کتاب میزان شناخت / استاد محقق سید جعفر سیدان

پیشگفتار
یکی از مهمترین موضوعات دینی پیدا کردن راه درست و صحیح برای شناخت معارف دین است ، زیرا که ساختار فکری انسان نسبت به انتخاب هر راهی تغییر می کند و درنتیجه اعتقاداتی برای انسان حاصل می شود که این اعتقادات در نهایت موجب رستگاری و یا گمراهی انسان می گردد.
به جهت سؤال بعضی از دوستان در مورد میزان شناخت در مسائل اعتقادی مقاله ای که دیماه 1364 در این زمینه به مجله کیهان فرهنگی ارائه شده بود ، با قدری تغییر بصورت نوشته حاضر در آمد که به طور مختصر میزان شناخت در مطالب اعتقادی در آن مطرح شده است .
امید است بدین وسیله گامی به سوی رسیدن به اعتقادات صحیح برداشته باشیم .

بسم الله الرحمن الرحیم

با توجه به اهمیت و ارزش بینش و شناخت و این که شناخت صحیح مهمترین امتیاز انسان است . مروری به اختصار به میزان شناخت در اهمّ مکتبهای بشری نموده و سپس با ارائه میزان صحیح به مقایسه بعضی از نتایج روشها می پردازیم .
با این که ارزش و سندیت ادراک و تعقل فی الجمله مورد قبول مکتبهای مختالف است ، با این حال دانشمندان و تحقیق کنندگان در حقایق هستی و جهان ، به میزان های گوناگون برای شناخت صحیح نظر داده اند .

مکتب مادیون:

میزان رسیدگی به واقع و حقیقت در نظر مادیون، حس و تجربه است. اینان می گویند افکار و آرائی که بر اساس تجربه و حس مشخص گردیده است مورد قبول است و بس.
در جواب نظریة فوق با توجه به این که حواس نقش مهمی در رسیدن به بسیاری از حقایق دارد تا آنجا که گفته اند: « من فقد حساً فقدْ فقدَ علماً».[1]
دلایل متعددی بطلان گفتار مادیون را روشن می سازد که اکنون بعضی از آن ها را متذکر می شویم:
الف ـ خطای حواس از مسائل بدیهی و قطعی و مورد قبول همه است. بنابراین حس خود نیازمند به میزان و وسیلة سنجش دیگری است.
ب ـ قواعد و قوانین کلیه ای که در علوم مختلف مانند حساب و هندسه، طبیعیات و سایر علوم مورد قبول همة عقلاست کلی است، در حالی که تمامی افراد آن قوانین، یک به یک حس نشده و به وسیلة حس بررسی نشده است.

مکتب صوفیان:

در نظر متصوفه با توجه به ارزش درک و تعقل در بسیاری از مسائل عادی، میزان شناخت و وسیلة رسیدن به واقعیت های جهان، کشف و مکاشفه است و گویند: « پای استدلالیان چوبین بود».
اینان معتقدند که بسیاری از حقایق مهم هستی را جز با کشف و شهود نمی توان فهمید و لذا اهل استدلال را در بسیاری از مسائل عاجز و راجل دانسته و می گویند راه رسیدن به آن حقایق مهمه « طور وراء طور العقل».[2]
نظریة این گروه نیز مخدوش و ناتمام است. با توجه به این که احیاناً کشف و شهود می تواند حقیقتی را بیابد ولی نمی تواند میزان رسیدن به حقایق باشد؛ زیرا:
اولاً: در بسیاری از موارد، مکاشفه افراد با یکدیگر متفاوت و متضاد است. بنابراین برای تمیزِ درست از نادرست به میزانی غیر از مکاشفه نیازمند خواهد بود.
ثانیاً: احتمال این که آنچه در مکاشفه مشاهده شده است اثر همان ریاضت ها و مقدمات مکاشفات باشد، نه رسیدن به واقع؛ بسیار است مانند آثاری که از استعمال بعضی از ادویه حاصل می شود که اثر ادویه است نه بیانگر واقع.[3]


مکتب فلاسفه

در روش فلسفی تنها عقل، میزان شناخت حقایق است و در این مکتب آنچه با تعقل و استدلال بدست نیاید از اعتبار ساقط است و نمی توان آن را پذیرفت و در این روش مانند روش های قبلی، شرع و مکتب وحی نفیاً و اثباتاً مطرح نیست؛ یعنی یک فیلسوف بر اساس برهان و استدلال حرکت می کند و موافقت و مخالفت نتیجة روش او با شرع مورد توجه نمی باشد و در خصوص فلاسفة اسلامی به اختصار نکته ای در همین نوشته آمده است که خواهید خواند.
یکی از اشکالاتی که در مورد روش فلسفی به نظر می رسد این است که گفته می شود، عقل هر کجا راه یابد به معنای واقعی کلمه هر چه را درک نموده و حکم نماید بدون تردید مورد قبول و پذیرش است. اما از طرفی با اعتراف بسیاری از عقلاء و به حکم اختلاف اصولی و اساسی در حد تضاد، آن هم در اکثر مسائل مهم که با مراجعه به هر کتاب فلسفی مشخص است، روشن می شود که عقل در همة مسائل راه ندارد و شعاع روشنگر عقل محدود و بسیاری از مسائل مهم از پوشش نور عقل خارج است.
و نیز بسیاری از مسائل که در محدودة عقل می باشد زمینه های وصولی عقل به آن حقایق بسیار دقیق است تا آنجا که به ندرت توفیق رسیدن به آن ها برای بزرگان بشر دست می دهد، از این جهت به این نتیجه می رسیم که کاربرد عقل، کاربرد محدودی است و نمی توان در همة مسائل از آن استفاده کرد و آن را میزان کامل و کافی دانست.
تضاد مبانی و نظریات شیخ اشراق و شیخ الفلاسفه ابن سینا و آخوند ملاصدرا و دیگر فلاسفه در اکثر مسائل مهم علم، اراده، حدوث و قدم، فاعلیت حضرت حق، حرکت در جوهر، اتحاد عاقل و معقول، اصالت وجود، تشکیک، وحدت وجود، مسأله روح، کیفیت حشر و معاد و دیگر مسائل فلسفی کاملاً این روشن را مخطور و ناامن می نمایاند.

