دیوانه است. در عبادت کردن خدا، دیوانه است تکلیف ندارد، ولی در مسائل مادی ودر شکم پرستی از أعقل عقلاست، می شود رفت و سورش را خورد.

خوب، تکلیف که نیست دین هم که هر چه دلت بخواهد، هر راهی که می خواهی بروی برو، و این را گفتند: «کثرت گرائی تصوف» و گفتند : «پلورالیسم»

یک دانشمند غربی هم پیدا شد و کتابی نوشت به اسم «به سوی یک الهیات چند دینی» و این آدم به اسم پروفسور ریچارد گلینز (رئیس دپارتمان تحقیقات دینی دانشگاه استرلینگ)، بعد از نوشتن این کتاب یک مقاله مفصل که محصول کتابش بود، نوشت و این مقاله در دنیا پخش شد، آن وقت صوفی های ایران خودمان و روشن فکر مآبهای غربزده ی بی دین این را برداشتند و ترجمه کردند اسنش را چه بگذارند؟ «صراطهای مستقیم»

ما یک راه مستقیم داریم و او می گوید: صراط های مستقیم، به هر کانالی می خواهی برو، راه مستقیم است، یعنی موضع گیری در مقابل صریح قرآن.

تمام قرآن در سوره ی حمد خلاصه می شود و سوره حمد قسمت معظمش کفر ستیزی است «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ، اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ، صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيرِْ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ» خدا سه صراط را معرفی می کند: اول صراط مستقیم، دوم صراط مغضوب علیهم، سوم صراط ضالّین. این نمازگزار خدا می خواهد، خدا یک راه را به آنان نشان بده که آن صراط الذین انعمت علیهم باشد، و آن دو راه دیگر مستقیم نیست، من نمی خواهم.این در متن قرآن است ولی شما می گویی صراط های مستقیم، این درست موضع گیری در مقابل قرآن است. مغضوب علیهم یهودی اند، و ضالین مسیحی گری است. اسلام صراط مستقیم است.

ما می گوئیم فقط اسلام «و من یبتغ غیرالاسلام دینّا یقبل منه»، چطور در مقابل صریح قرآن که آن همه کفر ستیزی دارد، آن همه از بت ها مذمت می کند، و آنها را تهدید به عذاب الهی می کند، موضع گیری می کنید؟ اصلا فلسفه بعثت انبیاء با صراط های انحرافی و هدایت کردن مردم به سوی صراط مستقیم است .

با تمام این ها مبارزه کردن! و این حقایق را زیر پا گذاشتن! ای بی انصافها! مقابل قرآن!

قرآن مناظره های ابراهیم با نمرود را نقل می کند، مناظره های حضرت موسی با فرعون را نقل می کند. اگر قرار است تمام صراطها صراط مستقیم باشد، ما به ابراهیم اعتراض می کنیم، توچکار داشتی با نمرود؟چرا محاجه با نمرود کردی؟ به موسی اعتراض می کنیم، می گوئیم چرا با فرعون مبارزه و محاجه نمودی؟ همان طور که مولوی به موسی اعتراض می کند، با یک داستان عجیب و غریب:
دید موسی یک شبانی را به راه کو همی گفت ای خدا و ای إله

که همین را سند کرده اند.

این آقایان از یک طرف می گویند: کسی که در مشرب اشراق وارد شد، و قرار شد پیرو تکثّر دینی باشد، قول أحدی برایش حجت نیست همان طوری که در متن مقاله شان نوشته اند، دو ورق که می زنی؛ می گوید: قول مثنوی حجت است. یک بام و دو هوا! حواستان کجاست؟

خود شما می گویید قول أحدی حجّت نیست، فقط إشراقات و إلهامات قلبی. دو صفحه بعد چطور قول مثنوی حجت می شود؟! این «دید موسی یک شبانی را به راه» که مولوی نقل کرده، سندش کجاست، مأخذش چیست؟ در کدام کتاب آسمانی و در کدام روایت متواتره است، که یک سند محکم برای تکثّر دینی شده، است؟ این معقول است که یک شبانی را که دارد بیراه می رود و خدا را دارای دست و پا می داند، موسی هدایتش نکند؟ بگذارد برود و همین طور به راه کجش ادامه بدهد؟ پس فلسفه بعثت انبیاء چیست؟ این مزخرفات یعنی چه؟!

می گویند ما تکثّر دینی را مطرح می کنیم بخاطر این که بین مردم دنیا صلح و صفا و یگانگی بشود، عجب! یک تعبیر راجع به عقل دارد، یک تعبیر راجع به عشق، می گوید: عقل، کثرت اندیش است،ولی عشق، وحدت کیش؛ یعنی آنهایی که تابع عشق بودند، اختلاف نداشتند؟!

