عرفان چیست و عارف کیست؟ / قسمت دوم

آیت الله سید جعفر سیدان

دین ما، همواره تأکید بر این دارد که انسان از این دوران کوتاه زندگی‌اش بهره‌مند شود و سعی کند برای پیشرفت‌های بیشتر، توقف نداشته باشد و از این دقایق و ساعات و اوقاتی که در اختیار دارد، حداکثر استفاده را بنماید. عقل هم بر این مطلب حاکم است.
تمام آن چه در زندگی ابدی اعم از خیر و شر، خوب و بد، متوجه ما می‌شود در ارتباط با همین زندگی دنیوی انسان‌هاست که حائز اهمیت است. توجه داریم که ما به اراده‌ی حق ابدی خواهیم بود. یعنی بعد از این عالم در عالمی، بعد، عوالمی و بالاخره هستیم.

چه‌قدر هستیم، چه‌قدر ندارد(!) ابدی هستیم به ارادة الله ـ برای همیشه به اراده‌ی خدا هستیم ـ این همیشه‌ای که در پیش داریم، اندازه ندارد. هرچه خیر عایدمان شود؛ راحتی‌ها، جلوات حضرت حق، کمالات، همه و همه در ارتباط با همین زندگی است، اگر هم گرفتاری متوجه‌مان شود باز در ارتباط با همین چند روز عمر است. پس این چند روز خیلی مهم و سرنوشت‌ساز است. لذا باید خیلی روی آن حساب باز کرد که چه‌طور می‌گذرد، آدمی چه‌کار می‌کند و در چه وضعیتی قرار دارد.