از آنچه که گذشت نتیجه گرفته می شود که حجیّت عقل به جای خود محفوظ، ولی نکتة قابل توجه این است که کاربرد عقل محدود است و نمی توان با این کاربرد محدود در همة مباحث و مسائل مطمئناً به او تکیه کرد.
بنابراین روشن است که راه صحیح در رسیدن به حقایق هستی و جهان در محدودة مستقلات عقلیه که عموماً در آن متفقند، همان اتکای به عقل است و بعد از اعتقاد به خداوند متعال و رسالت خاتم انبیاء و مکتب وحی که با همین عقل فطری ثابت می شود راه اطمینان بخش و صحیح همان تدبّر و تعقّل در وحی است. و آنچه از وحی روشن و معتبر، سنداً و دلالتاً به وضوح استفاده شود همان حق و حقیقت است، در غیر اینصورت خطر اشتباهات بزرگ برای انسان بسیار خواهد بود.
به همین مطلب مرحوم شیخ انصاری رحمه الله، در بحث قطع کتاب رسائل توجه داده اند. آنجا که پس از منع اکید از اتکاء به براهین عقلیه و اقیسه مختلفه در استنباط احکام فرموده اند:
« و أوجب من ذلک ترک الخوض فی المطالب العقلیه النظریه لإدراک ما یتعلق بأصول الدّین فانّه تعریض للهلاک الدائم و العذاب الخالد و قد اُشیر الی ذلک عند النهی عن الخوض فی مسئله القضاء و القدر.»
واجب تر از ترک تکیه به استدلالات عقلیه در احکام، ترک فرورفتن در مطالب عقلیة نظریه برای درک آنچه مربوط به اصول دین است می باشد که همانا با این روش، خود را در معرض هلاک دائم و عذاب همیشگی قرار دادن است و به این مطلب اشاره شده است هنگام نهی از فرورفتن در مسأله قضا و قدر.

در این قسمت از بحث، تذکر سه مطلب لازم به نظر می رسد:

1ـ اگر گفته شود اختلاف فلاسفه در مسائل مختلف را نمی توان دلیل بر نادرستی و عدم اطمینان به روش فلسفی دانست همانطور که اختلاف فقهاء را نمی توان دلیل بر نادرستی فقه و فقاهت بشمار آورد.
گوییم: مقایسه بین روش فلاسفه و فقهاء در جهت مورد نظر، مقایسة صحیحی نیست، زیرا:
اولاً: فلاسفه مدعی قطع به واقع و رسیدن به حقیقت می باشند؛ ولی با توجه به اختلاف شدیدشان با یکدیگر با توجه به آنچه گفته شد قطع آور نخواهد بود، اما فقها مدعی قطع نبوده و اختلافشان چیزی را بر خلاف مدعای آن ها ثابت نمی کند بلکه می گویند که استنباط ما در بسیاری از موارد برایمان اطمینان آور است.
ثانیاً: فقهاء، براساس تکلیفی که دارند عمل نموده اند، تکلیفی قطعی و یقینی، و آن مراجعه به کتاب و سنت و فرموده های عترت است. تمسک به دو ثقل عظیم جسته اند و اگر در استنباط آن ها اشتباهی پیش آید معذورند، چه این که راهی جز این ندارند.
به خلاف فلاسفه که مدعی رسیدن به واقع می باشند و چون در ارتباط با عقاید و معارف هستند باید راهشان یقینی باشد و اگر یک در هزار احتمال خلاف واقع دهند، باید از آن اعتقاد صرف نظر نموده و واقع را همانطور که هست به اجمال و ابهام و هر آنچه که هست معتقد گردند بلکه با توجه به پذیرش وحی باید به تدبر در وحی بپردازند:
2ـ از مرحوم شیخ انصاری(اعلی الله مقامه الشریف) نقل شد که: « پرهیز از استدلالات عقلیه در اصول دین لازم است»، در حالی که فقهاء می فرمایند: در اصول دین تقلید جایز نیست.
این دو مطلب را چگونه با یکدیگر جمع نموده و تبیین نماییم.
می گوییم این دو مطلب با یکدیگر منافات ندارد، زیرا اضافه بر این که اجتهاد در بعضی از موارد براساس مدارک نقلی مانند معاد و امامت است منظور از نفی استدلالات عقلیه در اصول دین نفی مستقلات عقلیه نیست بلکه حجت بودن مستقلات عقلیه قطعی و روشن است؛ بنابراین لزوم اجتهاد در اصول دین یکی از این دو معنی است.
الف) اصول دین براساس مستقلات عقلیه و عقل فطری باشد مانند مسأله توحید و نبوت.
ب) اصول دین براساس مدارک معتبره و مستند باشد مانند مسأله معاد و امامت.
در هر حال در اصول دین تقلید و تبعیت از نظر دیگران جایز نیست بلکه خود فهمیدن و رسیدن به مطلب به صورت شکوفایی عقل فطری است. گرچه با تذکر مذکِّر باشد مانند مسائل مربوط به توحید و نبوت و یا به صورت فهمیدن مطالب در سطوح مختلف از کتاب و سنت.
3ـ اگر گفته شود آنچه در مورد فلاسفه گفته شد که وحی و مدارک شرعی نفیاً و اثباتاً برای آن ها مطرح نیست، نسبت به فلاسفه غیر اسلامی و یا بطور کلی دربارة اساس روش فلسفی به معنای خاص کلمه است، همان طور که فیلسوف شهیر حاج ملا هادی سبزواری در شرح منظومة خود، قسمت فلسفه صفحة 68 در تعلیقه ای که برای عبارت:

ضروره القضیه الفعلیه لوازم الاول و المهیه

آورده، فرموده است:

« قولنا المتصدین لمعرفته الحقایق و هم اربع فرق، لانهم اما ان یصلوا الیها بمجرد الفکر او بمجرد تصفیه النفس بالتخلیه و التخلیه او بالجمع بینهما فالجامعون هم الاشراقیون و المصفون هم الصوفیه و المقصرون علی الفکر اما یواضبون موافقه اوضاع مله الادیان و هم المتکلمون او یبحثون علی الاطلاق و هم المشائون و الفکر مشی العقل اذ الفکر حرکه من المطالب الی المبادی و من المبادی الی المطالب».

آنهایی که در جستجوی شناسایی حقایق هستند و به چهار گروه تقسیم می شوند، چون آن ها یا با فکر فقط برای وصول به حقایق در تلاشند و یا با تصفیه به پاکیزگی از بدی ها و سپس به زینت دادن نفس به خوبی ها، این معرفت را تحصیل می کنند و یا به جمع بین این دو. و آنان که جمع بین فکر و تصفیة تنها پرداخته اند صوفیه اند و کسانی که به فکر تنها اکتفا نمودند با رعایت ادیان، متکلمین هستند و آن ها که به فکر تنها اکتفا نموده بدون قید رعایت ادیان و شرایع فلاسفة مشاء می باشند.
ولی فلاسفة اسلامی، مکرراً تصریح کرده اند، فلسفه ای که بر خلاف شرع و شریعت باشد مطرودند و خود متعبد به موازین شرعی بوده اند.
می گوییم جمعی از فلاسفه اسلامی با تسلط و اطلاع کامل نسبت به مبانی فلسفی، تنها در مسائل و مباحثی که در ارتباط با مسائل اسلامی نیست و یا احیاناً توافق دارد، از آن مباحث استفاده کرده اند ولی در مواردی که با موافقت با موازین و مدارک وحی ندارد کاملاً متعبد به وحی و جانب مکتب وحی را گرفته و به آن معتقدند.

البته چنین افرادی در حقیقت همان فقیه در دین و عالم ربانی هستند و جمعی دیگر از فلاسفه اسلامی با این که تقید به اسلام دارند، عملاً در مباحث علمی؛ افکار و آرای نوابغ و بزرگان بشری را محور قرار داده اند و به تفکر خود در مسائل مختلف تکیه می کنند تا آن جا که اگر نتایج حاصله از مکتب وحی با افکار آنان موافق نباشند به تأویل و توجیه مدارک وحی می پردازند که مطلب پایان مقاله یکی از شواهد این گفتار است.

مکتب عرفان و اشراق

عرفا و اشراقیون با تفاوتی که دارند، در این جهت مشترکند که بین عقل و کشف جمع نموده و به هر دو ـ هر یک را در حدی ـ بها داده اند، نه به این معنی که باید عقل و کشف همراه با هم در همة موارد باشند و برای کشف حقایق، هم عقل و هم کشف مثبت و شاهد باشد بلکه هر یک در هر موردی که راه یابد مورد قبول و پذیرش است.
از مطالب گذشته، روشن می شود که این روش هم مخدوش و اشکالاتی که در روش دوم و سوم گفته شد در این مورد نیز صادق است. اینان بیشتر از فلاسفه به تأویل و توجیه آیات و روایات پرداخته و برای اثبات نظرات خود به متشابهات از آیات و احادیث تمسک می نمایند.