یکی از اختلافات ریشه دار عجب در ایران خودمان، که هنوز هم سر و صدایش هست دعوای حیدری و نعمتی بود. دو نفر از عرفای بزرگ، شاه حیدر و شاه نعمت الله ولی بود، یک عده از ایرانی ها در مکتب عرفان، تابع شاه حیدر بودند، یک عده تابع شاه نعمت الله ولی، شاه عباس هم هر وقت می خواست تفریح کند، یک گروه از این ها را می آورد، یک گروه از آنها را، و در قزوین به جنگ می انداخت، دعوا می کردند، در سراسر ایران هم مخصوصاً در اصفهان این نزاع بودو نزاع عجیبی بود (حیدری و نعمتی)، حتی علامتهایشان با هم فرق می کرد. اینست عشق وحدت کیش!

این همه فرقه گرایی که در تصوف است در کدام مکتی می توانید پیدا بکنید؟ قادریه، ذهبیه، نعمت اللهی، خاکساریه، و... به تعداد نفوس متصوفه، فرقه گرائیست. شما که می خواهید وحدت درست کنید پس چرا هر کدامتان یک راهی می روید؟! ای کسانی که تابع عشق وحدت کیشید ، و عقل کثرت اندیش را کنار می گذارید و می روید سراغ عشق، آن وقت اینست وحدتتان! این جور وحدت درست می کنید! و آن هم با استناد به یک حرف های مزخرف لا یعنی .

می گوید: «اگر قرار باشد که تمام مردم دنیا منحرف باشند به جز شیعه اثنی عشری، پس این اسم الهادی چطور می شود؟ خدا مگر هادی نیست؟

بنده ی خدا، صفت الهادی را دیدی و صفت المضّل خدا را ندیدی. «یهدی به کثیراً و یضّل به کثیرا» قرآن هدایت گر است و مضلّ، آن وقت صفت الهادی را می بینی و صفت المضّلش را نمی بینی این حرفها جیست؟ حرفهای بیهوده و بی مأخذ! همین طور روی هوا، پایش روی هیچ جائی بند نیست! محصول این مقاله چیست؟ من محصول این مقاله را می خوانم، قضاوت را می گذارم با خود شما.

البته وقتی محصول مقاله را خواندم، انبیاء باید سفره شان را جمع کنند! علماء باید سفره شان را جمع کنند! تمام کسانی که رسمیت رهبری دینی دارند باید سفره هایشان را جمع کنند! خود این آقایانی که این مقاله ها را می نویسند برای ارشاد مردم ـ به عقیده خودشان ـ باید سفره شان را جمع کنند.

شما اگر همه طریق ها را حق می دانی، راه خود را بروید، چرا مقاله برای انحراف مردم می نویسید؟! مگر شما این مقاله ها را نوشته اید برای کی؟ می خواهید بیاید یک عده از دانشجوها و جوانهای مسلمان را منحرف کنید؟ چکارشان دارید؟ این راه انحرافی که دارند می روند ، می روند. یا مسلمانند یا گبرند یا مسیحیند یا یهودیند. مگر شما همه ی این ها را حق نمی دانید؟ پس چرا چوب می کنید لای چرخ برای جوان ها و افکارشان را به هم می ریزید؟! بگذارید بروند، شما چکاره اید؟ شما را چه کسی می گوید مقاله بنویسید؟ چه کسی می گوید مقاله های غربی را نشخوار کنید؟ شما را چه کسی می گوید حرفهای حلاج و ابن عربی و غیر هم را نشخوار کنید؟ عبارت را می خوانم و عرایضم را خلاصه می کنم، عبارت خطرناک و عجیب، که در نهایت منجر به کفر و لاابالی گریست، خدا به جوان های این مملکت رحم کند از این عناصر خطرناک و مزدوری که این جور سم پاشی می کنند و افکار جوان های ما را از بین می برند. قضاوت با شماست: «نه تشیع اسلام خالص و حق محض است، نه تسنن (گرچه پیروان این دو طریقه هر کدام در حق خود چنان خود رأیی دارند).

]یعنی هر کدام می گویند ما حقیم و دیگران باطلند[ نه أشعریّت حق مطلق است نه إعتزالیّت، نه فقه مالکی نه فقه جعفری ، نه تفسیر فخررازی نه تفسیر طباطبائی، نه زیدیّه و نه وهابیه. نه همه مسلمانان در خدا شناسی و پرستششان عاری و برّی از شرکند،]یعنی این هایی که دم از اسلام می زنند مشرکند[ و نه همه ی مسیحیان درک دینی شان شرک آلود است. ]پس آنها شرک ندارند و ما مشرکیم[ دنیا را هویت های ناخالص پر کرده اند، و چنان نیست که یک سو حق صریح خالص نشسته باشد. و سوی دیگر ناحق غلیظ خالص»[1] این بر خلاف صریح قرآن است که «ماذا بعد الحق الاّ الضلال» حق در مقابلش ضلالست و یک حق بیشتر نیست بقیه اش همه ضلالت است. یک روایت هم عرض می کنم، روایت متواتره، شیعه و سنّی این روایت را نقل کرده اند، که از نظر اعتبارش بحثی نیست.