قرآن کریم به صورت‌های مختلف درباره‌ی تأکید بر این حرکت جدی اشاره فرموده که در قالب دعاهایی در قرآن کریم آمده است، از جمله: «و جعلنا للمتقین اماما» این درخواست و دعا که به درگاه حق می‌شود، بدین معناست که تلاش هم بشود. یعنی انسان خودش کوشش کند که «بار پروردگارا ما را امام متقین قرار بده» حالا تأویل و باطن و مسائل خاصش که مربوط به ائمه معصومین علیهم السلام می‌باشد، مسئله‌ی دیگری است، ولی ظاهرش در جای خود محفوظ است. مضمون آیه این است که، پروردگارا، عنایتی کن که ما برای خوب‌ها و اهل تقوی، امام المتقین باشیم. جلودار متقین باشیم و در جمع متقین سرآمد باشیم. پس انسان باید هر چه بیشتر در تلاش باشد، آن وقت با توجه به زمینه‌ای که در او به وجود آمده، معرفت پیدا می‌کند، عارف می‌شود و به معنای واقعی کلمه حرکت می‌کند.
در حدیثی وجود مقدس حضرت محمد مصطفیصلی الله علیه و آله و سلم، عقلا را معرفی می‌کنند و نشانه‌ی آدم‌های عاقل را این چنین می‌فرمایند: «یسابق من هو فوقه فی طلب البِّر» یک انسان عاقل تلاش می‌کند که در خوبی‌ها بر همه سبقت بگیرد نه به عنوان غرور که من باید بر همه سبقت بگیرم بلکه به عنوان کمال، طلب کمال خوب است، چنین انسان عاقلی درجا نمی‌زند و همتش، همتی عالی است.
گاهی آدم سعی‌اش بر این است که در پولداری از دیگران سبقت بگیرد! گاهی هم انسان به ثروتش افتخار می‌کند! اگر افتخار به ثروت است، قارون‌ها و فرعون‌ها به خاطر ثروتشان که خیلی جلو هستند! الآن هم که جانیان عالم ثروت‌هایی کذا و کذا دارند.
ثروت اگر دست اهل حق باشد، خوب است؛ چون هر چه ثروتشان بیشتر باشد خیرشان هم بیشتر است. لذا آن چه که به جاست، در جهت کمالات ترقی کردن و توقف ننمودن است.
یک بزرگی که بسیار در کار خود بالا رفته بود و موفق شده بود، می‌گفت: «آن زمانی که درس می‌خواندم، خیلی تنبل بودم، آن قدر که با هر آقایی که مباحثه می‌کردم، او جلو می‌رفت و من می‌ماندم. درس هم که تمام می‌شد، یک کاغذ کوچکی در خط آخر درس می‌چسباندم تا فردا که کتاب را باز کردم، بفهمم تا کجا درس داده شده، خلاصه اوقات را به بطالت می‌گذراندم، در نتیجه عقب می‌افتادم.
پدرم که متوجه شده بود، گفت: «پسرم! مثل این که خیلی مؤدب درس می‌خوانی» و این طور ادامه داد که «ما الاغ‌هایی اجاره کردیم تا برویم تهران. دیدیم کاروان‌هایی که یک ساعت بعد از ما الاغ اجاره کرده و راه افتاده بودند، به ما رسیدند و رد شدند، آن‌هایی هم که دو ساعت بعد از ما راهی سفر شده بودند به همین صورت، همین طور دیگر کاروان‌هایی که بعد از ما بودند ...
به صاحب الاغ‌ها گفتیم که این الاغ‌های تو خیلی آهسته راه می‌روند، این کاروان‌های بعدی هم از ما جلو زدند! گفت: بله! این الاغ‌های ما مؤدّبند! به هر گروهی از این الاغ‌ها که می‌رسند، می‌گویند: بفرمایید، بفرمایید. پسرم! تو هم حالا مؤدب درس می‌خوانی؟! به هر کسی که می‌رسی می‌گویی بفرمایید؟! انسان خودش بایستد و به دیگران بگوید بفرمایید.»
در کسب کمال نباید این طور بود، که هر کسی که به انسان رسید سبقت بگیرد و آدم توقف نماید. باید تصمیم جدی گرفت. چهار روز دیگر زندگی تمام است. آدم همین طور مانده باشد؟!‍ هنوز حسود باشد و متکبر؟! هنور مالک چشم و گوشش نباشد؟! این انسان، هنور مالک غرایزش نیست؟! هنوز مملوک است و این رذایل بر او حاکم؟! این قدر بی‌حرکت؟! خیر، انسان باید برسد به آن جایی که باید برسد و حاکمیت بر تمام این رذایل داشته باشد. باید فقط اسیر حق و رضای او باشد، که این تلاش می‌خواهد.
در ارتباط با عرفان و عارف و راه رسیدن به عرفان حقیقی باید گفت همان طور که هر چیزی نسخه بدل دارد، در عرفان نیز، عرفان‌های به اصطلاح بدلی هست. اما اول پیرامون عرفان صحیح صحبت می‌کنیم. «عرفان» را معنا کردیم و گفتیم یعنی «شناخت». شناخت هم دیگر مشخص است. متعلق این شناخت هر چه باشد، می‌شود شناخت به او، معرفت به او؛ مثل شناخت زمین، جمادات، گیاهان، حیوانات، کهکشان‌ها و دیگر موجودات. ولی در این جا شناخت فوق این‌ها در نظر است؛ این عرفانی که بیان می‌شود یعنی «شناخت خداوند». هر چه را که انسان در نظر بگیرد شناختش، برای او ذوالمراتب و درجاتش گوناگون است.
در ارتباط با شناخت خدا هم درجاتش گوناگون است، که حالا کمترین شناخت نسبت به پروردگار چیست، به عرض شما خواهد رسید تا بعد برسیم به این که به نسبت‌هایی که این شناخت درجه‌اش قوی‌تر و به نسبتی که معرفت عالی‌تر، آثارش بیش‌تر است. آن وقت آثارش چیست، یک عارف حقیقی چه صفاتی دارد، چه آثاری دارد؟ و نیز راه این که به عرفان حقیقی برسیم چیست؟ به عرض خواهیم رساند. حالا گفتیم معرفت درجاتش مختلف است، کمترین معرفت نسبت به پروردگار چیست که در حدیث تعبیر می‌شود به «ادنی المعرفة»؟ ـ یعنی پایین‌ترین درجه‌ی معرفت خدا،ـ این که خدا را اثبات کنیم، معنا ندارد. همگان در فطرتشان، در یک حدی این مسائل مشخص شده است. حال یک وقتی، برای یک فردی سؤالی باشد و می‌خواهد مطلب اثبات شود، آن استثناء دارد. معلوم است که روشن‌تر از خدا، خود اوست، از همه چیز آشکارتر و همه‌ی هستی دلال اوست:


ای همه هستی ز تو پیدا شده

خاک ضعیف از تو توانا شده

معرفت پایین (ادنی المعرفة) نسبت به ذات مقدس پروردگار، در مدارک وحیانی بیان شده که در ارتباط با آن، دو حدیث موجود است.

در کتاب‌های حدیثی در بحث توحید بابی داریم به نام «باب ادنی المعرفة»؛ یعنی بابی که پایین‌ترین معرفت، در آن بیان شده است. که در همین موضوع مرحوم علامه مجلسی قدس سره در مرآة العقول این طور آورده است:
«عن الفتح بن یزید عن ابالحسن: قال سألته عن ادنی المعرفة»، از اصحاب حضرت موسی بن جعفر علیه السلام و از اصحاب حضرت امام رضاعلیه السلام، از یکی از این دو بزرگوار نقل کردند. عرض کردم آقا، کمترین معرفتی که نسبت به خداوند متعال لازم است چیست؟
«فقال: الاقرار بانه لا اله غیرُه و لا شِبهَ له و لا نظیر و أّنَّهُ قدیمٌ، مُثبتٌ، موجودٌ، غیرُ فقید و أَنَّهُ لیس کمثله شیء»
حضرت فرمودند: «الاقرار بانه لا اله غیره ...» اعتراف و اعتقاد و اقرار به این که جز او خدایی نیست و اوست خدای یگانه. این جا اقرار آمده و این لطافت را ایجاد نموده که ممکن است کسی معتقد باشد اما اقرار نکند، پس او به ادنی المعرفة به یک معنا نرسیده، ولو به یک معنا هم فهمیده باشد، ولی چون اقرار نکرده این تعبیر مناسب او نیست. خوب می‌دانیم که فرعون و فرعون‌ها هم در دلشان اعتقاد دارند و می‌دانند که خدا یگانه می‌باشد، ولی هوی و هوس، حبّ جاه و ریاست، و مسائل مختلف دیگر هم چون کبر و غرور و... مانع شده که اقرار کنند. به قدری خداوند متعال، خودش را در فطرت انسان‌ها مفطور نموده که همان‌هایی که انکار می‌کنند، وقتی به خود مراجعه می‌کنند، می‌بینند همان لحظه هم معترفند به این که یک چیزی وجود دارد.
چند سال قبل، آقایی که هم جوار چند جوان منکر خدا بود، آمده بود پیش ما برای بحث. یکی، دو روز گذشت و طی صحبت‌ها، دیدم که می‌تواند به این شاخه و آن شاخه بپرد ولی مطلب را گرفته و می‌گیرد. روز سوم به او گفتم: «می‌شود سؤالی کنم و بعداً به صحبت ادامه دهیم؟ به راستی تو منکر خدایی؟! ـ چون احساس کردم چیزی می‌فهمی ـ یا می‌خواهی همین طور فقط به بحث ادامه دهی؟» خندید و گفت «واقعیت این است که هر وقت منکر شدم، از سویدای دلم فریاد این که «او هست» بلند بوده، چون آن جوان‌ها دورم را گرفتند و یک صحبت‌هایی شد، من هم سر لج افتادم و الاّ ظاهرتر از همه چیز است و هستی نشانه‌ی اوست.»
«افی‌الله شکٌ فاطر السموات و الارض» آن وقت می‌داند ولی گاهی اقرار نمی‌کند.
«الاقرار بانه لا اله غیره ...» اقرار به این که نیست خدایی جز ذات حضرت حق، که یکتاست. «و لا شِبه له» اقرار به این که شبیه ندارد. در این جا مرحوم علامه مجلسی قدس سره می‌فرماید: «ای فی شیء من الصفات اوفی استحقاق العبادة ولا نظیر له فی الالهیّة» معنا کرده‌اند این که؛ شبیه برای خدا نیست، یعنی در هیچ یک از صفات، که البته در ذاتش هم شبیه ندارد. هیچ کس علمش علم حق نیست، قدرتش قدرت حق نیست، حیاتش حیات حق نیست، هیچ کس مستحق عبادت و پرستش، جز او نیست. «و لا نظیر له فی الالهیّة» نظیری از برای او در الوهیت نیست. هر چه را که بخواهیم به خدا تشبیه کنیم، اشتباه است.