مکتب وحی

با توجه به آنچه که گذشت، در می یابیم؛ میزان در کشف حقایق عقل فطری است و به اصطلاح در حدود مستقلات عقلیه، عقل؛ حجتی است قطعی و آن گاه که به وسیلة همین عقل فطری به مکتب وحی راه پیدا کرده و به خداوند و رسالت معتقد شدیم، میزان همان مکتب وحی خواهد بود که باید در آن تدبر نموده و از آن بهره مند شد، همانند کسی که در پناه نور شمع در بیابان تاریک پر از سنگ و خار و گوهر هایی ارزنده، به جستجوی گوهرهای نفیس پرداخته آنگاه با منبعی بسیار نورانی مواجه شده باشد؛ بدیهی است که در این صورت باید هر چه بهتر از پرتو آن نور استفاده نماید.
ناگفته نماند که در بررسی و استفاده از مکتب وحی و گفتار مستند و روشن آن به مطالبی که مخالف عقل فطری باشد برخورد نخواهیم کرد، و اگر در مقابل مطالب مستفاد از قرآن و حدیث استدلالاتی از دانشمندان و فلاسفه (که خود با یکدیگر در آن ها اختلاف دارند)، قرار گیرد؛ بدیهی است آنچه مستفاد از مکتب وحی است بدون هیچ گونه توجیه و تأویلی مورد قبول است. چرا که آنچه به نام استدلالات عقلی در مقابل هم قرارگرفته است ، احتمال خطا در هریک؛ بلکه احیاناً در همة آن ها وجود دارد[4] و به همین حقیقت تعقل و تفکر و تمسک به کتاب و عترت ـ مکتب وحی ـ با توجه به توضیحاتی که قبلا گفته شد مکرر در مکرر در قرآن و حدیث ارشاد شده است که به بعضی از آنها اشاره می شود:[5]
1ـ (اَوَلَمْ یَتَفَکَّروا فی أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللهُ السَّمواتِ و الْارضَ و ما بَیْنَهُما إلا بِالْحَقِّ وَ اَجَلً مُسَمّیً و إنَّ کثیراً مِنَ النّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِم لَکافِرونَ.)[6]
آیا فکر نمی کنید در خودتان (آیا با خود فکر نمی کنید). خلق نکرده است خداوند آسمان ها و زمین و آن چه بین آن دو می باشند مگر به حق و مدتی معین و همانا بسیاری از مردم به لقاء پروردگار خود کافرند.
2ـ (و ما آتکُمُ الرَّسولُ فَخُذوهُ و ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا.)[7]
آنچه را پیامبر برای شما آورده است بگیرید و آنچه را که نهی نموده است ترک نمایید.
3ـ « عن ابی عبداللهعلیه السلام قال حجه الله علی العباد النبی، و الحجه فیما بین العباد و بین الله العقل.»[8]
امام ششم علیه السلام فرمودند: حجت خداوند بر مردم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است و حجت بین بندگان و خداوند عقل است (به وسیله عقل به پیامبر که حجت خدا است معتقد می شوند)
4ـ « یا هشام! ما بعث الله انبیائه و رسله إلی عباده إلا لیعقلوا عن الله.»[9]
حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام به هشام فرمودند: خداوند انبیا و رسولان خود را به سوی مردم نفرستاده است مگر آن که بگیرند و بیابند از جانب خداوند، یعنی یک طریق خداوند به سوی خود قرار داده است و آن پیامبران و رسولانند تا آن که مطالب حقة الهیه را خلایق از آن ها بگیرند .
5ـ « من اخذ دینه من کتاب الله و سنه نبیه صلوات الله علیه و آله زالت الجبال قبل ان یزول و من اخذ دینه من افواه الرجال ردّته الرجال»[10]
امامعلیه السلام فرمودند: هر که دین خود (عقاید و مسائل گوناگون سعادت بخش) را از کتاب خدا و سنت پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم بگیرد، کوه ها تکان می خورد و آن استوار و پا برجا است و هر کس دین خود را از دهان مردم بگیرد همان مردم او را از آنچه گرفته است دور می سازند.
بعد از ارائه میزان صحیح در رسیدن به حقایق، به مقایسة بعضی از نتایج روش صحیح (تعقل و تدبر در مکتب وحی) با نتیجه بعضی از مکتب های بشری می پردازیم.

معاد جسمانی و روحانی

از مسائلی که به خوبی تضاد بین مستفاد از قرآن و حدیث را با حاصل افکار فلاسفه و عرفا روشن می سازد، مسئله معاد است. در بررسی مسئلة معاد ابتدا به قرآن و حدیث مراجعه نموده به دقت آنچه از قرآن و حدیث معتبر استفاده می شود به دست آورده تا از غیر مکتب وحی مغز و قلب خود را اشباع نکرده باشیم و سپس نظریه فیلسوف شهیر آخوند ملاصدرا را که روش فلسفی و عرفانی ایشان در قرون اخیر محور فلسفه و عرفان است تشریح می کنیم، آنگاه مغایرت آن را با مستفاد از آیات شریفة قرآن و احادیث معتبره در می یابیم و در نهایت بعضی از تأویلات این فیلسوف شهیر را در این بحث ملاحظه می کنیم.
از بررسی آیات و احادیث در خصوص جسمانی بودن معاد همان طور که خواهیم دید به صراحت استفاده می شود که در عالم نشأت قیامت بدن های عنصری خاکی ـ که از اجزای بدن های دنیوی انسان است ـ در ارتباط با ارواح بوده و محشور می شوند نه این که در عالم قیامت فقط ارواح باشند و بس، یا آن که ارواح با صوری جسمانی که فقط دارای مقدار هستند و نفس آن ها را انشأ نموده در ارتباط و از عناصر مادی این عالم هرگز اثری در قیامت نباشد.

آیات کریمة قرآن

آیات قرآن در این مورد بسیار و متعدد است که بعضی از آن ها را متذکر می شویم.
1ـ (وَ ضَرَبَ لَنا مثلاً و نسیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحیِیِ الْعِظامُ و هِیَ رَمیم * قُل یُحییهَا الَّذی أنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّهٍ و هو بِکُلِّ خَلْقِ عَلیمٌ.)[11]
و برای ما مثلی زد که گفت این استخوان های پوسیده را باز که زنده می کند؟ * بگو آن خدایی زنده می کند که اول بار آن ها را حیات بخشید و او به هر خلقت داناست.
در این آیه شریفه به صراحت احیاء و زنده ساختن همان استخوان پوسیده و پودر شده را اعلام فرموده است و به قدرت خود که این استخوان ها نبوده و او را موجود ساخته توجه داده است.
2ـ (أَیَحْسَبُ الْإنْسانُ أَنْ نَجْمَعَ عِظامه.)[12]
آیا آدمی می پندارد که ما دیگر ابداً استخوان های او را باز جمع نمی کنیم؟
در این آیة شریفه پندار نادرست انسان منکر قیامت، که انکار جمع استخوان های از بین رفته را نموده است نکوهش فرموده و جمع عظام و استخوان های پوسیده را که فرع بر تفرق آن ها است با همین نکوهش ابلاغ کرده است.
3ـ (وَانْظُرْ اِلَی الْعِظامِ کَیْفَ نُنْشِزُها ثَمَّ نَکْسوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ اَعْلَمُ أَنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ.)[13]
و بنگر در استخوان های آن که چگونه درهمش پیوسته و گوشت بر آن پوشانیم چون این کار بر او آشکار و روشن گردید گفت: همانا اکنون به حقیقت و یقین می دانم که خداوند بر هر چیز قادر و تواناست.
این آیه شریفه به خوبی معاد را مجسم نموده و زنده شدن پس از صد سال متلاشی شدن مرکب عزیر را به صورت روئیدن گوشت بر استخوان های نشان داده است و به صراحت ارتباط روح را با همین اجزای دنیوی ابلاغ فرموده است.
4ـ (وَ أنَّ الله یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ.)[14]
یقیناً خداوند مردگان را از قبر ها بر می انگیزد.
بدیهی است که ارواح در قبور نمی باشند و همان بدن های پوسیده شده در قبر هایند که زنده می شوند.