از مولا امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام، نقل می کند: «قال سمعت رسول اللهصلی الله علیه و آله و سلم» شنیدم از پیامبر اسلام که فرمود: «انّ امّة موسی افترقت بعده علی احدی و سبعین فرقة» بعد از موسی یهودی ها هفتاد و یک فرقه شدند «فرقه منها ناجیة» فقط یک فرقه اهل نجاتند «وسبعون فی النار» و هفتاد فرقه در آتش «و افترقت امّة عیسی بعده علی اثنین و سبعین فرقة» بعد از حضرت عیسی هم، شدند هفتاد و دو فرقه «فرقة منها ناجیة» یک فرقه اهل نجات هستند «و أحد و سبعون فی النار» و هفتاد و یک فرقه در آتش. «و ان امتی ستفترق بعدی علی ثلاثة و سبعین فرقه»امت من هفتاد و سه فرقه می شوند «فرقه منها ناجیة و اثنتان و سبعون فی النار» یک فرقه اهل نجاتند و هفتاد و دو فرقه ضالّ و مضلّ و گمراهند. این حرف رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است، و این حرفی که آقایان می زنند مخالف صریح قرآن و مخالف صریح روایت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است.

اول بحث عرض کردم، ما با عقل به جنگ این آقایان نمی آئیم تا عقل ما را تخطئه کنند، ما با قرآن (که برهان قاطع است و شفای هر بیماری اعم از اعتقادی و قلبی و اخلاقیست) و روایات مسلمه رسول خدا به جنگ این ها می آییم. ما می باید یا این ها را بگیریم و پیغمبر خدا را کنار بگذاریم و بگوئیم همه این ها بیهوده است. و یا خدا و رسول را بگریم و این ها را از صحنه اسلام بیرونشان کنیم. بگوئیم ما مسلمانیم و کاری با شما نداریم، شما هر چه می خواهی باش. مسلمان تابع قرآن است، مسلمان تابع رسول الله است، رسول خدا می فرمایند: یک فرقه حقند، بقیه باطلند و شما می گوئید همه حقند. یا شما راست می گویئد یا پیغمبرو اختیار با شماست هر کدام را می خواهید انتخاب کنید.

خیلی معذرت می خواهم، حرف زیاد است و ما یک مقدار مختصرش را عرض کردیم بقیه را در فرصت دیگری انشاءالله.

و صل الله علی محمد و آل محمد. اللهم اغفر ذنوبنا والدینا و لمن له حق علینا اللهم اقض حوائجنا واکف مهماتنا اللهم أید امام زماننا و عجل فی فرجه و ظهوره، و جعلنا من اعوانه و انصاره. اللهم أیّد علمائنا الربانییّن لا سیما المنظورین منهم.

بجاه محمد و آله
اعوذبالله من الشیطان الرجیم
و لا حول و لاقوة الا بالله العلی العظیم، حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی نعم النصیر. رب إشرح لی صدری و یّسر لی أمری و أحلل عقدة من لسانی ، یفقهوا قولی.
والصلوةو السلام علی إشرف السفراء المقرّبین حبیب إله العالمین و شفیع المذنبین أبی القاسم محمد، صلی الله علیه و آله و سلم ، واللعن الدائم علی أعدائهم و مخالفیهم و معاندیهم أجمعین من الان الی قیام یوم الدین

هدیه به محضر مبارک بقیة اله الأعظم إمام منتظر حجة بن الحسن المهدی، صلوات بفرستید.

چند مطلب هست که این ها را آقایان یادداشت کنند تا میزان بحث محفوظ باشد. بحث ما یک بحث قرآنی محض است، یک آیه داریم

« هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى‏ وَ دِينِ الْحَقّ‏ِ لِيُظْهِرَهُ عَلىَ الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»[2]

ترجمه ی تحت اللفظی این آیه این است که خداوند همان کسی است که رسول خودش را فرستاد، که این رسول مردم را هدایت کند و خدا دین حق را هم به وسیله این پیغمبر به مردم ابلاغ کرد. بنابراین، دینی که پیغمبر اسلام ابلاغ کرده است، دین اسلام است و این دین طبق تعبیر قرآن، دین حق است.

چرا خداوند پیامبر اسلام را فرستاد؟ و یا دین حق را فرستاد؟ ((لیظهره علی الدّین كله)) یعنی برای این که این دین را بر تمام ادیان دیگر غلبه دهد و لو این که مشرکین هم ناراحت بشوند.