«و انه قدیم» کمترین درجه‌ی معرفت آن است که بدانیم و معتقد باشیم که خدا قدیم است. یعنی او بوده و بوده و بوده. ابتدا ندارد و قدیم است. به تصور ما نمی‌آید اما عقل ما می‌پذیرد که ابتدایی ندارد. هر چیزی که ابتدا دارد، یعنی درست شده است و «درست شدن» یعنی «نیازمند بودن به غیر». پس خدا نمی‌تواند محتاج باشد، چون اگر چنین شد مثل خود ما می‌شود.
لذا این سؤال را بسیار می‌پرسند که همه چیز را خدا خلق کرده، پس خدا را چه چیزی خلق کرده؟! یا هر موجودی را که شما می‌گویید، یک وجود دهنده برایش لازم است، خدا هم که موجود است، پس موجِد خدا چیست؟! پاسخش این جمله‌ی امام است: «موجود یعنی آن که هست. آن چه که موجود می‌باشد دو جور است؛
1) هستی که نبوده و هست شده،
2) هستی که بوده و بوده و بوده.
آن هستی موجِد می‌خواهد که وجود نداشته و بعداً درست شده، اما آن هستی که بوده و بوده و... دیگر موجِد نمی‌خواهد. قدیم است و قدیم موجد نمی‌خواهد.
معمولاً بعضی از جوان‌ها فکر می‌کنند آن سؤال مذکور یک اشکال و سؤالی است مربوط به خداپرستان و می‌خواهند آن‌ها جواب بدهند. خیر! مادیّین هم می‌گویند، ماده بوده و بوده و بوده. یعنی در این که یک اصل قدیمی داریم و یک چیزی باید بوده باشد و از جایی درست نشده باشد، اصلی است که هم مادی قبول دارد و هم الهی و مورد اتفاق هر دو است. منتها ما می‌گوییم ماده نمی‌تواند آن حقیقت باشد، زیرا ماده خودش محتاج است و نیازمند به ادله‌ی قطعیه‌ای می‌باشد و آن چه که قدیم است نمی‌تواند او باشد. پس حتماً باید یک حقیقتی غیرمادی باشد و آن حقیقت اثبات شود و صحبت آنان که گفتند ماده قدیم است رد می‌شود.
این جاست که بر هر عاقلی اثبات می‌شود که «خداوند متعال قدیم است.»
پس پایین‌ترین درجه‌ی معرفت آن شد که او ازلی و ابدی است ؛ «ازلی» است، یعنی هر چه جلو برویم او اولی است که ابتدا ندارد و «ابدی» است، یعنی آخری برای او نیست و این است معنای «هو الاول و الآخر» که در ابتدای سوره‌ی حدید حق تعالی فرموده است. احادیث متعددی هم از معصومین علیهم السلام داریم که قول آن‌ها در معنای این آیه مشترک است و همانی است که به عرضتان رسید. «هو الاول و الآخر» خداست که اول است و آخر است؛ یعنی خداوند متعال ازلی است، اولی است که در حقیقت اول ندارد، ابدی است، آخری برای او نیست، این از آیاتی است که به جوامع الکلم از آن تعبیر شده است.
پیامبر اکرمصلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: « اوتیت جوامع الکلم» به من جوامع الکلم عطا شده است. از جمله‌ی آن جوامع الکلم، آن آیات اول سوره حدید است.