احادیث شریفه

روایات معتبر در این مورد نیز مانند آیات قرآن بسیار است که برخی از آن ها ذیلاً ذکر می شود:

1ـ « فی الاحتجاج: عن الصادقعلیه السلام انه سئل: عن الناس یحشرون یوم القیامه عراه؟قالعلیه السلام بل یحشرون فی أکفانهم، قال: انی لهم بالاکفان. و قد بلیت؟! قالعلیه السلام: إنّ الذی أحیا أبدانهم جدّد أکفانهم.»[15]
از حضرت صادقعلیه السلام سئوال شد آیا مردم روز قیامت عریان محشور می شوند؟ حضرت فرمودند: محشور می شوند در کفن های خود. گفته شد کفنی برای آن ها نیست؟ فرمود: آن کسی که زنده می سازد بدن های آن ها را، تجدید می نماید کفن های آنان را.
2ـ « عن الصادقعلیه السلام قال: إذا أراد الله أن یبعث الخلق أمطر السماء أربعین صاحباً فاجتمعت الاوصال و نبتت اللحوم.»[16]
حضرت صادقعلیه السلام فرمودند: هنگامی که خداوند بخواهد خلق را زنده سازد، چهل روز باران بر زمین می بارد، آن گاه اعضاء جمع شده و استخوان ها می رویند.

3ـ « عن الصادقعلیه السلام قال: اتی جبرئیل رسول اللهصلی الله علیه و آله و سلم فاخذه و فاخرجه الی البقیع فانتهی به إلی قبر فصوّت بصاحبه فقال: قم باذن الله، فخرج منه رجل ابیض الرأس و اللحّیه یمسح التراب عن وجهه و هو یقول: الحمدلله و الله اکبر، فقال جبرئیل: عد باذن الله، ثم انتهی به الی قبر آخر، فقال: قم باذن الله فخرج منه رجل مسود الوجه و هو یقول: یا حسرتاه یا ثبوراه، ثم قال له جبرئیل: عد الی ما کنت باذن الله فقال: یا محمد هکذا یحشرون یوم القیامه، والمؤمنون یقولون هذا القول، و هولاء یقولون ما تری.»[17]
از حضرت صادقعلیه السلام نقل کرده است: « جبرئیلعلیه السلام نزد رسول اکرمصلی الله علیه و آله و سلم آمد و حضرت را به بقیع برد. در آنجا به قبری رسید. صاحب آن قبر را صدا زد و گفت: برخیز! به اذن خداوند از قبر، مردی موی سر و صورت سفید شده از قبر برخاست. خاک از صورت خود دور می کرد و می گفت: الحمدلله و الله اکبر. جبرئیل گفت: برگرد به اذن خداوند! بعد به سوی قبر دیگری رفت و گفت: برخیز به اذن خداوند! مردی صورت سیه شده برخاست و می گفت: یاحسرتاه یا ثبوراه! جبرئیل گفت: برگرد مانند حالت سابق خود. آنگاه گفت: یا محمد! این چنین محشور می شوند روز قیامت و مؤمنین در هنگام حشر آن کلمات را می گویند و دیگران آنچه دیدی می گویند.
از مجموعة آیات و روایات (که به عنوان نمونه قسمتی از آیات و روایات را نقل کردیم) بخوبی استفاده شد که در نشأت قیامت، روح انسان ها با بدن عنصری مادی دنیوی محشور می شوند.

نظر آخوند ملاصدرا در مسئلة معاد جسمانی

با توجه به اینکه آخوند ملاصدرا فیلسوف شهیر، در موارد بسیاری تصریح می کند به این که مُعاد در مَعاد آنچه عود می کند در قیامت همین بدن است به عین همین بدن ولی مکرر تصریح کرده است که مقصود از عین این بدن، بدن عنصری مادی نیست. بلکه صورت بدون ماده است که قائم به نفس و انشاء شدة نفس از ملکات نفسانی است و این صورت که نشاندهندة انسان دنیوی برای متوسطین از مردم است و انسان های کامل فقط روح آن ها در آن نشئه می باشد.
اکنون قسمتی از عبارت آخوند ملاصدرا را یادآوری می شویم:

1ـ « فکل جوهر نفسانی مفارق یلزم شبح مثالی ینشأ منه بحسب ملکاته و اخلاقه و هیأته النفسانیه بلا مدخلیه الاستعدادات و حرکات الموادکما فی هذا العالم شیئاً فشینا» الی ان قال « فان قلت: النصوص القرآنیه دالّه علی ان البدن الاخروی لکلّ انسان هو بعینه هذا البدن الدنیاوی له. قلنا: نعم ولکن من حیث الصوره لامن حیث الماده و تمام کل شیء بصورته لابمادته.»