((لیظهره علی الدّین كله)) الف و لام دین، الف و لام جنس است و با کلمه کل مؤکد شده است.

دو نکته در اینجا برای ما قابل توجه است، نکته اول این که این دین، دین حق است، کامل هم هست دیگر احتیاجی به مکمل ندارد، « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتمَْمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتىِ وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْاسْلَامَ دِينًا»[3] بنابراین پیغمبر یک دینی را برای ما آورده است، که این دین حق است و دینی است کامل.

مطلب دوم در این آیه است، این است که این دین سیطره و هیمنه دارد بر همه ادیان. یعنی تا این دین هست دیگر نوبت به ادیان دیگر نمی‏رسد. این دین ناسخ تمام ادیان گذشته است. از آن طرف قرآن می‏فرماید: «وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِّلنَّاسِ »[4] پیغمبر، تو برای همه مردم فرستاده شدی، یعنی مسیحی‏ها هم باید بیایند زیر لوای اسلام، یهودی‏ها هم باید بیایند زیر لوای اسلام، مشرکین، ناصبی ها، و تمام قشرهای مختلفی که در اسلام هستند باید بیایند زیر لوای اسلام. پس این دین حق است. این دین کامل است و غیر از این دین پذیرفته نیست «وَ مَن يَبْتَغِ غَيرَْ الْاسْلَمِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ»[5] و این دین حاکمیت دارد بر تمام ادیان. یعنی امروز که خورشید اسلام طلوع کرده، تمام ادیان دیگر مانند ستارگانند که تحت الشعاع خورشیدند، و در آسمان تشریع، دیگر نقشی نمی‏توانند داشته باشند. تا اسلام نبود، بله، ادیان دیگر جلوه داشت ولی حالا که اسلام آمده است، با طلوع خورشید اسلام تمام ادیان دیگر باید غروب کنند، و معنای «و ما ارسلناک الاّ کافه للناس» همین است.

معنای «ِّ لِيُظْهِرَهُ عَلىَ الدِّينِ كُلِّه »[6] همین است، یعنی این دین باید غالب بشود بر همه ادیان و ادیان دیگر نمی‏توانند نقشی داشته باشند.

مطلب دیگر این است که وقتی خدا می‏فرماید: « فَمَا ذَا بَعْدَ الْحَقّ‏ِ إِلَّا الضَّلَالُ »[7] بعد از حق دیگر چیزی غیر از گمراهی نیست، یعنی اگر گفتیم اسلام حق است غیر از اسلام هر چه هست ضلال است، گمراهی است.

پس ما طبق آیات کریمه قرآن غیر از یک دین که آن عبارت از دین مبین اسلام است، نمی‏توانیم بگوییم دین دیگری بر حق است، تمام آن‏ها دیگر گمراهی و ضلالت است و کسی حق ندارد دنبال ضلال برود، همه باید پیرو حق باشند، چون خاصیت حق این است وقتی که آمد دیگر بقیه باید بروند « إِنَّ الْبَاطِلَ كاَنَ زَهُوقًا»[8]

تعبیری که خود قرآن دارد، می‏گوید: « بَلْ نَقْذِفُ بِالحَْقّ‏ِ عَلىَ الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ »[9]. خوب توجه کنید، ضرباتی که به مغز وارد می‏شود، گاهی پوست سر را خراش می‏دهند و گاهی گوشت زیر پوست را هم می‏شکافد، گاهی به آن پرده که روی استخوان هست می‏رسد.

گاهی هم آن پرده پاره می‏شود و به استخوان می‏رسد، گاهی استخوان فرق هم شکسته می‏شود و ضربت می‏رسد به دماغ. ضربه مغزی وقتی مهلک است که به دماغ برسد، دیگر قابل علاج نیست. این چنین ضربتی را می‏گویند «دامغه» یعنی ضربت به مغز رسید است.

قرآن می‏فرماید: در جریان حق و باطل، حق را می‏کوبیم به سر باطل ((بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه)) و ضربت حق آنچنان اصابت می‏کند به باطل که به دماغ باطل می‏رسد ((فاذا هو زاهق)).

باطل دیگر محو می‏شود. حساب حق و باطل این است. دین اسلام تنها دین حقی است که طبق صریح قرآن، روی زمین بر همه ادیان غالب است. این دین کاملی است « وَ مَن يَبْتَغِ غَيرَْ الْاسْلَمِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ »[10] اگر کسی غیر از اسلام دین دیگری را طالب باشد ما نمی‏پذیریم، از او پذیرفته نیست.