اما آن چه که در رابطه با آیه‌ی «هو الاول و الآخر» در عرفان نادرست ـ عرفان اصطلاحی ـ گفته‌اند، غلط است. رسماً ابن عربی می‌گوید: «هو الاول و الآخر؛ یعنی او همه چیز است»، که نادرست می‌باشد. پس اوست که قدیم است؛ «هو الاول و الآخر»
«مُثبةٌ» این جا مرحوم علامه مجلسی قدس سره می‌فرماید: «و انه قدیم غیر محتاج الی علة و لا مخرج من العدم الی الوجود» که دیگر ترجمه‌اش نمی‌کنم و آن چه گفتیم حاصل همین عبارت ایشان است. «مثبة» خداوند متعال مثبت است «ای محکومٌ علیه بالوجود و الثبوت لذاته»؛ یعنی اوست که هست و موجود می‌باشد. «مثبة موجود» موجود را به معنی دیگری هم می‌شود گرفت؛ یعنی «معلوم». کمترین معرفت نسبت به ذات مقدس پروردگار، اقرار داشتن به این که خدایی جز او نیست و شبیهی و نظیری برای او نیست. اوست که همیشه بوده است؛ موجود و ثابت اوست که مفقود نیست، هر که بخواهد بفهمد که «هست»، می‌فهمد. چون روشنِ روشن است. او یک معنی غیرفقیدی است. «و انه لیس کمثله شیء» همه‌ی این‌ها در این آیه‌ی شریفه جمع است، که مثلی بر او نیست. پس اگر این مقدار فهمیدیم، آن وقت «ادنی المعرفة» را یافته‌ایم.
حال با حدیثی دیگر در مورد «ادنی المعرفة» عرضم را جمع می‌کنم، که از معصوم سؤال کرده‌اند: «ما الذی لا یجتضع فی معرفة الخالق بدونه؟» آن معرفت به پروردگار که کمتر از آن خوب نیست، کدام است؟ «فکتب الیه لم یزل عالماً و سامعاً و بصیراً و هو الفعال لما یرید» پاسخ فرمود: آن مقدار معرفت به خداوند که انسان مجزی نیست کمتر از آن بداند این که: «متوجه باشد که خداوند عالم است» همین که همه می‌دانیم، سمیع و بصیر است ـ یعنی همه‌ی شنیدنی‌ها را می‌شنود و همه‌ی دیدنی‌ها را می‌بیند ـ «و هو الفعال لما یرید» و بدانیم که او هر چه می‌خواهد انجام می‌دهد؛ بر هر چه اراده‌اش تعلق گیرد، هیچ مانعی ندارد «اذا اراد لشیء ان یقول له کن فیکون» این آن چیزی است که باید بدانیم.
هم چنین باید از او درخواست کنیم تا او خیر ما را اراده نماید. وقتی او اراده کند و هر چه که او اراده کند، همان خواهد شد. مثل این که در حدیث آمده است، (البته الآن نسبت جدی نمی‌دهم به حدیث، ولی نود و نه درصد در حدیث آمده است) که فرموده‌اند: «فرشته‌ها در دو وقت می‌خندند» چون برای فرشته‌ها تعجب کم است، چرا که خنده از تعجب برمی‌خیزد. هرگاه آدمی از چیزی تعجب کند خنده‌اش می‌گیرد. فرشته‌ها چه‌طور؟! آن‌ها خیلی از چیزها برایشان روشن است، پس تعجب می‌کنند یا نه؟ در حدیث آمده که فرشته‌ها در دو وقت می‌خندند؛ یکی وقتی که خدا اراده کند ذلت کسی را و یک جمعی تلاش کنند که عزیزش کنند؛ نمی‌شود! خدا اراده‌ی ذلت کرده است. دیگر آن‌گاه که خدا اراده عزت کرده به کسی و جمعی تلاش کنند که ذلیلش کنند، نمی‌شود! چون خدا اراده‌ی عزت کرده است. هرگاه او اراده کند، چیزی در مقابل اراده‌ی او دوامی ندارد. پس این هستی با همه‌ی عرض و طولش، نشأت گرفته از یک لحظه‌ی اراده‌ی اوست. آری! اراده کرده، پس هستی تحقق یافته است. آن اراده‌ای که در «آیة الکرسی» آمده است که: «و لایؤوده حفظهما و هو العلی العظیم» تمام این آسمان‌ها، کهکشان‌ها، زمین و همه‌ی آن چه که هست، خدا اراده می‌کند. آیا به زحمت افتاده؟! گویی اصلاً نیافریده است. مثلاً اگر نمی‌آفرید چه طور بود و چه قدر به زحمت می‌افتاد؟!! حالا که آفریده همان گونه است. این به چیزی و کسی قیاس نمی‌شود؛ حال با این وجود، حیف نیست آدم از او فاصله بگیرد؟! به او تکیه نکند؟! از او نخواهد؟! توکل بر او نداشته باشد؟!
بحث ما راجع به «ادنی المعرفة» بود، پس جهت رسیدن به حداقل شناخت بر ماست که اسم و لفظ را عبادت نکنیم. یعنی وقتی می‌گوییم «الله»؛ «الف» و «لام» و «ه» را پرستش نکنیم. وقتی می‌گوییم «خالق»؛ «خ» و «الف» و «لام» و «قاف» را عبادت نکنیم. اسم و معنا را با هم عبادت نکنیم، بلکه همان معنای تنها قابل قبول و عبادت است.
به همین موضوع در حدیثی اشاره شده: «عن ابی عبدالله علیه السلام قال: من عبدالله بالتوهم فقد کفر و من عبدالاسم دون المعنا فقد کفر و من عبدالاسم و المعنا فقد اشرک و من عبدالمعنا بایقاع الاسماء علیه بصفاته اللتی وصف بها نفسه فعقد علیه قلبه و نطق به لسانه فی سرائره و علانیة فاولائک اصحاب الامیرالمؤمنین حقّا.»
حضرت صادقعلیه السلام می‌فرمایند: پس اگر کسی خدا را عبادت کند به توهم، یعنی یک چیزی در ذهنش بگیرد، کافر بالله است. البته توهم را مرحوم علامه مجلسی دو گونه معنا می‌کنند، که معنای معمولی‌اش را بیان می‌کنم: «به توهم» یعنی کسی خدا را، یک چیزی نزد خودش خیال کند؛ مثلاً یک نوری و بگوید این خداست. چنین توهمی اگر کسی داشته باشد کافر بالله است، چرا که خداوند به توهم نمی‌آید و از تمامی مدارک ظاهر و باطن آدمی، پنهان است. اگر کسی این گونه خدا را توهم و عبادت نماید، پس «فقد کفر» است.
«و من عبدالاسم دون المعنا» اگر کسی بگوید الله می‌پرستم، این همان لفظ است؛ یعنی «الف» و «لام» و «ه» و کفر می‌باشد. آخر «الف» و «لام» و «ه» که خدا نیست؛ هم چنان است لفظ خالق، رازق، صانع و امثال این‌ها.
«و من عبدالاسم و المعنا» می‌گوید: من هم لفظ الله را می‌گویم و هم معنی الله را؛ هر دوی آن‌ها را با هم. ما هم می‌گوییم این می‌شود شرک. چون دو چیز پرستیده‌ای؛ یکی خدا و یکی هم آن (لفظ) «الف» و «لام» و «ه» را. پس می‌شوی مشرک، همان طور که فرموده: «و من عبدالاسم و المعنا فقد اشرک»