پس هر جوهر مفارق نفسانی شبحی مثالی لازم دارد که از نفس به حسب ملکاتش انشاء شده است، بدون مدخلیت استعداد است و حرکات مواد آنچنان که در دنیا می باشد، تا آن که می فرماید: اگر بگویی دلیل های قطعی قرآنی اثبات می کند که همین بدن دنیاوی در قیامت خواهد بود، گوییم: درست است که بدن دنیایی است ولکن از حیث صورت نه ماده، زیرا شیئیت شیئی به صورت اوست نه به ماده.
2ـ « و انزل من هذا المرتبه من الاعتقاد فی باب المعاد و حشر الاجساد، اعتقاد علماء الکلام کالإمام الرازی و نظرائه بناء علی أن المعاد عندهم عباره عن جمع متفرقات اجزاء مادیه لاعضاء اصلیه باقیه عندهم» الی ان قال: « و لایخفی علی ذی بصیره ان النشأه الثانیه طور آخر من الوجود یباین هذا الطور المخلوق من التراب و الماء و الطین، و ان الموت و البعث ابتداء حرکه الوجود الی الله او القرب منه لا العود الی الخلقه المادیه و البدن الترابی الکثیف الظلمانی.»[18]
« و پست تر و پایین تر از این مرتبه (که قبلاً ذکر شده است) از نظر اعتقادی در باب معاد و محشور شدن جسدها اعتقاد علماء کلام مانند امام فخر رازی و همفکران اوست که معاد نزد آنان همان جمع متفرقات از اجزاء مادیه است. در ارتباط با اجزاء اصلیه باقیمانده، تا این که می گوید: و بر هیچ صاحب نظری مخفی نیست که نشأه دوم جریان دیگری است از وجود، مباین این جریان پدید آمده از خاک و آب و گل و این که مرگ و حشر ابتداء حرکت وجود به سوی خداوند متعال است یا قرب به او نه عود و برگشت و بسوی خلقت مادی و بدن خاکی کثیف ظلمانی.
از آنچه گفته شده بخوبی و روشنی تغایر مستفاد از قرآن کریم و احادیث معتبر و گفتار آخوند ملاصدرا مشخص گردید. آری آخوند ملاصدرا اسم جسم و جسمانی همین بدن و امثال آن را بسیار آورده است، اما تصریح نموده که مقصود از این بدن، بدن عنصری ـ مادی نیست.

رد نظریه ملاصدرا در گفتار سه شخصیت ارزنده

در تتمه این بحث گفتار سه شخصیت ارزنده علم و تقوا، مرحوم آیت الله میرزا احمد آشتیانی(ره)، آیت الله حاج شیخ محمدتقی آملی(ره) و مرحوم آیت الله سید احمد خوانساری(ره) که مطلب را بخوبی تشریح کرده و مخالف نظریة آخوند ملاصدرا را با مستفاد از شرع کتاب و سنت تصریح نموده اند نقل می گردد:

1ـ مرحوم میرزا احمد آشتیانی(ره) بعد از اثبات اصل معاد می گوید:

« الثانی إنه بعد ما ثبت بحکم العقل و النقل لزوم المعاد و یوم الجزاء وقع البحث فی ان ما ینتقل إلیه الارواح فی القیامه الکبری و یوم الحساب، هل هو عین الابدان الدنیویه البالیه العنصریه بشمل شتاتها و جمع جهاتها بامره تبارک و تعالی کما یقتضیه الاعتبار حیث ان النفس خالفت او اطاعت و انقادت لما کانت بتلک الجوارح فحسن المجازات و کمال المکافات بأن یکون المجازی عین من اطاع أو عصی أم لا، تنتقل الی صور مجرده تعلیمیه ذات امتداد نظیر القوالب المثالیته و الصور المرآتیه؟»

الی ان قال:

« ما وقع التصریح به فی القرآن الکریم هوالاول، کما فی جواب سؤال ابراهیمعلیه السلام حیث قال: رب ارنی کیف تحیی الموتی قال اولم ... حکیم و قوله تعالی جواب (ایحسب الانسان ان لن نجمع عظامه بلی قادرین علی ان نسوی بنانه) و قوله عزّ شأنه فی جواب سؤال من یحیی العظام و هی رمیم قل یحییها الذی انشأها اول مره و هو بکل خلق علیم و غیر ذلک من الآیات.»

الی ان قال:

« ولکن جماعه من اهل الحکمه المتعارفه ذهبوا لشبهه عرضت لهم الی الثانی و لابد لنا من حلها و دفعها بعون الله تعالی.»[19]