ما مراجعه می‏کنیم به تاریخ زندگی رسول گرامی اسلام و ائمه هدیعلیه السلام می‏بینیم پیغمبر اسلام محاجّه کرده است با یهود، محاجّه کرده است با مسیحی‏ها، محاجّه کرده است با مشرکین و بت پرستان، با تمام ارباب ادیان غیر از مسلمین بحث و جدال داشته است و دستور هم داشته است. « ادْعُ إِلىَ‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالحِْكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الحَْسَنَةِ وَ جَدِلْهُم بِالَّتىِ هِىَ أَحْسَنُ »[11].

ائمه هم جدال داشته اند، جدال حساب شده، جدال خوب، جدال(بحث و مناظره) دستور است.

امیرالمومنین و ائمه: با دهریّین و کسانی که اصلاً معتقد به خدا نبودند و با ارباب ملل و نحل، مناظرات داشتند، بحث‏ها داشتند.

در دوران امام صادقعلیه السلام که بازار بحث‏ها بسیار داغ بود امام صادق با افراد گوناگون بحث‏ها داشتند، چرا؟

کتاب احتجاجات مرحوم طبرسی را که خواندید، متوجه می‏شوید، ائمه: بحث و مناظره داشتند با ارباب ادیان مختلفه.

حضرت رضاعلیه السلام در جلسه مأمون(علیه اللعنه) با سنی‏ها آن بحث‏های عجیب را داشتند، در آن جلسه که مأمون از تمام ارباب ادیان دعوت کرد، امام هشتم با همه این‏ها بحث و جدل داشتند، چرا؟

اگر همه این‏ها بر حق بودند ما به پیغمبر اعتراض داشتیم، به ائمه اعتراض داشتیم، آقا این‏ها هر کدام راه حق را می‏روند چه کار با این‏ها دارید؟ بگذارید بروند، چرا بحث می‏کنید؟ چرا مناظره می‏کنید؟

این‏ها می‏خواستند حق را اثبات کنند و نسبت به باطل بی تفاوت نباشند، اگر باطل نبود که این‏ها بحث نمی‏کردند، این‏ها می‏خواستند با باطل مبارزه کنند و از حریم اسلام و تشیع حمایت کنند و کردند. دست آخر هم خدا وعده می‏دهد:

« وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكمُ‏ْ وَ عَمِلُواْ الصَّلِحَتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فىِ الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لهَُمْ دِينهَُمُ الَّذِى ارْتَضىَ‏ لهَُمْ »[12]

آن دینی که خدا از آن راضی است، دین اسلام است ((و رضیت لکم الاسلام دیناً)) و بالاخره آن زمانی که قدرت مطلقه به دست ولی خدا می‏افتد چه می‏کند؟ قرآن می‏فرماید: ((ولیمکّننّ لهم دینهم الذی ارتضی لهم)) آن دینی که باید جهانی بشود و همه مردم باید زیر لوای آن دین قرار بگیرند دین اسلام است. اگر حق نبود یا اسلام حق بود و دیگر ادیان هم حق بودند، دینی معنی نداشت ((ولیمکّننّ لهم دینهم الذی ارتضی لهم)) معنی نداشت. پس ما به این نتیجه می‏رسیم که بعد از پیغمبر اسلام یک دین بر حق بیشتر نیست و تمام ادیان، تمام نحله‏ها، تمام ملل باطلند، همه باطلند و فقط اسلام حق است و بس. کسی مجاز نیست به غیر از دین اسلام دینی داشته باشد.

پیغمبر فرمود: ملت اسلام هم هفتاد و سه فرقه می‏شوند، فقط یک فرقه حقند. آن را هم به اتفاق عامه و خاصه می‏فرماید: ((الحق مع علی و علی مع الحق یدور حیثما دار)).

بنابراین اسلام سر جنگ دارد با غیر مسلمین، کافی است شما سوره برائت را بخوانید، این سوره بسم الله ندارد، از همان اولش روشن است، اعلام جنگ است با مشرکین، اعلام جنگ است با اهل کتاب و موضع گیری‏های خیلی سختی دارد.

قرآن می‏فرماید:«وَ قَتِلُواْ الْمُشْرِكِينَ كاَفَّةً كَمَا يُقَتِلُونَكُمْ كَافَّةً »[13] با مشرکین بجنگید.این اعلام جنگ با مشرکین است«فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ »[14] هرجا پیدایشان کردید آن‏ها را به قتل برسانید ((انما المشركون نجس))2 مشرکین انسان‏های پلیدی هستند.

« يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَ لْيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً »[15] بروید با آن کفاری که در کنار شما هستند بجنگید و این‏ها خشونت را در سیما و چهره شما باید مشاهده کنند «قَتِلُواْ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَا بِالْيَوْمِ الاَْخِرِ وَ لَا يحَُرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لَا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقّ‏ِ »[16] آن‏هایی که به دین حق ایمان ندارند، با این‏ها بروید بجنگید.