«و من عبدالمعنا بایقاع الاسماء علیه بصفاته» اگر کسی عبادت کند معنا را یعنی معنای الله را، معنای خالق و صانع را ـ همان معنایی که هیچ به توهم نمی‌آید، دیده نمی‌شود، شنیده نمی‌شود و با حواس هم درک نمی‌شود ـ و با این گفتن ، لفظ را القاء می‌کند برای آن معنا و نظرش فقط آن معناست نه این لفظ، «و من عبدالمعنا بایقاع الاسماء علیه» الله می‌گوید؛ هم چنین خالق، رازق، صانع، عالم، سمیع، بصیر و این اسامی مختلف حق تعالی را، «بصفاته اللتی وصف بها نفسه» با آن صفاتی که خود خدا آن‌ها را برای خودش فرموده، حق تعالی را یاد می‌کند و عقد قلب می‌نماید و قلبش به آن ذات مقدس اقرار می‌نماید و معتقد است و زبانش هم اقرار می‌کند. «و نطق به لسانه فی سرائره و علانیته» در ظاهر و باطن او، این اقرار جلوه کرده است. چنین کسی، خود خدا را پرستیده، نه اسم را و نه اسم و معنا را بلکه فقط معنا را پرستش نموده، توهم نیز نکرده است. پس چنین کسی همان طور که در روایت قبلی گفتیم، موحد است و اینان جزء اصحاب امیرالمؤمنینعلیه السلام هستند که فهمیده‌اند معنی «توحید» یعنی چه؟!
چه قدر عالی است که انسان از این حقیقت غافل نباشد و شب، روز، وقت و بی‌وقت از یاد پروردگاری لذت ببرد که مقدس و بی‌نظیر است و بندگی و عبادت او شوق دارد. «الهی کفی بی عزاً ان اکون لک عبداً و کفی بی فخراً ان تکون لی رباً. الهی انت کما احب فاجعلنی کما تحب» این فرمایش لطیف حضرت امیرعلیه السلام در مفاتیح هم آمده که: خدایا این افتخار برای من کافی است که بنده‌ی تو باشم. «الهی کفی بی عزاً ان اکون لک عبداً» و این عزت برای من بس است که تو خدای من هستی. «کفی بی فخراً ان تکون لی رباً» یعنی خدای توانای بی‌عجز، علم بی‌جهل، حیات بی‌موت. خدایا تو آن چنانی که منِ علی، تو را می‌پسندم «الهی انت کما احب» یعنی هیچ نقصی در تو نیست. از تو درخواست می‌نمایم عنایت فرمایی تا من هم آن گونه شوم که تو مرا می‌پسندی «فاجعلنی کما تحب».
خدایا! مضمون این جملات شریفه را برای ما نیز مستجاب بفرما.
ادامه دارد ...

خواندن 219 دفعه
Share this article

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

آيت الله حاج شيخ علي صافي اصفهاني(سرپرست مجموعه ي دارالصادق اصفهان)

مؤسسه دارالصادق (عليه السلام) با قاطعيت تمام اعلام مي کند که يکي از اهداف اين مؤسسه مبارزه فرهنگي با انحراف و منحرف و با بدعت ها و پاسداري قاطع از مکتب نوراني اهل بيت(عليهم السلام) است و تنها به قرآن و عترت تکيه دارد و از آنها کمک مي گيرد و لاغير، لذا در اين راه مقدس هيچگونه ترس و واهمه اي به خود راه نمي دهد و...

ادامه مطلب...

تماس با ما

home-icon- اصفهان، چهارراه عسگریه ، خیابان صغیر اصفهانی ، ابتدای کوچه لاله ، پلاک 70 ، دارالصادق اصفهان

 telephone  32317981 ، 03132317982  

 

   linkdin2  googleplus22  telegram4  twitter2  instagram2  facebook2

 

آمار بازدید کنندگان

امروز1224
دیروز993
این هفته4995
این ماه30828
جمع بازدیدها378831

1396-09-02
Top