دوم: بعد از آن که به حکم عقل و نقل لزوم معاد و روز جزا ثابت شد، بحث در این است که آن چیزی که ارواح در قیامت و روز حساب به آن تعلق می گیرد عین بدن های دنیوی مادی است به این که اجزاء پراکندة همان بدن دنیوی جمع شود به امر خداوند تبارک و تعالی چنان که اعتبار عقلائی همین مطلب را اقتضاء می کند، زیرا که مخالفت فرامین الهی و یا موافقت و اطاعت آن چون با جوارح است پس نیکو است که مجازات و عقوبت هم از برای همان ها باشد. به این بیان که مجازات شونده، همان اطاعت کننده و یا نافرمانی کننده باشد و یا این که چنین نباشد بلکه ارواح به صورت های مجرده تعلیمیه که دارای امتداد هستند مثل قالب های مثالی و صورت های مرآتی منتقل می شوند.
بعد ایشان می فرماید:
آنچه قرآن کریم به آن تصریح دارد قول اول است کما این که در سئوال حضرت ابراهیمعلیه السلام که گفت خدایا! چگونه زنده می گردانی مردگان را و... و قول خداوند که در جواب فرمود: « آیا گمان می کند انسان که ما استخوان های او را هرگز جمع نمی کنیم بلکه جمع می کنیم آن استخوان ها را و حال آن که ما قادریم سرانگشتانش را به حال اول برگردانیم.»
و قول خداوند بلند مرتبه در جواب سئوال (کسی که استخوان پوسیده ای را آورد نزد پیامبر اکرمصلی الله علیه و آله و سلم و آن را فشرد و گفت:) « کیست که زنده گرداند استخوان های پوسیده را و حال آن که آن ها متلاشی شده اند؟ بگو: ای پیامبر‍! زنده می گرداند این استخوان های پوسیده را همان کسی که در ابتدا آن ها را خلق کرده و او به هر نوع خلق کردنی (چه از اول چیزی نباشد و یا چیزی باشد و پراکنده شود و بخواهد آن را دوباره مثل روز اول گرداند) دانا و تواناست» و غیر ذلک از آیات قرآن کریم که تصریح با بازگشت همین بدن عنصری دارد.
سپس مرحوم آشتیانی اضافه می کند:
ولکن عده ای از اهل حکمت متعارفه (فلاسفه) به خاطر شبهه ای که برای آن ها ایجاد شده قائل به قول دوم (تعلق روح در قیامت به صورت ها قالب های مثالی) شده اند و ما ناچاریم که آن شبهه را حل کنیم به یاری خداوند متعال.
آن گاه خلاصه ای از مسلک آخوند ملاصدرا را آورده و انتقاد نموده، می فرماید:
« فانکار المعاد الجسمانی و عود الارواح الی الاجسام الذی یساعده العقل السلیم یخالف نص القرآن بل جمیع الادیان و انکار لما هو ضروری الاسلام، اعاذنا الله تعالی من زلات الاوهام و تسویلات الشیطان.»[20]
انکار معاد جسمانی و عود ارواح به اجسام که عقل هم مساعد اوست مخالف نص قرآن بلکه جمیه ادیان و انکار ضروری اسلام است و خداوند ما را از لغزش های وهم و فکرهای شیطانی نگهدارد.
2ـ مرحوم آیت الله حاج سید احمد خوانساری(ره) در بحث معاد فرموده است:
« ثم ان البدن المحشور فی یوم النشور البدن العنصری کما هو صریح الایات و الاخبار، و قد یقال: ان المحشور لیس البدن العنصری، بل البدن المثالی المنشأ بإنشاء النفس باذن الله تعالی، والمختلف بالاختلاف الملکات الحاصله فی الدنیا.
سپس بدرستی بدنی که محشور می شود در روز قیامت بدن مادی است، چنان که این مطلب صریح آیات قرآن و روایات است و گاهی گفته شده که محشور در قیامت بدن مادی نیست بلکه بدن مثالی است که بوجود آمده به وسیلة نفس به اذن خداوند متعال و آن بدن مثالی مختلف است به اختلاف ملکات نفسانیه ای که در دنیا حاصل شده است.
و سپس ایشان شروع می کنند در ذکر شبهات و جواب از آن ها و می فرمایند:
وفی المقام الشبهات تدعوا الی القول المذکر»[21]
در این بحث شبهاتی وجود دارد که آن شبهات اقتضاء قول دوم را دارد (که محشور در قیامت بدن مثالی است). و بعد شبهات را ذکر کرده و جواب می دهند.
و سپس آیات و روایات اثبات کننده معاد به معنایی که گفته شده را می آورند.
3ـ مرحوم آیت الله میرزا محمدتقی آملی(ره) فقیه و فیلسوف، در تعلیقه شرح منظومه دررالفوائد پس از توضیح و تعلیق بر مختار منصف می فرماید:

« هذا غایه ما یمکن ان یقال فی هذه الطریقه و لکن الانصاف انه عین انحصار المعاد بالروحانی لکن بعباره اخفی فانه بعد فرض کون شیئیه الشیء بصورته و ان صوره ذات النفس هو نفسه و ان الماده الدنیویه لمکان عدم مدخلیتها فی قوام الشیء لایحشر، و ان المحشور هو النفس، غایه الامر اما مع إنشائها لبدن مثالی قائم بها قیاماً صدوریاً مجرداً عن الماده و لوازمها الا المقدار کما فی نفوس المتوسطین من اصحاب الشمال او اصحاب الیمین و اما بدون ذلک ایضاً کما فی المقربین (و لعمری) ان هذا غیر مطابق مع ما نطق علیه الشرع المقدس علی صادعه السلام و التحیه و انا اشهدالله و ملائکته و انبیائه و رسله انی اعتقد فی هذه الساعه و هی ساعه الثلاث من یوم الاحد الرابع عشر من شهر شعبان المعظم سنه 1368 فی امر المعاد الجسمانی بما نطق به القرآن الکریم و اعتقد به محمدصلی الله علیه و آله و سلم و الائمه المعصومین صلوات الله علیهم اجمعین و علیه اطبقت الامه الاسلامیه...».[22]

این نهایت چیزی است که در این طریقه می توان گفت و لکن حقیقت مطلب این است که این مطلب عین انحصار معاد است به روحانی، لکن به گونه ای بسیار مخفی پس بدرستی که بعد از فرض بودن شیئیت شیء به صورتش. و این که صورت صاحب نفس همان نفسش است. و این که مادة دنیوی به خاطر عدم مدخلیتش در قوام شیء، محشور نمی شود. و این که محشور شونده در قیامت همان نفس است نهایت امر یا با انشاء نفس بدن مثالی قائم به آن نفس که این قیام به نوع صدوری مجرد از ماده و لوازم آن ماده بجز مقدار چنانچه این مطلب در نفوس متوسطه از اصحاب شمال (جهنمی ها) و یا اصحاب یمین (بهشتی ها) وجود دارد. و یا این که بدون انشاء نفس است بدن مثالی را چنان که این مورد برای مقربین است، ولکن قسم به جان خودم که این عقیده مطابق نیست با آنچه که شرع مقدس گفته که بر مبلغ و مبین آن (پیامبر اکرمصلی الله علیه و آله و سلم) سلام و تحیت باد و من شاهد می گیرم خداوند و ملائکه اش و انبیاء و رسلش را که من اعتقاد دارم در این ساعت که ساعت 3 روز یکشنبه چهاردهم ماه شعبان المعظم سال 1368 است در امر معاد جسمانی به آنچه که نطق کرده به آن قرآن کریم و اعتقاد داشته به آن حضرت محمدصلی الله علیه و آله و سلم و ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین و بر آن اتفاق دارد امت اسلامی.