آن‏هایی که به دین حق ایمان ندارند چه کسانی هستند؟ ((و من الذین اوتوالکتاب)) یهودی‏ها هستند مسیحی‏ها هستند، زرتشتی‏ها هستند، با این‏ها نمی‏توانیم کنار بیاییم، اسلام کفر ستیزی دارد.

با مشرک اعلام جنگ می‏دهد، با اهل کتاب اعلام جنگ می‏دهد. این‏ها را به این شکلی که «انما المشرکون نجس» این‏ها را توصیف می‏کند «ِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتىَ‏ يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَ هُمْ صَاغِرُونَ»[17] با منافقین اعلام جنگ می‏کند، همان‏هایی که تظاهر به اسلام می‏کنند و لما یدخل الایمان فی قلوبهم.

«يَأَيهَُّا النَّبىِ‏ُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنَافِقِينَ وَ اغْلُظْ عَلَيهِْمْ وَ مَأْوَئهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ»[18]، این‏ها را باید چطور توجیه کرد؟ ما می‏توانیم بگوییم همه این‏ها درست می‏گویند. هر کسی هر راه کجی می‏رود کارش نداشته باشید بگذارید برود. این با قرآن سازش ندارد، در بین مسلمین آن‏هایی که پیرو اهل بیتعلیه السلام نیستند چه؟

حدیث داریم از امام صادقعلیه السلام فرمودند: ((لیس عند احدٍ من الناس حق و لا ثواب و لا احد من الناس یقضی بقضاء الا ما خرج عنا اهل البیت)). خیلی حرف عجیبی است، حضرت می‏فرمایند: حق و ثواب پیش احدی نیست و هیچ کس نمی‏تواند قضا و حکم بجا کند غیر از ما اهل بیت، فقط اهل بیت.

ما اگر هفتاد و سه فرقه را می‏شنویم، نمی‏توانیم غیر از راهی که اهل بیت رفتند برویم، یادگار پیغمبرند، مبیّن قرآنند. امام باقرعلیه السلام فرمود: ((کل مالم یخرج من هذا البیت فهو الباطل» هرچه که از غیر این بیت، یعنی غیر از اهل بیت پیغمبر صادر می‏شود، این‏ها باطل است. آب صاف و پاک را امام باقرعلیه السلام روی دست ما ریختند.

پس حق، در یک جهت بیشتر نیست و آن در اسلام است، و هفتاد و سه فرقه مسلمین را با ضرس قاطع اعلام می‏کنیم که این‏ها حق نیستند مگر آن‏هایی که پیروان اهل بیتعلیه السلام هستند، با استدلال به قرآن و سنت هم اعلام می‏کنیم.

پس یک راه بیشتر نیست، اگر کسی مدعی بود که خیر، هر کس هر راهی را رفته است اشکالی ندارد، این برخلاف قرآن است، برخلاف سیره پیغمبر و ائمه هدیعلیه السلام است. آن‏ها جنگ داشتند، جنگ فرهنگی داشتند، حتی مبارزات نظامی داشتند و در آینده دارند، ما عقیده‏مان این است حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) که تشریف می‏آورند، با قدرت نظامی با تمام ارباب ادیان درگیری دارند.

مسئله این است که ما حالا بیاییم اجازه بدهیم، بگوییم بله، هر کس، هر راهی را که می‏خواهد برود، برود. کارش نداشته باشیم، یهودی، یهودی باشد. مسیحی، مسیحی باشد. سنی، سنی باشد. آتش پرست هم آتش پرست باشد. بت پرست‏ها را هم بگذارند به حال خودشان باشند.

من تعجب می‏کنم!! این آقایانی که جزوه صراط‏های مستقیم را تدوین کرده ‏اند، یک جمله دارند که با هیچ عقلی سازگار نیست، گرچه معتقد به قضاوت عقل نیستند ولی با هیچ منطقی هم سازش ندارند و درست نقطه مقابل قرآن است.

این آقایان در جزوه (مجله کیان، شماره 36، صفحه 12) با کمال صراحت می‏گویند: اصحاب هر فرقه یعنی بت‏پرست، مسیحی، یهودی، ناصبی، زرتشتی، و تمام این کسانی که از این اسم‏های اخیر دارند (مارکسیسم و ماتریالیسم) هر که هست، مجازند که همچنان بر طریقه خود بمانند.

ما از این آقایان سئوال می‏کنیم، شما که حکم دادید این‏ها مجازند، بر چه مبنایی حکم کردید؟ امامید؟ پیغمبرید؟ مرجع تقلیدید؟

شما خودتان در همین جزوه، دوبار اعتراف کرده‏اید که در مشرب شما حرف احدی برای دیگران حجت نیست. پس شما چه حقی دارید برای دیگران تعیین تکلیف کنید. وقتی که خود شما اقرار دارید که حرف احدی برای دیگران حجت نیست، چرا حرف می‏زنید؟

چه حقی دارید بگویید که هر فرقه مجازند. این مجازند را شما روی چه مبنایی اعلام کردید؟ موضع خودتان را مشخص کنید.