در این سه سخن به شدت نظریة آخوند ملاصدرا رد شده است و همان معاد جسمانی به معنای مورد نظر عموم فقها و محدثین تثبیت گردیده است.

پی نوشت ها:

[1]- هرکس یکی از حواس خود را از دست دهد علمی را از دست داده است.
[2]- حالت و گونه ای است به غیر حالت و گونه عقل.
[3]- ثالثاً: بسیاری از کشف ها با مسائل یقینی و قطعی ما مخالف است، پس نمی تواند میزان باشد.
مانند کشف محیی الدین بن عربی که در فص داودیه از فصوص الحکم می گوید: « و لهذا مات رسول اللهصلی الله علیه و آله و سلم و ما نصّ بخلافه عنه إلی أحد و لا عینه لعلمه أنّ فی أمته من یاخذ الخلافه عن ربّه فیکون خلیفه عن الله مع الموافقه فی الحکم المشروع. فلما علم ذلک – ص- لم لحجر الامر.
صاحب کتاب ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص 410، پس از شرح عبارت فوق در پاورقی می گوید: شک نیست که رسول الله برای خود وصی تعیین فرمود و آن امیرالمؤمنین علیعلیه السلام بود چنانچه شک نیست که رسول الله در حین ارتحال تعیین خلیفه نفرمود، زیرا چون قلم و کاغذ خواست، عمر گفت: کتاب خدا ما را کافی است « و انّ الرجل لیهجر» و کار به مشاجره و نزاع در حضور رسوالله کشید به تفصیلی که در کتب فریقین مذکور است. در عین حال رسول الله می دانست که در میان امتش کسی هست که خلیفه است و اوست که در حقیقت جانشین آن جناب است و اگر خیلی جمود و سماجت در ظاهر لفظ بشود باید گفت که شیخ صاحب عصمت نبود ، و در اول کتاب تصریح کرد که گفت من رسول و نبی نیستم ولی وارثم و حارس آخرتم و چون صاحب عصمت و رسول و نبی نیست، کشف او را که اخذ از حق تعالی است به حسب معتقد و سوابق انس و الفت اشتباهی روی آورد.
[4]- و روشن است در مواردی که ظاهر وحی با عقل نظری و مستقلات عقلیه یا آنچه که بر اساس بدیهیات نهاده شده است، مخالف باشد، اگر سندش قطعی باشد توجیه می شود و در چنین مواردی توجیه آن در خود وحی به بهترین صورت آمده است از قبیل آیه شریفه: (إلی رَبِّها ناظِرَه) القیامه/23 . (و نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحی) الحجر/29. و اگر سند صحیح نداشته باشد و توجیه روشنی هم برای او نباشد مردود خواهد بود.
[5]- شواهد یاد شده بعد از قبول وحی بوسیله عقل است.
[6]- روم / 8
[7]- حشر / 7
[8]- اصول کافی، ج 1، کتاب العقل و الجهل، حدیث 22، ج 2، ص 25.
[9]- اصول کافی، کتاب العقل و الجهل، حدیث 12، ج 2، ص 16.
[10]- اصول کافی، خطبه الکتاب، ج 1.
[11]- یس / 78 و 79
[12]- قیامت / 3
[13]- بقره / 259
[14]- حج / 7
[15]- الاحتجاج. احتجاجات الامام ابی عبداللهعلیه السلام ـ و من سئوال الزندیق الذی سأل ابا عبداللهعلیه السلام عن مسائل کثیره، ج 2، ص 246، طبع انتشارات اسوه، 1413 هـ.
[16]- بحار الانوار، کتاب العدل و المعاد، باب اثبات الحشر و کیفیته، ح 1 و 8، 7/33.
[17]- بحار الانوار، کتاب العدل و المعاد، باب اثبات الحشر و کیفیته، ح 8، 7/39.
[18]- اسفار، ج 9، ص 153، طبع بیروت. و در صفحات 21، 39، 148، 153، 156، 157، 166، 174، 176، 178 مطلب فوق به وضوح نیز بیان شده است.
[19]- لوامع الحقایق، مبحث المعاد، ص 39 و 40.
[20]- لوامع الحقایق، مبحث المعاد، ص 39 و 40.
[21]- العقائد الحقه، اثبات المعاد، ص 255، ط الاولی، 1421 هـ.
[22]- دررالفوائد، الآملی، فی المعاد الجسمانی، ج 2، ص 460، ط: دارالتفسیر للطباعه و النشر، قم، الثلاثه 1374 هـ.ش.

خواندن 163 دفعه
Share this article

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

آيت الله حاج شيخ علي صافي اصفهاني(سرپرست مجموعه ي دارالصادق اصفهان)

مؤسسه دارالصادق (عليه السلام) با قاطعيت تمام اعلام مي کند که يکي از اهداف اين مؤسسه مبارزه فرهنگي با انحراف و منحرف و با بدعت ها و پاسداري قاطع از مکتب نوراني اهل بيت(عليهم السلام) است و تنها به قرآن و عترت تکيه دارد و از آنها کمک مي گيرد و لاغير، لذا در اين راه مقدس هيچگونه ترس و واهمه اي به خود راه نمي دهد و...

ادامه مطلب...

تماس با ما

home-icon- اصفهان، چهارراه عسگریه ، خیابان صغیر اصفهانی ، ابتدای کوچه لاله ، پلاک 70 ، دارالصادق اصفهان

 telephone  32317981 ، 03132317982  

 

   linkdin2  googleplus22  telegram4  twitter2  instagram2  facebook2

 

آمار بازدید کنندگان

امروز1222
دیروز993
این هفته4993
این ماه30826
جمع بازدیدها378829

1396-09-02
Top