ما می‏گوییم اگر همه این‏ها حقّند، که شما خودتان همه را رد کردید! می‏گویید که نه تشیّع، نه تسنن، نه فقه جعفری، نه فقه مالکی، نه فقه حنفی، نه، نه، نه، هیچ کدام حق نیست.

خیلی خوب، اگر می‏گویید که همه حقند، که خود شما رد کردید، اگر می‏گویید که همه باطلند، این چه فتوایی است شما دادید که مجازند اصحاب هر فرقه همچنان بر طریقه خود بمانند، یعنی شما اجازه فرموده‏اید که هر کسی در باطل خودش بماند و ادامه به راه باطل بدهد. این با منطق ادیان سازش دارد؟ هر کسی را بگذاریم به باطل خودش ادامه بدهد؟

اگر می‏گویید بعضی حقند و بعضی باطل این را خودتان قبول ندارید و بر فرضی که بعضی حق باشند و بعضی باطل، وجه تمایز بین حق و باطل چیست؟

از این شهر به آن شهر، از این مملکت به آن مملکت می‏روید، اعلام موجودیت می‏کنید، اظهار نظر می‏کنید. کار شما طبق عقیده خودتان یک کار لغوی است. کسی که حرفش برای احدی حجت نیست، لغو نیست که این گوشه و آن گوشه سخنرانی بکند و خط فکری به جوان‏ها بدهد؟! اگر حجت است پس چرا می‏گویی حرف احدی برای دیگری حجت نیست؟! اگر حجت نیست پس گفتن شما یک چیز لغوی است.

آن وقت آن‏ها برای این که مقداری ترمیم کرده باشد آن حرف را، که هر کسی مجاز است بر روند فکری خودش باقی باشد، استدلالی دارند، استدلالشان این است که، این افکار و عقایدی که هست آلوده شده است به افکار بشری. بله، ما هم این عقیده را داریم. ما هم حرفمان همین است. بارها به دوستان توصیه کرده‏ایم، گفتیم اگر به عنوان مثال رفتید در یک روستا و مردم این روستا از یک قنات استفاده می‏کنند، همان طور که در خیلی از روستاها این طور است، این قنات می‏آید از این خانه می‏رود در آن خانه، از این باغ در آن باغ، از اول روستا در این خانه‏ها می‏چرخد تا آخر کار از روستا برود، بنشیند به املاک و زمین‏های زراعتی را اشراب بکند، آن کسی که بخواهد، یک آب گوارای زلال بخورد، کجا باید برود؟ اگر برود آخر این روستا، آبی که از آخر می‏رود بیرون، قابل شرب نیست.

آن کسی که می‏خواهد آب گوارای سالم بخورد کجا باید برود؟ سرِ چشمه، سرِ قناتی که هنوز دست نخورده است، این آقایان می‏گویند: در مذاهب و ادیان، افکار بشری رخنه کرده است و دیگر قداست ندارد، ما هم همین را می‏گوییم، ولی ما خوشبختانه سرچشمه داریم، دستمان به مکتب اهل بیتعلیه السلام است آن‏ها آب را از سرچشمه برداشتند، ما از قرآن استفاده می‏کنیم، ما از احادیث اهل بیت استفاده می‏کنیم که دست نخورده است.

آن‏هایی که می‏روند در کشورهای غربی از فیلسوف غربی مثل هیک استفاده می‏کنند، آن‏ها افکارشان با دست بشری آلوده شده است، آن‏هایی که سراغ مثنوی می‏روند، سراغ هر کسی می‏روند غیر از اهل بیت، آن‏ها هستند که از آب‏های دست خورده استفاده می‏کنند.

می‏گوییم آقای نویسنده محترم، شما می‏روید سراغ ابن عربی، سراغ مولوی و آن‏ها که افکارشان دست خورده است. بروید سراغ علیعلیه السلام بروید سراغ نهج البلاغه، بروید به طرف قرآن که آب را از سرچشمه بردارید. دکتر هیک کیست؟ او که نمی‏تواند آن طوری که امیرالمومنینعلیه السلام اسلام را شناخته است بشناسد.

خودتان سرنخ‏ها را نشان دادیدکه ار چه کسانی اقتباس کرده‏اید، گفتار چه کسانی برایتان حجت بوده است، سرمشق زندگی شما چه کسانی بوده‏اند. هیچ کدام این‏ها عصمت نداشته‏اند، هیچ کدام قداستی که بشود به افکارشان صحه بگذاری، نداشته‏اند بنابراین، این مطلب برای ما هضم نمی‏شود، برای احدی هم هضم نمی‏شود که شما چه حقی دارید فتوا بدهید که هر فرقه مجازند همچنان بر طریقه خود باقی بمانند و پا بفشارند. این را نمی‏فهمیم یعنی چه؟ مجازند یعنی چه؟ یعنی شما به بت پرست می‏گویید بت بپرست.

پس؛ سفره تبلیغات انبیا را باید در طول تاریخ برچینیم بگوییم: ابراهیم بی‏خود آمدی، جناب نوح بی‏خود آمدی، عیسی بی‏خود آمدی، موسی بی‏جا آمدی رفتی در دربار فرعون معجزه نشان دادی، همه این‏ها را باید سفره‏شان را برچینیم، هر کسی سر سفره خودش بنشیند ارتزاق کند. این حرفی است صد در صد باطل و غیر منطقی و غیر قابل قبول برای پیروان ادیان آسمانی و منتهی الیه آن، بی‏قیدی، و در نهایت، آزادی مطلق، با عبودیت و رقیت پروردگار هیچ سازشی ندارد.

مملکت را به طرف آزادی به معنی بی بند و باری کشاندن با این افکار، زیبنده نیست.

بعضی از دوستان آن طوری که بعد با هم صحبت کردیم یک مطالبی را که ما از گذشتگان با استناد به اشعارشان عرض کردیم، مثل این که باورشان نمی‏شود که یک افرادی در هزار سال پیش، در پانصد سال پیش بوده‏اند و همین حرف‏ها را می‏زدند، این یک ایده‏ای است به اصطلاح از ایده‏های تصوف، که مردم را به صلح مطلق دعوت می‏کند و در مقابل ادیان موضع‏گیری دارد.

انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال، شخصیت گوینده نباید شما را تحت تأثیر قرار بدهد که بگویی مگر می‏شود حافظ این حرف‏ها را زده باشد، مگر می‏شود مولوی این مزخرفات را گفته باشد، خوب گفته باشد، بحث ندارد.

فلان فیلسوف، فلان عارف، فلان شخصیت، مگر می‏شود این حرف‏ها را گفته باشد؟!

من عرض کردم برای شما، ابن عربی صاف و صریح می‏گوید: اوائل من با کسانی که هم فکر خودم نبودند می‏جنگیدم، ولی از این به بعد بنایم بر این است که دیگر بیشه‏ای باشیم که همه نوع جانوری در آن زندگی می‏کند، این حرف خود اوست.

این است که این مطلب باز باید یک مقداری روی آن بحث و بررسی بشود و ابعاد مختلف گفتار این روشن فکرهایی که مردم را به این آزادی‏ها مشئوم دعوت می‏کنند باز هم انشاءالله رسیدگی بشود.


----------------------------------------------

پی نوشت ها:

[1] . مجله کیان، شماره 36، ص 12.
[2] . سوره ی توبه:33 و سوره ی صف:9.
[3] . سوره ی مائده:3
[4] . سوره ی سبأ:28
[5] . سوره ی آل عمران: 85
[6] . سوره ی توبه:33
[7] . سوره ی یونس:32
[8] .سوره ی أسراء: 81
[9] . سوره ی انبیاء: 18
[10] . سوره ی آل عمران: 85
[11] . سوره ی نحل: 125
[12] . سوره ی نور: 55
[13] . سوره ی توبه: 36
[14] . سوره ی توبه: 5
[15] . سوره ی توبه: 28
[16] . سوره ی توبه:123
[17] . سوره ی توبه: 29
[18] . سوره ی توبه: 73

 

 

 

 

 

خواندن 116 دفعه
Share this article

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

آيت الله حاج شيخ علي صافي اصفهاني(سرپرست مجموعه ي دارالصادق اصفهان)

مؤسسه دارالصادق (عليه السلام) با قاطعيت تمام اعلام مي کند که يکي از اهداف اين مؤسسه مبارزه فرهنگي با انحراف و منحرف و با بدعت ها و پاسداري قاطع از مکتب نوراني اهل بيت(عليهم السلام) است و تنها به قرآن و عترت تکيه دارد و از آنها کمک مي گيرد و لاغير، لذا در اين راه مقدس هيچگونه ترس و واهمه اي به خود راه نمي دهد و...

ادامه مطلب...

تماس با ما

home-icon- اصفهان، چهارراه عسگریه ، خیابان صغیر اصفهانی ، ابتدای کوچه لاله ، پلاک 70 ، دارالصادق اصفهان

 telephone  32317981 ، 03132317982  

 

   linkdin2  googleplus22  telegram4  twitter2  instagram2  facebook2

 

آمار بازدید کنندگان

امروز293
دیروز1338
این هفته6724
این ماه32557
جمع بازدیدها380560

1396-09-04
Top